خاطره دریا جان
سلام😍✋🏻
خوبین؟! خوشین؟!
ایشالله که عالی باشین🌺💙
دریا هستم ۲۱ ساله از تبریز
این خاطره ای ک تعریف میکنم مربوط به هفته پیشه!
ی توضیحی راجب گندم بدم...گندم دختر دوست پرهامه...آقا میلاد
ی دختر فوقالعاده ناز و ب شدت بابایی!😍😂
حالا بیشتر باهاش آشنا می شید...بریم سراغ خاطره:
شنبه بود که من رفته بودم کتابخونه...میخواستم برگردم خونه ک پرهام زنگ زد ک میاد دنبالم...۱۰ دقیقه بعد اومد از دور متوجه شدم یکی تو ماشینشه...جلوتر ک رفتم متوجه شدم ی دختر کوچیک و بامزه کنارش خوابیده!
در عقب و باز کرد نشستم
با صدای خیلی آرومی گفتم: سلام
پرهام شبیه من گفت: سلام...خسته نباشی
من: ممنون...(با سر اشاره ای به دختر کوچولوعه کردم)کیه؟!
پرهام: دختر دوستمه...گندم
من: آها
پرهام ماشینو روشن کرد ک یهو ضبطم باهاش روشن شد😶تصور کنید...آهنگ هلهله حمید هیراد با صدای بلند😬
بمیرم برا گندم...چنان هول بلند شد ک گفتم سکته کرد بچه😐🙁💙
پرهام سریع ضبط رو خاموش کرد ولی دیر شده بود
گندم ی نگا ب من کرد...ی نگا ب پرهام....بلند زد زیر گریه🙁
دستاشو باز کرد ک پرهام بگیرش بغل همزمانم گف: عمو پَلی(😐😂)
پرهام: جانم عمو جان
بغلش کرد حالا مگ آروم میشد
فک کنم شوک بزرگی بهش وارد شد😁🙄
اصلا اروم نمیشد...پرهام از ماشین پیاده شد منم پیاده شدم...تو بغل پرهام زار میزد ها!☹️
پرهام یکم راه رفت باهاش حرف زد اصلا فایده نداشت
تقریبا کل پیراهن پرهام خیس شده بود!
البته گندم ی ذره کلافه م ب نظر می رسید
ی ذره م من بغلش کردم ولی اومد بغل من بد تر شد...چون من غریبه بود و تا اونموقع ندیده بودم!
دیگ هرکی رد میشد نگامون میکرد
هرکاری میکردیم آروم نمیشد ک نمیشد
آخرش پرهام بردش تو یه مغازه اسباب فروشی
۱۰ دقیقه گذشت نیومدن میخواستم برم ببینم چی شد ک یهو پرهام اومد بیرون گف: دریا بیا کمک
من: کمک چی؟!😐
پرهام: بیا میگم
رفتم تو مغازه....۱۰ تا خرس کوچیک...۴ تا باربی...۵ تا عروسک بچه و ی خرس بزرگ رو میز بود...😐✋🏻
ماشالله گندم کم نزاشته بود😂💙
منم نامردی نکردم ی خرس خوشگل و بامزه گذاشتم روشون برا خودم😐🙄
پرهام ی جور بدی نگا میکرد😶
گندم دید منم رفتم آوردم مانتومو کشید ک خم شم...ی ذره خم شدم ک گف:
آوَلین آله بیژَن گَدِش(آفرین خاله بزن قدش)
عین بچه محکم دستامونو زدیم بهم
دیگ رسما تو چشمای پرهام تعجبو میشد دید!
بیچاره کارتشو داد و حساب کرد
ب زور جاشون دادیم تو ماشین
پشت ماشین کلا گرفته شد برا همین رفتم جلو نشستم گندم اومد بغلم نشست اصلا انگار ن انگار ک اون همه گریه کرد🙄
خلاصه تو راه من و پرهام فقط ب شیرین زبونیاش میخندیدیم😂💙
وسطای راه ب پرهام گف: عمو پلی شدا میژاری؟!(عمو پرهام🙄 آهنگ میزاری(نمیتونه بگه آهنگ بجاش میگ صدا😄))
پرهامم آهنگ گذاش صداشو برد بالا
گندمم ی چیزای نامفهومی میگف و میرقصید
نیم وجب بچه ی کارایی میکرد😂پرهام از ته دلش میخندید!
مشخص بود خیلیی دوسش داره!
ی ذره احساس میکردم گندم داغه!
