خاطره علیرضا جان
سلام خوبین ؟چه خبر ؟من علیرضام در شرف ۱۶سالگی.قبلا هم اینجا خاطره گذاشتم .یه خانواده پنج نفره دارم خودم ،خواهرم الهام که رزیدنت اطفاله،امیر داداشم مهندس مکانیک ،بابام داروساز و مامانم روانشناسی خوندن و معلم اند .مونا هم که نامزد امیره و بزودی عروسی میگیرند ولی خب من که جزو خانوادم حساب نمیکنمش .این خاطره مال تاسوعا عاشوراست که با ارش و سپهر و محمد رضا (دوستام)میرفتیم هیئت و کلا عشق و حال بود من عاشق کمک تو اشپزخونه هیئت و دسته ام و از بچگی میرفتم کمک عمو حسین و عمو پیمان و محسن و خاطرات خیلی خوبی دارم خلاصه با بچه ها رفتیم اشپزخونه هیئت که داشتن برنج ظهر رو دم میکردن و کلی دیگ رو گاز ها بود و همه مشغول بودن بابا و عمو حسین داشتن دیگ برنج رو بلند میکردن که مارو دیدن انگار جن دیدن باهم داد زدن برید بیرون الان اینجا هم شلوغه هم خطرناک همین مونده بسوزید شماها .محسن و حاج رضا دیدن خیلی میخوره تو ذوقمون گفتن برید یه ساعت دیگه بیاین کمک غذا هارو که حاج حسن و بقیه میدن شمام کمکشون کنین .خلاصه رفتیم دسته هم تازه اومده بود تو حسینیه رفتیم بینشون .پارسا و پیام هم بودن با رفیقاشون .یکم سینه زدیم و اینا که محسن اومد دنبالمون که بیاین دیگه پیام و پارسا و رفیقاشونم اومدن ،غذا هارو داشتن میذاشتن تو مجمعه و میبردن پخش کنن مام رفتیم زیر مجمعه که عمو حسین همونطور که دستمال بسته بود به سرش و خیلی باحال شده بود گفت جوجه ها شما برین تو این جمعیت لهتون میکنن برید پیش حاج رضا غذا بکشین پارساهم خندید گفت جوجه ها مجمعه رو بدین به خروسا برید .لجم دراومده بود از صبح هرکاری میخواستیم کنیم میگفتن نمیتونین .رفتیم پیش حاج رضا بلاخره یکی مارو تحویل گرفت به سپهر گفت پلو زعفرونی بریزه من و محمد رضام برنج میکشیدیم کمک عمو پیمان .بابا و عمو حسینم خورش .حاج حسن و پسراش و اقا مهدی و حاج رئوف و خلاصه بقیه همه میبردن و کارای دیگه رو میکردن مردونه که تموم شد زنونه رو هم غذا دادن و همونجا چند تا ظرف بزرگ غذا کشیدیم و هممون نشستیم پای سفره و شروع کردیم خوردن .اینقدر دیر شده بود از گشنگی همه هلاک بودن ولی میارزید .حاج رضا هم کلی ازمون پیش بابا و عمو اینا تعریف کرد که چقدر زرنگ اند گفت راه افتادن دیگه برنج رو میدیم دست اینا .محسن و پیمان دیگه باید بازنشسته شن .گفتم خورش چی که عمو حسین گفت فکر کردی این تا لحظه مرگ پستش واسه من و باباته ده ها سال تجربه پشتشه اصلا قلق داره عین چاقو جراحی میمونه واسه همین دادنش به من حاج رئوف یهو رسید گفت بسه دیگه جمع کنین خودتونو که باید خورش و برنج شبو بذاریم .