ایمان
سلام دوستان من باز هم مزاحمتون شدم اما این بار متوجه روند وب شدم و خیلی از عزیزان خواسته بودن که بازهم براتون تعریف کنم و موضوع دیگه این که من سوء تفاهمی که پیش اومد برطرف کنم چند تا از عزیزان واکنش نشون دادن که چرا او برخورد من داشتم با او پرستار این خانم پرستار چندان رفتار مناسبی نداشتن و رفتارشون به گونه بود که برای هر اقای دیگه ای  هم که این رفتار ها رو انجام میدادن مطمئنم همین رفتار من از اوناهن سر میزد و شاید بدترش
خاطره که تعریف میکنم برای دوره دانشگاه منم مثل خیلی های دیگه ارزوی خانه انچنانی ویلا وماشین داشتم و به هر دری میزدم تا بتونم حداقل پول ماشین به دست بیارم و از طرفی سرم با نقشه ها و پروژه های دانشگاهی شلوغ بود از طرفی هم فکرو خیال ولم نمیکرد وحالت افسردگی سراغم اومده بود و میدونستم چه اتفاقی داره برام میوفته تنها چیزی که نیاز داشتم یه تنوع بود چیزی که بتونه من از او حال و هوا دربیاره یا به چیزی که میخواستم برسونه وتنها چیزی که عایدم شد یه مسافرت بود اونم به شمال و همین مسافرت برای من شد یه سکو پرواز به محض رسیدن مادر و بزرگ و پدر بزرگم اومدن برای استقبال روز اول که بارون وباد شدید گرفت در حدی که نتونستیم ازخونه بریم بیرون روز دوم بارون ریزه میومد اما دلچسب بود صبح زود برای خرید نون رفتم بیرون که بابابزرگم همراهم شد و توی راه ازم می پرسید چرا تو لکم و نکنه خدایی نکرده عاشق شدم منم تنها کسی که میدونستم ممکنه کمکم کنه یا حمایتم کنه پدر بزرگم و کل ماجرا هارو گفتم توی راه چندتا خونه خرابه که نشونم داد و گفت برام برنامه ها داره من هم از خدا خواسته شروع کردم به ساختن کاخ ارزو هام وقتی صبحونه خوردیم خانوادم به همراه مادر بزرگم رفتن بیرون وتنها من وبابا بزرگ رفتیم  املاک ها سر زدیم چهار دیواری هایی که نصف و نیمه ساخته بودن همراه کمی زمین های طرافش قیمت گرفتیم ومناسب ترین هاش برداشتیم موقع خرید خود املاکی گفت چه ضرری میکنید پدر بزرگمم جواب میداد کاری میکنم خودتون بیایید خریدار بشید توی همون سفر یه سرما خوردگی گرفتم ولی از طرفی حال روحی خوبی پیدا کردم سریع طرح هایی که داشتم با اساتیدم در میون گذاشتم وقرار شد یه مسافرت هم با اونا برم وچندتا از دوستان باخود همراهی کنم وقتی رسیدیم واقعا خوشحال بودم وخودم یه قدمی تمامی ارزوهام میدیدم او  چهار دیواری که نصف دیوارش نبود کامل کردیم و تقریبا یه هفته وقت برد تا گچ بکشیم و درستش کنیم بهتون بگم یه اتاق مربع کوچیک نه اتاق داره و نه اشپزخونه حتی شیر اب هم نداشت تنها کاری که کردیم دیوار هارو درست کردیم ورنگش کردیم و به قیمت مناسب به خانمی فرو ختیم که نون میپخت (برنحی-گردو-خلفه)وبه همراه تخم مرع سریع زمین های اطرافش خریدیم به متراژ کم و دوباره دست به کار شدیم و تقریبا یه مجموعه کوچیک شد و اولین سودم اونجا دیدم تقریبا یه ماه اونحا بودیم که تصمیم گرفتم خونه بابابزرگم تغییرش بدم که زیر بار نرفت منم اصرار نکردم وقرار شد تنها یه هفته بمونیم اونم جهت خوس گذروندن که حال بد من بدتر هم شد وقتی از شنا برمیگشتیم از شن وماسه متنفر بودم با این که بیرون از اب بیشتر سرما حس میکردم با این حال با بطری اب بدنم تا حدی شست و شو میدادم و هرشب دوش میگرفتم یه شب تصمیم گرفتیم دیونه بازی در بیاریم یه قایق به زور راضیش کردیم بهمون سواری بده یکم که از ساحل فاصله گرفتیم اوج دیوانگی گل کرد از قایق ران خواستیم نگه داره پریدیم داخل اب و هیچ کدوم ازما شنا بلد نبودیم و جزر و مد دریا هم از نزدیک باهاش اشنا شدیم دستای هم دیگر و گرفتیم تا اتفاقی برامون نیوفته یه جاهایی حس میکردم زیر پاهام خالیه به بقیه که میگفتم بیشتر مراقبم میشدن به محص رسیدن لرز کردم و بدنم یخ کرد سریع خودم شستم لباس پوشیدم حتی اتیش هم گرمم نکرد دندون هام بهم میخورد از سرما وقتی رسیدیم خونه یه دوش گرفتم و خوابیدم وسایلم از قبل جمع کرده بودم فرداش به سختی چشمام باز کردم خودم متوجه داغی بدنم شدم به مامان بزرگ گفتم که میرم پیش نیما حالم خوب میشه و نگرانم