ولی خوب میگفتم حتما اشتباه میکنم
خلاصه گندم انقد رقصید ک خوابش برد...مث اینک گندم میخواست شب پیش پرهام باشه چون پرهام راه خونه خودشونو میرفت... نزدیکای خونه پرهام اینا بودیم ک ب پرهام گفتم:
پرهام گندم حالش خوبه؟!
پرهام متعجب گف: چطور مگ؟! چیزی شده؟!
من: ی ذرع داغه فک کنم
پرهام: ببینم(دستشو گذاشت رو پیشونی گندم): آخ آخ راس میگی
من: چیکار میکنی؟!
پرهام: بریم پیش میلاد دیگ(پدر گندم و دوست پرهام)
خلاصه رسیدیم شرکت آقا میلاد
پرهام گندم و گرف بغلش...رفتیم اتاق آقا میلاد
بعد سلام و احوال پرسی قرار شد گندمو ببریم پیش آقا شهاب(توی خاطره های قبلی بودن...برادر شاهین و برادرشوهر عسل!(:)
گندم بیدار شد از خواب پدرشو دید انگار دنیارو بهش دادن(بعدا فهمیدم گندم مادرشو از دست داده!بعد از به دنیا اومدن گندم مادرش فوت میکنه😔🖤)
اصلا از بغل پدرش بیرون نمیومد😂😍💙
رسیدیم درمونگاه...رفتیم پیش شهاب
یکمی شهاب و میلاد باهم آشنا شدن...گندم داشت با عروسکاش بازی میکرد
پرهام نشست رو صندلی گندم نشوند رو پاش
شهاب مشغول معاینه ش شد
گندم ی ذره اذیت کرد ولی خوب خیلی دست و پا نمیزد
شهاب مشغول نوشتن نسخه بود:
من:چی مینویسی براش شهاب؟!
شهاب:خداروشکر حالش خیلی بد نیس
من: تزریقی ندی ها!
شهاب یکم نگا کرد: لازمه!🙄
من: شهاااااب...یذره بچه س
شهاب ی نگا ب گندم ک درحال بازی بود کرد: تاجایی ک میتونستم کم کردم
من: ن تروخدا شهاب ننویس براش
پرهام: دریا بزار کارشو بکنه!
من: پرهااااام...واقعا که!
رفتم نشستم رو صندلی ها
شهاب دیگ چیزی نگف ادامه نسخه رو نوشت داد دست منشی ک بگیره
ناراحت از اینک گندم باید آمپول بخوره گوشیمو دراوردم ک باهاش سرگرم
ک حضور پرهام و کنارم حس کردم:
دریا...دریا گلی؟!...من و نگا کن
ب نشانه قهر رومو برگردوندم
دستشو گذاشت رو دستم:
دریایی...نگام کن
نگاش کردم...با بغض لب زدم:
خیلی بچه س
پرهام: خودت ک میدونی چقد دوسش دارم...ولی باید بزنه...حالش بدترمیشه تو ک نمیخوای بیشتر از این اذیت بشه؟! هوم؟!
سرمو به نشونه "نه" بالا انداختم ک ادامه داد:
الان ی ذره درد میکشه ب جاش حالش بهتر میشه...ناراحت نباشی دیگ ها!
۵ دقیقه بعد منشی در زد اومد تو داروهارو داد دست شهاب
کلا دوتا آمپول نوشته بود براش ک هردوشو اماده کرد
گندم همچنان مشغول بازی با میلاد و پرهام بود ک شهاب رفت سمتشون ب میلادوپرهام اشاره زد گندم و آماده کنن
من ک اصلا دل دیدنشو نداشتم برا همین از جام تکون نخوردم!
میلاد: خوب خوب دختر بابا آماده شه
گندم: چِلا؟ م میهام باژی تُنم(چرا؟! من میخوام بازی کنم)
میلاد: اول آمپولاتو بزن بعد بازی...خوب؟!
گندم: آمول؟!(آمپول؟!)
همینطور ک میلاد با گندم حرف میزد پرهام گندمو دمر کرد و شلوارش و آماده کرد...گندم یهو ب خودش اومد:
نهههههه😭😭 ولم تُنین...تُمَمَمَمَت...آله دلیا بیاااا(نههههه ولم کنین...کممممک...خاله دریا بیااااا)
کاش اسممو صدا نمیزد! بغضم بدتر شد بلند شدم رفتم کنارش....انقد مظلوم نگام میکرد ک میخواستم زار بزنم😭
پرهام:عمو جون زود تموم میشه...دختر شجاعی مث تو ک از این چیزا نمیترسه!