به ماهم گفت برید استراحت کنین که شب بتونین کمک کنین که قبول نکردیم و قرار شد با چند تا از بچه ها و پیام بریم خونه عزیز اینا لپه هایی که پاک شده بود و پیازای خرد شده رو بگیریم اخه از قدیم خانم ها دور هم کمک میکردن و اینا رو اماده میکردن که اینبار خونه عزیز جمع شده بودن (ما واسه عاشوراتاسوعا میریم سمت محله قدیم عزیز اینا که خونه اولشون بوده و هنوزم نگهش داشتن البته طبقه بالاش کسی زندگی میکنه الان)خلاصه رفتیم بیاریم که ما خوشحال نشستیم عقب وانت وحسابی حال میکردیم خوبیش اینه که گیر نمیدن و حاج رضا حاج رئوف و حاج رضا و اینا که بزرگترای هیئت اند مارو هم ادم حساب میکردن و کار میدادن بهمون .خلاصه رفتیم و اونا رو بار زدیم و بردیم اشپزخونه.محسن چکمه پاش بود و دستمال بسته بود به سرش داشت سیب زمینی سرخ میکرد و حاج حسن و پسرشم داشتن برنجا رو ابکش میکردن .حاج رضام داشت غر میزد سر بقیه که بدوید به شام نمیرسیما و گوشتارو که از صبح قربونی شده بودنتقسیم میکردن.ماهمرفتیم کمک و با دامادحاجی رئوفی (مهرداد)لپه هارو شستیم .چند نفرم پیاز هارو سرخ میکردن .داشتیم نگاه میکردیم که یهو پیام اومد گفت بچه ها بیاین بریم خونه یه دوش بگیرین بیایم هرچی کفتیم نه گفت بدوید که نه نداریم خلاصه رفتیم خونه عزیز و دوش گرفتیم و لباس عوض کردیم .بعدشم عین جنازه گرفتیم خوابیدیم .با احساس خفگی بیدار شدم که دیدم طبق معمول من از همه دیرتر بیدار شدم و پیام روانی با بقیه دست به یکی کرده همه پتو و بالش هارو ریختن رو سر من خودشم امیرحسین (پسر عممه و یه سالشه رو بغل کرده و هی میذارتش رو این تپه بالش و پتو اونه قه قه به ریش نداشته من میخنده .خلاصه اومدم بیرون از زیر اونهمه اوار و مجبور شدم جمعشون کنم البته عمه بیشترشو جمع کردا چون دید من جای تا کردن دارم مچاله میکنم 😂و رفتم پایین پیش بقیه
همه داشتن استراحت میکردن چون اوج کار از شب بود که بساط قیمه ظهر عاشورا و شام غریبان رو باید اماده میکردن که البته قرار بود تو خود حسینیه اخر شب همه بمونن کمک چون حجمش خیلی بیشتر بود سخت بود هی بار زد و برد .خلاصه یکم تو حیاط عزیز اینا با پیام و پارسا و سهیل و علی و محمد (رفیقاشون)گل کوچیک زدیم که امیر اقا با مونا بلاخره لطف کردن پیداشون شد .اومدن و سلام دادن البته امیر که کلا پیامو ایگنور کرد اونم سر برگردوند و مشغول بازی شد انگار کسی نیومده کلا .ما کوچولو هارم که ادم حساب نکرد امیر.ولی عزیز اومد استقبالشون و بغلشون کرد و بوسید که دیگه اخم شازده باز شد یدقیقه کلا اخلاقش یه چیز داغونی شده ها از همه طلبکاره انگار .خلاصه اونا رفتن تو ماهم مشغول بازی شدیم که پیام گفت این خان داداشت اومده اینجا پلاس شه یا میره گفتم نمیدونم گفت من که بمونه میرم شب خونه خودمون و دیگه ادامه نداد.تو این حین عمو اینا و بابا هم اومدن یه دوش بگیرن لباس عوض کنن و ماهم رفتیم تو .عزیز واسه مونا و امیر از غذا ظهر اورده بود .بابا و عمو حسین و پیمانم نشسته بودن منتظر که عمو محسن و مهدی (شوهر عمم)از حمام بیان که اینا برن حموم بالا و پایین .عمو زد پشت ارش گفت خسته نباشین پهلوونا امروز حسابی ترکوندینا حاج رئوف که کفش بریده بود مونا برگشته میگه خیلی باحال تیکه انداختین عمو 😑عمو گفت تیکه نبود عمو جون از صبح تو اشپزخونه اند .