نباشه توی راه همش خواب بودم موقعی پیاده شدن روی پاهام بند نبودم در حیاط که باز شد چشمام سیاهی میرفت به سختی پله هارو بالا رفتم تنها نیما خونه بود من و که دید کمکم کرد لباسم عوض کنم روی تخت دراز کشیده بودم توی خواب و بیداری معاینه کرد به سختی یه چیز خوردم ودیگه متوجه دور برم نشدم تا وقتی خیسی پاهام وپیشونیم حس کردم   چشمام که باز کردم اتاقم تاریک بود وبدنم ضعف داشت دستمال که برداستم اباژور هم روشن شد نیما کنارم بود کمکم کرد یه چیزی بخورم فقط یه روز کامل خوابیده بودم قرص و شربتم خوردم بیحال بیحال بودم نیما ازم خواست برگردم توی دوره های حلال احمر که بود تزریقات یاد گرفته بود کمکم کرد برگشتم اروم پنبه کشید و خیلی اروم سوزن وارد کرد اولیش خیلی خوب زد دومی که زد یه اخ گفتم تا صبح خوابیدم صبح واقعا حال بهتری داشتم صبحونه حریر بادوم خوردم واقعا جان تازه گرفتم بعد از صبحونه نیما خواست بقیه امپول هارو بزنم که تازه یادم اومد این خودش هنوز دانشجو و چطور داره واس من امپول میزنه 
:نیما داداش به سلامتی مدرکت گرفتی توی یه ماه که نبودم  الان داری دارو تجویز میکنی
نیما:اولا که هنوز نگرفتم دوما تجویز شده از قبل سوما من نه ویکی دیگه 
:احیانا او استادت که بالاخونه داد اجاره معاینه نکرد که 
نیما: اتفاقا خودس بود 
:دیوانه او خودش چهار تختش کمه حالا تو ای خدا من دیگهدنه چیزی میخورم نه میزنم تا برم یه دکتر درست وحسابی 
نیما:سلوغش نکن دیگه حالا درسه یکم قاط داره ولی کارش حرف نداره 
زیر بار نرفتم رفتم پیش یه دکتر دیگه دقیقا همون دارو هایی داد که استاد نیما دادا بود 
:نیم میگم این دکتره غلط نکنم دانشجو این استادت بودا 
نیما: اولا نیم هیکلت دوما غلط بکن چون نیس 
رسیدیم خونه بی هیچ حرفی دراز کشیدم نیما با امپول اومد بالا سرم به خیال این که درد ندارخ راحت دمر بودم 
نامرد حرفی نزد که ممکنه درد داشنه باشه وقتی زد تازه فهمیدم چی به سرم داره میاد هرچی تحمل کردم نشد یه داد زدم سرش:کدوم احمقی به تو یاد داده امپول بزنی 
نیما: شل بگیر تو دردت نیاد
:لامصب شل تر از این 
نیما:حرف نزن تحمل کن 
:تو روحت بکش بیرون پام فلج کردی 
وقتی تموم شد نفس منم رفت واقعا از روی درد پام حس نمیکردم 
نیما :این یکی درد نداره کولی بازی در نیاریا 
:عه وا خواهر من کجام شبیه کلی هاس 
نیما: گفته باشم کلی مُلی بشی در میارم دوباره میزنم
:وایسا ببینم میخوایی امپول بزنی یا شکنجه کنی 
همین که منتظر جواب شدم امپول زد صدام در نیومد از زور درد کلا نتونستم حرف بزنم 
نیما:داداش خوبی زنده ای ایمان داداش یه چیز بگو 
سعی کردم اروم و شمرده بگم جوری که بتونم تحمل کنم:فقط بکش بیرون
نیما:چشم داداشی تو تحمل کن 
:بکشششششسششش بیرووووووووووووووووووونننننننننننن 
نیما :یه داد دیگه بزنی تمومه 
واقعا دیگه توانی واس داد نداشتم دور از جون تمام شما عزیزان مثل جنازه بودم رو تخت وتا شبش حالم بهتر شد ونیازی به امپول پیدا نکردم 
امروز خواستم به خودم استراحت بدم که یاد شما عزیزان افتادم وخاطرم گذاشتم امید وارم که خوشتون بیاد 
**************************
من داخل خاطره قبل اشتباهی که کردم این بود که من یه چیزایی تو ضیح ندادم ویه سری عزیزان باتوجه به رشته خودشون از من سوال داشتن و فکر میکنم منتظر جوابی بودن که من بدم تا همه چیز حل بشه 
من یه چیز رو بهتون میگم که فرق نداره شغلت چی باشه معلم،دکتر،مهندس،مکانیک،راننده هرچی توی حرفه خودت بتونی یه مشکل حل کنی که بقیه حل نکردن او میشه پول ونگاهت به شما وقتی راه حلی پیدا کنید برای مسکلتون میشه کار افرینی ایده خلاقیت 
یه نمونه شرکت اپل گوشی که ساخت دگمهhomeنداشت وبعد دکمه فروخت خودش مشکل به وجود اورد خودس هم حل کرد پارسال یه دانشگاه رفتم یه گروه خانم برداشته بودن تخته شاسی طراحی کردن که از وسط تا میشد حالا مشکل چی بود تخته شاسیA3جا گیر بود حملش سخت بود تا میشد A4میشد وکوچک تر درواقع یه تخته اما دوسایز 
به مشکلاتت فکر کن و راه حل پیدا کن براش این میتونه رمز موفقیتت باشه
موفق باشید یا علی مدد