سلام دوستان 
خوبین خوشین سلامتین چه خبرا
بازمن اومدم 
گفتم بزارین یه خاطره بنویسم 
الانم تو مسجد دانشگاه دارم تایپ میکنم خاطررو،
خوب داستان از اینجا شروع میشه که
من یکمی بعد از جراحی اپاندیسم که قبلا خاطرشو گفتم  یه کوچولو 
حساس شدم 
هر چیزی دیگه نمیخورم غذا یی که یه وعده بمونه نمیخورم البته الان میخورم 😂😂
تو دانشگاه گشنت باشه همچی میخوری،
اخر شهریور من با مامانم رفتم تهران پیش برادر کوچیکم که اونجا زندگی میکنه یه مدت پیشش باشیم 
روزا یکی پس از دیگری میگذشت 
و مامانم گفت سارا بیا یکم گوشت مرغ و سیب زمینی سرخ کن برا شام 
گفتم مانی بیخیال تازه از بیرون اومدیم خسته ایم  ،تخم مرغ چیزی بخوریم مامانم.گفت نه بزار تا من پیش داداشتم غذا ی خوب بخوره.،یکم فلان درست کردن که کار نداره (من میرم بیرون میام خونه خستم 😂😂)
خلاصه قبول کردم گفتم اول میرم حموم بعد میام کاراشو انجام میدم مانی گفت باشه برو زود بیا ،
غذا رو درست کردم ولی نمیدونم چم اصلا ازش خوشم نمیومد ولی بقیه گفتن خوبه ولی من دوس نداشتم ،
شد ساعت 12اینا تو رختخواب بودم که سرمم تو گوشی ،اونموقعم هواشبا  یکمی سر د شده بود منم مو هام خیس 
امکاناتم خونه داداشم کم.مجرده دیگه 
همینجوری همش احساس میکردم یه چی میاد تو حلقم بر میگرده 
کولر خاموش کردم که دیگه بخوابم اما دیدم این حسه بدتر شد 
هرجور شد خوابم برد 
یدفه از خواب پریدم سریع دستشویی رو  درشو واکردم و شروع کردم به بالا اوردن و اوق زدن 
یکم بهتر شدم رفتم دوباره دراز کشیدم 
اما نیم ساعت دوباره بالا اوردم  ودلم میپیچید و همش اذیت بودم 
تا شد ساعت 6صبح داداشم بیدارشد بره سر کار که منم قضیه رو بهش گفتم گفت چرا دیشب نگفتی
گفتم ممکنه خوب بشم که بدتر شد 
یکمی اخم و تخم کرد بعدش گفت مامانم بیدار کنم بیاد گفتم نه فقط دیگه سریع بریم 
مامانم قرص خواب خورد بخوابه دیشب که دیگه من سر و صدا کردم پانشده بود وگرنه خوابش سبکه
خلاصه بهش گفتو رفتیم بیمارستان 
داداشم رفت سمت بیمارستان چمران که نزدیکه محل کارشه و باهاشم طرف قرار دادیم 
اوف اول فشارم و گرفتن و یه شرح حال 
بعد ش گفتتن این پولو کنین قبض بگیرن منتظر دکتر بمونین 
خلاصه یدفه دلم پیچید و احساس شدید به دستشویی داشتم 
بدو بدو رفتم و برگشتم دیدم نوبتم شده
داداشم تیپش رسمی خودم یه چی رسمی تنم بود 
رفتیم داخل و به دمتر گفتم دلم میپیچه و چند بار بالا اوردم و احساس میکنم از مرغ دیشبه که خوردم 
دکتره یه اقای 45ساله اینا بهشون میخورد 
گفت بیرون غذا خوردی گفتم نه 
گفت اسهال نیستی گفتم نه فقط دلم میپیچه و بالا میارم 
گفت حامله نیستی  
چنان سرمو اوردم بالا جواب بدم بگم نه 
که همزمان شد با نه گفتن داداشم 
دکتره فک کرده داداشم 
شوهرمه 
گفت مطمئنی 
داداشم گفت دکتر اصلا ازدواج نکرده 
حالا من عه خجالت اب شدم 
رگ گردنم جابه جاشد 
خلاصه گفت برو دراز بکش رو تخت 
همین کارو انجام دادم 
بعد داداشم اونور تخت بود 
یواشی گفت پریود نیستی 
گفتم دکتر من که گفتم بهتون 
احساس میکنم مسموم شدم.
چرا قبول نمیکنین اخه 
گفت اخه تو فقط از اون غذا نخوردی که
گفتم اخه من حساسم  
خلاصه شکمو و یکمی رو معده اینا رو فشار داد
بدتر  بالای دلم درد گرفت 
و بعدشم رفت دارو بنویسه 
حالا عین دارو نوشتن 
گفت شاغلی 
داداشم گفت دکتر تازه کنکورشو داده منتظر نتیجه انتخاب رشتشیم گفت 
اها بالاخره بسلامتی هر چی خیره پیش بیاد .
داداشم رفت 
دارو ها رو بگیرع 
سرم داشتم و دو تا امپول که 
منم موندم باید چیکار کنم 
و خلاصه تصمیم گرفتم برا حالمم که شده خیلی محترمانه امپول و سرمم و بزنم 
 اوند گفت گفت اقا شما بیرون میخوام عضلانی تزریق 
کنم و بعدشم لباسمو زدم پایین ،وگفتم خانوم جون هر کی دوس داری یواش بزن 
اونم یع باشه گفت 
و برگشتم و پنبه کشید 
امپول و زد 
و دردش تموم ولی نه تموم نشده بود
دو دفعه سفت کردم 
شل کن تموم شد 
شل کن دیگه 
اها تموم شد 
احساس کردم پام فلج شد .
پنی پیشش هیچ بود بنظرم 
و گفت برگرد سرمتو بزنم که صداش کردن رفت 
و داداشم اومد درد داشت گفتم اصلا 
خیلی خوب اصلا حال کردم 😜😜😜
داداشم بهش زنگ زدن رفت بیرون صحبت کنه 
یدفعه 
یه اقا اومد گفت خانوم سرمتو ن وصل نشده 
خانوم فلانی کو 
گفتم صداش کردن 
گفت دستو بزن بالا 
خودم.وصلش میکنم 
منم 
اروم دستمو زدم بالا
گفتم ببخشید یواش بزنین 
و رگمم پاره نکنین لطفا 
اونم گفت مگه قرا ره شکنجت کنم 
اخه 
خوب یواش میزنم 
تو ام تکون نخوری سوزن و کرد تو دستم 
خداییش خوب زد
بهتر از همه که قبلا تجربه داشتم 
گفتم ممنون و اونی یکی امپولو هم زد تو سرم 
و رفت.
و داداشم اومد بعد از چن د دقیقه
و دیگه  
خانومه اومد عه کی زد برات 
و سرمم تموم شد 
داداشم منو.برد خونه و و خودش دوباره این راهو رفت 
بره سر کارش ،
و این بود خاطرم 
شرمنده اگر بد نوشتم و تعریف کردم 
یه سوال کیا کرمانشاهین 
* گاهی در شتاب زندگی گوشه ای می ایستم و می گویم 
خدایا میدانم  که هستی 
و عجیب احساست میکنم *
یا علی 
در پناه حق