خاطره پروا جان
سلام
قبل از اینکه این خاطره یه صحبت ، گله و شکایت کنم من وقتی خاطره ام نوشتم انتظار داشتم بگن داستان ، رمان ، خیالبافی یا هر چیز دیگه برای همین قبل شروع خاطره
گفتم که این خاطره حقیقت محض و منشا از هیچ رمان و داستان یا حتی خیالبافی نیست ولی اونجوری که برای خودم حساب کردم از آب در نیومد چه کسایی که به صورت مستقیم اومدن گفتن اینایی که گفتی من تو رمان خیلی خوندم یا رمان زیادی میخونی یا کسایی که به صورت غیر مستقیم با حرفای دو پهلوشون اظهار نظرکردن ... با یه خاطره من نسبت داده شدم به یک خیالباف با دوز بالا شاید نظر شما این باشه و من نمیتونم قانع اتون کنم الان زمین و زمان براتون بالا پایین کنم یا قسم آیه قرآن بخونم که شما باور کنید مهم نیست باور نکنید بزارید به خیال شما من تو خاطرتون یه خیالباف باشم یا کسی که رمان مینویسه نمیدونم . اولش گفتم بابا مهم نیست که فکر کنن زندگی من مثل رمان ولی ضربه آخر این بود که یکی افراد به صورت غیر مستقیم به خاطره من اشاره کرد و گفت خیالبافی با دوز بالا واقعا اعصابم ریخت بهم برای خودم متاسف شدم که چرا خاطره گذاشتم که اجازه دادم هر کی یه ویژگی بهم نسبت بده و گفتم دیگه تموم شد کلا خاطره نوشتن بزارم کنار ولی هر کاری کردم نتونستم خودم قانع کنم اینطوری رفتن از وب یعنی حرف شما درست من اومدم آخرین ضربه امو زدم . و تصمیم گرفتم هم برای خودم هم برای جو وب بهم نریزه همون پروا خاموش بشم چون اولین خاطره کامنتش یکی خودشو جای آروین جا بزنه و پیام عاشقانه بفرسته و ابراز خوشحالی کنه تا کسی که انتقاد کنه که خاطره منشا از رمان باشه (البته به جز دوستانی که لطف داشتن و کامنت های قشنگ قشنگ فرستادن برام) و یه نکته دیگه که باعث تعجبم شد اینکه من یه پی نوشت نوشتم که
با سرنوشت همراه بشی یه دفعه دیدم که سر از شکست ، تسلیم شدن تو زندگی و آخرش رسید به مرگ بابا من کی گفتم تو زندگی تسلیم شید من گفتم گاهی اوقات تسلیم سرنوشت بشید شاید سخت باشه ولی آخرش قشنگه من گفتم تسلیم مرگ بشید؟ یا تو زندگی شکست بخورید ؟ فقط خواستم بگم من چنین چیزی نگفتم شما مختاری هر جور که دوست دارید زندگی کنید خلاصه یه خاطره من کلی حاشیه برام درست شد این خاطره هم برای خالی نبودن غریزه مینویسم وسعی میکنم خیلی خلاصه کنم خاطره : من دبیرستان بودم که بودم همکلاسیم مریض شده بود و منم ازش گرفتم بعد مدرسه رفتم خونه فردا امتحان دیفرانسیل داشتیم رفتم کتاب باز کردم هر چی میخونم کار میکنم هیچی یاد نمیگردم دیدم اینطوری نمیشه زنگ زدم به پرهام بیاد دنبالم بریم دکتر ( برای اولین بار با پای خودم😜
)خلاصه رفتیم کلینیک نزدیک خونه امون شلوغ بود خلاصه رفتیم نوبت گرفتیم نشستیم تو رو صندلی منتظر😐 حدود نیم ساعت بعد نوبتمون شد رفتیم تو بعد سلام و علیک گفت خوب چی شده ؟ پرهام اجازه نداد دهن من باز شه خودش شروع کرد حرف زدن آخرشم گفت فردا امتحان داده دکتر یه دارویی بدید بهتر و سرحال بشه دکتر بعد از معاینه دفترچه ام گرفت دارو نوشت بعد دفترچه رو داد بهم و تشکر کردیم اومدیم بیرون پرهام رفت دارو هارو بگیره
اومد گفت: پروا یه دونه امپول نوشته جان من بیا بریم
بزن سریع خوب بشی فردا امتحان داری قبول کردم رفت قبض گرفت اورد رفتیم تزریقات پرهام امپول به پرستار داد رفتم رو تخت دراز کشیدم و آماده شدم پرستار اومد بالا سرم پنبه کشید و آمپول فرو کرد اولش سوزش خیلی ریزی داشت کم کم دردش بیشتر شد آروم دستم گاز میگرفتم تا صدا درد نیاد آروم نفس میکشیدم که آمپول در اورد و پرهام برگشتم خونه ... تمام
هی میام توبه کنم پی نوشتی ننویسم ولی توبه نمیکنم
- شما مایلید تا آخر عمر قضاوت کنید ولی سعی کنید درست قضاوت کنید .
- خیلی دوستتون دارم با آرزوی موفقیت برای همتون
یه تشکر ویژه هم برای ادمین بابت زحمت آپ کردن خاطره ها و کامنت...
پروا