گندم آروم آروم گریه میکرد🙁
دگزارو آماده کرد اومد بالا سرش پنبه کشید نیدل و فرو کرد...گندم آی بلندی گفت و گریه ش بیشتر شد...پرهام و میلاد همزمان گفتن: جانم جانم تموم
شهاب سعی میکرد تند تزریق کنه
گندم دیگ بلند بلند گریه میکرد
تموم شد کشیدش بیرون...آقا میلاد بلندش کرد بوسش کرد تو اتاق یکم چرخوندش ولی آروم نمیشد
پرهام اومد سمتم: دریا خوبی؟!...میخوای سویچو بدم بری خونه؟!
بی توجه به حرفاش گفتم:
دردش گرف؟!😢
پرهام: لازم بود قربونت برم
آقا میلاد دوباره گندم و خوابوند رو تخت دوباره آمادش کرد...گندم تازه ی خورده آروم شده بود ک دوباره گریشو شروع کرد😭
گندم و آماده کرد شهاب رفت بالاسرش:
گندم خانوم...هر چقد خواستی جیغ بزنه فقط سفت نکن باشه؟!
گندم جوابشو نداد پنبه کشید و با بسم الله نیدل و فرو کرد
گریه گندمم شدت گرفت...انقدر با شدت گریه میکرد ک هم میلاد هم پرهام و هم شهاب ترسیده بودن
انقدر بد گریه میکرد ک منم گریه م گرفت
براش کباب شدم😭💙
شهاب نصفه آمپول رو دراورد
گندم همچنان هق هق میکرد
آقا میلاد ناراحت خواست بغلش کنه ک گندم پسش زد...پرهامم همینطور
دستاشو برام باز کرد ک یعنی بغلم کن
چنان گرفتمش بغل ک فک کنم استخوناش خورد شد!
تو بغلم گریه میکرد منم همزمان باهاش آروم گریه میکردم و زل زده بودم ب پرهام!
آقا میلاد خیلی خیلی ناراحت بودن...و ب شدت گرفته!
بازم سعی کرد از بغلم بگیرش ک اون بدتر دستاش و دور گردنم محکم کرد ک نتونن از بغلم درش بیارن!
آقا میلاد از شهاب تشکر و خداحافظی کرد رفتیم بیرون همچنان گندم گریه میکرد!
آقا میلاد اومد سمتم ک بگیرش اصلا ولم نمیکرد
من: آقا میلاد بزارین باشه...مشکلی نیست
آقا میلاد: ن آخه دریا خانوم اذیت میشین
من: ن ن بخدا من راحتم...تروخدا بزارین باشه
آقا میلاد از پرهام خواست ببرش خونه خودش شب بره دنبالش...پرهامم با کمال میل قبول کرد...خودشم دوست داشت بیشتر پیشش باشه تا حداقل از دلش دربیاره
اقا میلاد ازمون خداحافظی کرد و رفت
من موندم و پرهام
سوار ماشین شدیم....باورتون میشه گندم همچنان گریه میکرد!
ن من ن پرهام حرفی نمیزدیم فقط صدای هق هق گندم تو ماشین میپیچید
پشت چراغ قرمز یهو پرهام گف:
گندم کوچولو؟!...عمو جون...نگام نمیکنی؟!
گندم ک یذره آروم تر شده بود گف: باهات گَهلم(قهرم)
پرهام: چیکار کنم باهام آشتی کنی؟!
گندم: بِبَلِم باژی(ببرم بازی)
پرهام: اگ ببرمت شهربازی آشتی میکنی؟!
گندم سرش و از سینه م برداشت سمت پرهام چرخید...همینطور ک اشکاش و پاک میکرد گف:
آله😢
پرهام گرفتش بغلش ماچش کرد گذاشتش رو پاهاش
برگشت سمت من:
پرهام:دریا میای با ما؟! امروز حسابی خسته شدی اگ میخوای برسونمت خونه؟
واقعا اونروز خیلی خیلی خسته بودم و بخاطر گریه سرم درد گرفته بود!
خواستم بگم "نه" ک گندم با صدای مظلومی گفت: آله دلیا تولوخدا بیا😢(خاله دریا توروخدا بیا)
دلم نیومد بهش بگم ن برا همین گفتم:
باشه خاله جون میام
دستاش و کوبید بهم او از خوشحالی جیغ بلندی کشید!
پرهام بیشتر ب خودش فشارش داد
خلاصه ش کنم ما رفتیم شهربازی خیلی خیلی به گندم خوش گذشت😍💙
پرهام پا ب پاش عین بچه ها باهاش بازی میکرد!
شب خوبی بود درکل...حداقل باعث شد برای چند ساعت هم من هم پرهام ب عسل و امیر فک نکنیم!