امیر :ما که اومدیم که هم اینا هم بزرگتراشون(پیام و رفیقاش)داشتن فوتبال میزدن .حرصم دراومده بود که پیام به موقع با ظرف شیرینی اومد از اشپزخونه بیرون گفت شما دیر اومدی داداش کارارو کرده بودیم داشتیم استراحت میکردیم واسه شب حالا اگه بودی هستیم در خدمتتون چشاتونو باز کنی ببینی بچه ها چقدر زحمت کشیدن .امیر که محو شد .نشسته بودیمکه عزیز به بابا گفت واسه الی غذا میبری مادر امشبم کشیکه .پیام گفت من میبرم عمو .بابا:خیر ببینی عمو برسون بهش که امشبم نمیتونه بیاد یعنی با این غذا بردن واسه الی باز بیچاره شدیم بس که تیکه شنیدیم .مونا کم بود امیرم اخلاقش شده عین اون و همش میگفت کاش ماهم الی جون بودیم همه تحویلمون میگرفتن که دیگه عمو حسین که همیشه ساکته گفت تو یذره هم شبیه اون بچه نیستی اون کی درمورد کسی بد گفته و تیکه انداخته همونطور که عزیز واسه تو و مونا غذا نگه داشته واسه اون بچه هم نگه داشته چقدر حسودی میکنی .عزیز زود بحثو جمع کرد گفت خجالت بکشین محرمه دلخوری درست نکنین و قضیه جمع شد .خلاصه بابا و عمو اینا باز رفتن حسینیه .عمو گفت که قراره وانت بیاد چندتا دیگه تو انبار که بیارن واسه ظهر فردا گفت به پارسا و محسن که بمونن کمک کنن با بقیه بارش بزنن .ماهم موندیم .حدودا یه ساعت بعد پیام اومد و گفت که الی کلی خوشحال شده و گفته عزیزو ببوس .عزیزم هی میگفت خوشم نمیاد اونم میخندید میگفت دستور خانوم دکتره و بزور عزیزو بوسید و زنگ زد الی گفت ماموریت انجام شد بعدم داد گوشی رو عزیز که کلی قربون صدقه هم رفتن و عزیز گفت فردا باید بیای ها من این حرفا حالیم نیست .ماها هم همه فالگوش مناظر بودیم که عزیز کفت میاد و همه کلی شاد شدیم بجز دو نفر که من بفهمم مشکلشون چیه خیلی کشف بزرگیه .خلاصه اومدن واسه بار زدن سه تا دیگ .تو عمرم فکر نمیکردم دیگ اینقدر سنگینه.محسن و پارسا و پیام و محمد زیرش داشتن به فنا میرفتن
هرچی به امیر گفتم بره کمک اصلا انگار با دیوار بودی اخر سر بعدی هرچی گفتن نیاین شماها سنگینه برید امیر رو بیارین یا محمدو بیدار کنین از خواب ولی مام رفتیم کمک موقع بالا اومدن از پله ها احساس کردم کمرم یهو کش اومد یجوری بود خیلی درد گرفت ولی باز کمک کردیم و محل ندادم و با پیام رفتیم اشپزخونه هییت باز و اینبار باز برنج و دادن ما ولی حاج رضا و حاج عباسم همزمان از دیگ های دیگه میکشیدن .کلی دسته اومده بود اصلا یه حال و هوا فوق العاده داشت .بعد تموم شدن کارها با پیام و دوستاش رفتیم دسته تو خیابون و تا اخرای شب بیرون بودیم .اخرشب که رسیدیم خونه عزیز جنازه بودیم و رفتیم دیدیم همه دور هم جمع اند و گفتن کارا تموم شد و دورهمی میگفتنو چای میخوردند حتی فسقله امیرحسینم بیدار بود و واسه خودش از این طرف به اوت طرف میرفت ازاد و راحت .