این خاطره ای ک دارم ازسامان داداشمه من یه شوهر خاله دارم اسمش بهروزه 36 سالشه پزشک عمومی اینکه سامان کوچکتر از اونه و تخصص داره کلا حال نمیکنه با سامان دنبال یه فرصته حالشو بگیره همه جوره ام ازپزشکی سامان ایراد میگیره تابستون شمال بودیم سامان یه کم سرما خورده بودبا شنا و آببازی بدتر شد سعیدم(داداش کوچیکم دانشجوی پزشکی)امتحان داشت قرارشده بود بعد ما بیاد یه روز صب نشسته بودم تو حیاط سامان اومد گفت پاشو بریم درمونگاه تکی نمیرم گفتم مگه خودت نمیدونی چته؟گفت آره با قرص خوب نمیشم باید آمپول بزنم  _خو من میزنم برات گفت پنیسیلینم میزنی؟گفتم نه شرمنده میترسم صبر کن سعید میاد اون میزنه برات داشتیم باهم صحبت میکردیم در باز شد ماشین بهروز اومد تو تا با سامان دست داد گفت چرا انقد داغی بابامم گفت چه خوب شد اومدی میخواست بره درمونگاه  بهروز گفت خب برو تو الان میام معاینت میکنم رفتیم تو سامان و معاینه کرد همشم میگفت حالت خوب نیست چرا گذاشتی انقد پیشرفت کنه مریضیت و این چیزا حالا حالش خیلیم بد نبودا یه نسخه داد دست من گفت برو بخر گرفتم دیدم بهروز خان ترکونده رسیدم خونه با داروا رفتم پیش سامان نگاه کرد و گفت بابا مگه گلو من چقد عفونت داره دوتا پنادر نوشته 10 تا آمپول بود 4 تاش ویتامین قشنگ معلوم بود فقط میخواسته الکی آمپول بنویسه بهروز اومد تو سامان پرسید کدوما رو الان میزنه اسماشون یادم نیست روهم میشد 6 تا سامان گفت بهروز خان دوتا پنادور لازم نیستا بهروز گفت نه لازمه بهروز داشت آماده میکرد آمپولارو سامان دوباره گفت اینهمه ویتامینم لازمه؟بهروز گفت حتما لازمه ک نوشتم نکنه میترسی؟ سامان گفت نه بابا ترس چیه برگشت خودش شلوارشو یه کم کشید پایین بهروز اومد اولی رو زد سوزنو خیلی بد فرو کرد سامان یه آی کوچیک گفت دیگه صداش در نیومد دومی رم زد بازم صداش درنیومد سومی رو ک زد سامان دستاشو مشت کرده بود آروم آی آی میکرد معلوم بود خیلی درد داره بزور تحمل میکنه صداش شبیه ناله بور بهروز داشت الکی طولش میداد بالاخره کشیدش بیرون چهارمی رو زد سامان فقط دستاشو مشت کرده بود صورتشم بین دستاش گرفته بود نمیدیدم خواست بعدی رو بزنه گفتم بهروز خان همه رو ک پشت هم نزن یه استراحت بده بینش گفت بچه ک نیست بعد گفت سامان الان بزنم یا یکم صبر کنم سامان گفت نه بزن الان اونم بعدی رو برداشت باچشای خودم دیدمد دقیقا زد جای آمپول سومیه ک درد داشت یهو سامان یه آخ سوزناکی گفت آمپوله بزرگم بود از وسطاش سامان میلرزید دیدم داره درد میکشه بهروزم داره طول میده الکی گفتم بهروز زود باش دیگه داری طولش میدی دردش میاد گفت یهو بزنم بیشتر دردش میاد منم گفتم نه انگار بزنی رو جای قبلی بیشتر دردش میاد یهو تعجب کرد نمیدونستم دق دلیشو سر بدبخت سامان خالی میکنه اون آمپوله ک قشنگ چن دیقه تو بدنش بود بعد درآورد خیلی خون میومد چسب زخم زد روش بعدی رو برداشت دوباره خیلی سوزنشو بد زد سامان یه تکون شدیدخورد تا آمپوله تموم شه چندبار آروم آی آی کرد تموم ک شد رفت بیرون سامان سرشو بلند کرد دیدم چشاش پر اشکه خیلی بد زد 4 تا آمپول دیگه داشت 2 تا فردا 2 تام پس فردا فرداش صبح زود سامان از خواب بیدارم کرد دوتا آمپول داد دستم گفت بیا اینارو بزن بیچاره میخواست قبل اینکه بهروز بیدار شه بزنه گیر اون نیافته آماده شون کردم داشتم میرفتم الکل بیارم بهروز آمپولارو دید دستم گفت اینا واس کی ان؟گفتم سامان میخواست یه جوری خودش بزنه ولی پیچوندمش خودم زدم  تمام جای دیروزیا کبود شده بود جای سالم پیدا نمیکردم بزنم دوتای دیگه ام فردا بهروز ک نبود فقط یکیشو سعید زد پنادر دومی رو نزد براش ولی بدبخ پنچر شد سفر کوفتش شد نمیتونست راه بره البته مام تا جایی ک جا داشت حال بهروزو گرفتیم