گندم چندباری گیر داده بود بستنی بخره ولی خوب پرهام بخاطر سرماخوردگیش نمیخرید...ب جاش براش چیزای دیگ میخرید
حدودا ۱۰ بود ک دیگ احساس میکردم سرم داره میترکه😩...انقدر درد میکرد ک احساس میکردم شقیقه هام نبض میزنن!
پرهام و گندم رفته بودن بلیط بگیرن برا ی بازی
ی ۱۰ دقیقه بعد از وسیله پیاده شدن...میدیدمشون دارن میان سمتم ولی تار!
از دور پرهام نگاش افتاد بهم یکم نگام کرد بعد یهو قدماش و تند کرد اومد پیشم
دریا حالت خوبه؟!
من: خوبم پرهام...چیزی نیست
پرهام: رنگت پریده...حالت خوب نیس!
سرمو بلند کردم:
پرهام:چشمات چرا انقد قرمزن؟!
من: خوبم پرهام...یذره سرم درد میکنه
نگای گندم کردم ک نگران نگاهم میکرد
برا اینک شبش خراب نشه گفتم:
من: خاله من خوبم ها...این عمو پرهامت زیادی شلوغ میکنه...تو خوب باشی منم خوبم
گندم: پ چلا چشات گِلمز شده؟!(پس چرا چشمات قرمز شده؟!)
من: چشمام؟!...بخاطر چیزه...چیز...
هوا😐😄
پرهام رو ب گندم گفت:
نفس عمو بریم خونه بخوابیم؟!
گندم: آله بلیم بیشگاگیم(آره بریم بخوابیم)
ی ذره پیچیده حرف میزنه😐🙄
تموم تلاشمو میکنم مث خودش بنویسم
امیدوارم موفق شده باشم💙
خلاصه پرهام اول منو رسوند بعد با گندم رفتن
کل شبو از درد نتونستم چشم رو هم بزارم!
چند بار مادرم اومد دید بیدارم فهمید بخاطر سردرده فشار اورد بریم دکتر ولی من قبول نمیکردم
ک دیگ دفعه پنجم ب زور بردم درمونگاه
بهش گفتم خودم برم ک گفت همینم مونده نصف شبی دخترمو تنها بفرستم بیرون!
خداروشکر نزدیک بود نیم ساعته رسیدیم
نوبت گرفتم نشستم پیش مادرم
احساس میکردم الانِ ک سرم منفجر بشه
خلاصه نوبتمون شد و رفتیم تو
دکتر ی خانوم ۳۲-۳۳ ساله بودن
ازم مشکلمو پرسید ک براش توضیح دادم
نسخه نوشت و رفتم از داروخونه گرفتم داروهارو
ی دونه آمپول و ی دونه سرم🙄☹️
دیگ خودمم از درد کلافه شده بودم برا همین رفتم نوبت تزریقات گرفتم
مادرم دیگ نیومد تو خودم رفتم آماده شدم
خانوم اومدن پنبه کشیدن...صدای قلبمو خیلی راحت میشنیدم!
نیدلو فرو کرد ک ی آیی خیلی آروم گفتم...خودمم ب زور شنیدم!
تزریق و شروع کرد ک ی ذره درد داشت
آروم ناله میکردم ک درش آورد پنبه رو گذاشت و رفت
برا سرم خودمو آماده کردم
گاردو بست بالا دستم و سوزنو فرو کرد ک اونم با ی آی کشیده تموم شد
🦋پایان🦋
پ.ن۱: تشکر از کسانی ک وقت گذاشتن و خوندن امیدوارم خوب شده باشه💙
پ.ن۲: گندم خیلی زود بهم وابسته شده!
اصلا فکرشم نمیکردم ی روز بخواد تا این حد وابسته بشه
هم ب من...هم ب پرهام!
فکر میکنم برمیگرده ب قضیه فوت مادرش!
سعی میکنم بیشتر باهاش باشم🙂💙
پ.ن۳: پشت من خدا بودع همیشه...(:♡
پ.ن۴:یا رب
این دل عشق تو صبر و ثباتم میدهد عطر تو وقت سحر
از غصه نجاتم میدهد
یا رب...(:
امشب....
برایم نم باران بنویس....[:
دو سه شب پرسه زدن توی خیابان بنویس... !!!!
#خدا
#حمیدهیراد
فک کنم قبلا یبار دیگ این و نوشتم
ولی خوب خیلی دوست دارم این آهنگو💙
توصیه میکنم گوشش بدید💙
خدانگهدار👋🏻💙