منم کمرم گرفته بود و تازه داشت خودشو نشون میداد و ارش هم گردنش کلا به یطرف خشک شده بود بدبخت . رفتیم خودمونو انداختیم کنار محسن اینا که تازه متوجه نابودی ما شدن و پیامم پیاز داغشو زیاد کرد که بزرگا که نمیان کمک این جوجه ها میرن زیر دیگ این میشه دیگه .خلاصه بابا یکم ماشاژ داد برامون ولی بدتر شد بیشتر درد گرفت .عمو حسینم چون آنکال بوده گفتن نیومده حسینیه و قبل شام رفته خونشون خلاصه کم کم کمردردم داشت رو میشد و خشک شده بودم و آرش که بدتر بود چون گردنشم بود و کلا کج شده بود بدبخت .با ماساژای بابام خوب نشد که هیچ دردشم افتضاح شد اخه داروساز رو چه به ماساژ.خلاصه اخر مامان بهمون قرص داد گفت شل کننده عضلانیه .بابا هم برامون یه پمادی زد و خوابیدیم .صبح که چشامو باز کردم همه نشسته بودن دور هم صبحونه میخوردن .اومدم بلند شم که چنان دردی پیچید تو کمر و پام که حتی نشد داد بزنم فقط نگاه میکردم شاید یکی به دادم برسه که دیدم نخیر همه عین چی مشغول خوردنن خلاصه داد زدم به من بدبخت کمک کنین که محسن اومد یه دوتومنی انداخت رو پتوم گفت بیا
گفتم مکه گدام .محسن:تو گفتی به من بیچاره کمک کنین /:بعد ورشکست نشی با دوتومن /اوضاع اقتصادی خرابه ببین تازه فقط من وجدان داشتم کمک کنم بقیه تکونم نخوردن .بلند شو بیا صبحونه /:نمیتونم کمرم گرفته/:ااااه خوب نشد /نچ /کمک کرد بلند شم که جیغم در اومد حالا مگه میتونستم بشینم ،همونطور وایساده بودم که بابا اومد دست زد به کمرم دادم دراومد گفت باید شل کننده عضلانی بزنی .حالا یه چیز بخور یه قرص دیگم بدم بهت برو دوش اب گرمم بگیر خوب نشد یه فکری کنیم،بعد به ارش نگاه کرد گفت تو هم که کجی هنوز .بلند شد قرص داد بهمون گفت دوش اب گرم بگیرین فعلا از حموم که اومدم یکم دردم اروم تر بود هرچی مامان گفت نرید بیرون بزور راضیش کردیم بریم دسته که طبق معمول مارو سپردن به پیام و رفتیم دسته و بعدم طرفای ظهر رفتیم اشپزخونه کمک.من که نمیتونستم بشینم همون طور که وایساده بودم کمک میکردم تو کشیدن غذا .دیگه اصلا نمیتونستم حتی بایستم که با محسن و پیام و ارش رفتیم خونه عزیز و غذا خوردیم و بزور دراز کشیدم دمر و عزیزم برام حوله داغ میذاشت .یعنی افتضاح بود .همونطوری خوابم برد .با جیغ جیغ مونا بیدار شدم که خدا به داد بعد از ظهری برسه که با صدا مونا بیدار شی😭از جیغ و حرص خوردنش داد میزد الی یا اومده یا داره میاد که این داره اینطوری میکنه پارسا کنارم نشسته بود داشت حلوا میخورد تا دید بیدارم گفت بخواب که اوضاع قرمزه .گفتم الی اومده؟گفت به خودم رفتیا باهوشی .اره اومد ولی رفت .چرا رفت ؟؟؟؟رفت دنبال عزیز که پیاده نیاد چون میخواست دیرتر از حسینیه بیاد گفت الی زانوش درد میکنه خودم میرم دنبالش❤️❤️پس چرا این داره اتیش میگیره ؟/:چه میدونم ول کن بهتری ؟/نچ نمیشه تکون بخورم /:الی اومد بگو یه پیروکسیکامی ،متوکاربامولی چیزی بزنه سرپاشی زود /:اوکی.ارشم اومد نشست پیشم گفتم تو چطوری گفت هنوز کجم 😂 اونطرف هنوز جیغ جیغ مونا و امیر میومد انگار پیام باز حال امیرو گرفته بود که میجوشید .همونطور دراز کشیدم دمر و از ظرف حلوا پارسا که کنارش بود هی یواش یواش برمیداشتم که الی و عزیز و مامان اومدن بعدشم بابا و عمو محسن و پیمان .پیامم امیر حسینو بغل کرده بود و با لبخند اومد پایین پیش ما معلوم بود حال امیرو گرفته باز .نشست کنارم گفت هنوز تسلیم نشدی/چی؟/یه امپول بزن خلاص/اره تسلیمم/جدییییی؟؟؟؟؟؟دمت گرم فکر کنم یکم هییت رفتنت اثر داشت نظر کردن بهت یکم یکما عقلت داره میاد سرجاش/بعدم اخر حلوا رو خورد که پارسا گفت بیشعور خب برو بیار گفت یذره بودا چته ؟/یه ذره !!؟؟ کلی مونده بود/که هردو بهم خبیث نگاه کردن منم خودمو مظلوم کردم و گفتم ابجی کمرم گرفته قرص خوردم دوشم گرفتم گفتم ابجی خوبم کن ./الی:باشه ته تغاری بذار ببینم چی شده که دستشو گذاشت رو کمرم و یکم حرکت داد و گفت میتونی بچرخی یا برندشی؟/نچ/باشه عزیزم میخوای باز صبر کنیم و چربش کنی و قرص بخوری یا امپول بزنی؟/خسته شدم ایجی درد میکنه خیلی همه کار کردیم خوب نشد امپول میزنم فقط خودت بزنیا/باشه پسر شجاع /ارشم گفت ابجی منم گردنم کج شده گرفته نیگاه .اونم معاینه کرد و گفت چیکار کردین شما که پیام تعریف کرد .الی هم گفت من مهر همرام ندارم.بابا گفت من میرم از داروخانه میارم براشون که رفت با عمو و پیام و پارسا اذیت میکردنمون که الان با این امپول گاویا میان .میگفت امپولش خیلی بزرگه و میخندیدند اجی گفت حالا بذار بیان بعد تصمیم بگیرین بعد نشست کنارمون گفت خب بگین ببینم چیکارا کردین شنیدم رفتین کمک تو هییت و کلی حرف زدیم اصلا استرسم کلا از بینرفت البته واقعا با ابجی نمیترسم انگار یجوری مطمئنم مراقبمه .خلاصه یکم گپ زدیم تا بابا اینااومدن فوری گیر دادیم کسیه داروهارو بدن بهمون که سه تا امپول خیلی بزرگ توش بود و کلی بیشتر سرنگ .مادوتا ماتمون برده بود که یهو محسن گفت کجایین شماها .پارسا گفت دیدین گفتم اینا مال گاوه .بابا گفت اضافه اوردم یکی گفتم شاید کار تهتغاری با یه دونه راه نیفته فردام بخواد اگه اصرار داری توهم بزنی پارسا عمو پارسا بیچاره خنده ماسید رو لبش گفت قربونتون عمو بمونه واسه بقیه شاید لازم شد.ابجی هم گفت خب اگه خواستین بزنین بگین بهم و رفت پیش عمه امیرحسینو گرفت که عمه بره عزاداری .امیر حسینم که خودشو براش لوس میکرد هی تو بغلش میخندید حالا به ما که میرسه اخلاق نداره .البته جدیدا همش یسری صداهای عجیب درمیاره و خودش قهقه میخنده به خودش.دهه نودی اند دیگه 😂من که دراز کشیده بودم .عمو پیمان و بابا هم تو اتاق بالا رفتن بخوابن که بعد برن کمک اشپزخونه .الی و پیام و پارسام کنار من و ارش بودن .امیر و مونا هم پشت میز پذیرایی بودن که یهو محسن گفت الی عمو بیا این ازمایش منو ببین تا اینجایی که رفت دید و یچیزایی گفت که نفهمیدم ولی انگار اوکی بود ولی یه شروع بود واسه مونا که باز شروع کنه که عمو جون به عمو حسینم نشون بدین یا یه دکتر دیگه که مطمئن شید نکنه الی جون نفهمیده باشه درست که همه سکوت کردن که پیام واسه عوض کردن بحث گفت تصمیم شما ها چی شد بزنین دیگه عین جنازه افتادین ناله میکنین.اخه مجبوری از ما مایه بذاری که دعوا نشه.اخر ارش گفت ابجی خیلی زیاده اینکه.الی گفت تو دوتا سرنگ میزنن .گفت ابجی اروم میزنی؟گفت اره عزیزم اگه میخوای امیر یا بابا بزنه
هردو گفتیم نههههه.خودت.گفت باشه بعد همه رو فرستاد برن چون من که نمیتونستم بلند شم فقط پیام موند و الی گفت اول مال کی رو بزنیم ؟آزش گفت من .که دراز کشید و پیام کمکش کرد اماده شه و ابجی زد براش که یکم اییییی اخ کرد گفت درد داره ابجی هم هی بهش میگفت بااون نفس بکشه و دومیشم زد .من ترسم بدتر شد از ناله ی آرش .ابجی انگاری فهمید گفت پشیمون شدی ؟یهو مونا اومد پایین گفت من جات باشم نمیدم این بهم بزنه حداقل بده بابا یا امیر اخه یا بذار درسش تموم شه بعد خودتو بسپر بهش دیگه میخواستم لهش کنم الی گفت باشه مونا جان لطفا برو شما امپولشو بزنه تهتغاریمونم .مونا ول نمیکرد طبق معمول پیام یکم دهن به دهن شد و الی هم ساکت بود و پیام رو ساکت میکرد اخر شازده خانوم رفتن پیش امیر گزارش بدن که پیام گفت پهلوون پنبه نباشیا تحمل کن تمومه ابجی هم گفت سرفه کن و زد اولش خوب بود ولی وسطاش خیلییی درد داشت تا میومدم بگم اخخخ پیاممم دیوونه میخندوندتم و ادامو درمیورد دیگه این تموم شد دومی رو هم زد و با مسخره بازیای پیام اشک تو چشام بود ولی خندم بند نمیومد یه تیکه ادا مونا رو دراورد گفت الان با امیر میاد همون موقع تموم شد و تا لباسمو درست کرد امیر و مونا اومدن که امیر گفت بده من بزنم براش مونا میگه بد میزنی دردش میاد 😡😡😡حیف نمیتونم بلند شم از جام وگرنه با کله میرفتم تو دماغش .الی بنده خدا که لبخند زد گفت تموم شد داداش حالا ایشالله خیلی بد نزده باشم واسشون که من و ارش باهم گفتیم خیلی کم درد داشت ابجی .دیگه طاقت نیوردم خواستم یه تیکه بندازم که اینبار پیام زودتر گفت شما موقعی که صدات میکنن بیا یدقه کمک بیا که بچه نره زیر بار سنگین الان نمیخواد کمک کنی .حالا مگه ول میدادن این دوتا کلا عین خروس جنگی شدن باهم .این وسط مونا هم یهو رفت عزیز اینارو اورد که ما اومدیم مهمونی با جیغ نه اینکه امیر کمک کنه .بیچاره عمو محسن گفت کسی نخواسته کمک کنین عمو جون شما مهمون بودین مگه کسی مجبورتون کرد
خلاصه سرتونو در نیارم یه سرو صدایی شد که همه ساکت بودن و متعجب و مونا فقط جیغ میزد و اخرم باز رسید به الی .که اون اصلا دست به سیاه سفید نزده بعد به شوهر من گفتن چرا نیومد سر دیگو بگیره .حالا هرچی میگفتیم کسی نگفت ول نمیکرد که اخرم پیام رو پارسا و عمو محسن بردن واینم از عاشورامون .ما هم بهتر شدیم و رفتیم هیئت هرچند فقط تماشاچی بودیم ولی به حال و هواش میارزید.ببخشید بلد نیستم خیلی بنویسم و خیلی زیاد شد .میدونین من نمیشناسم کسی رو اینجا ولی یجور برامون دعا کنین .کاش اینا زود عروسی کنن برن ازشون خوشم نمیاد امیر دیگه وحشتناک بی رحم شده بیخیال موفق باشین