سلام خوبين احوالتون چطوره خيلى وقته كه خاطرات قشنگتونو دنبال ميكنم و لذت ميبرم خاطره هاى نگار جون و داييشون دكتر امين كه چندين بار هر كدومو خوندم😍خاطره هاى ستايشو ماجراهاش و شيطنتاش تو يه خونواده ى پرجمعيتو عالى😍اخيرا هم خاطره ى دكتر ايمان و ماجراى كنسر احتمالى و رفع شدنش و سفرشون واقعا عالى بود و كلى لذت بردم👍 اما به صورت خاموش 😊من كه تقريبا همه تونو ميشناسم ولى شماها منو نميشناسين پس يه بيو بدم از خودم من پريسام ٢٩ سالمه رشتم بيهوشيه و مجردم ااولين بار كه مينويسم اميدوارم كه خوشتون بياد اگه ام نيومد باشد كه رستگار شويد😁خب بريم سراغ خاطره چند روز پيش داداش كوچيكم سرما خورده بود از اونجايى كه با هم صميمى هستيم نميتونيم از هم دور بمونيم مدام دورو بر من بودخلاصه اينكه حالش بد بود رفت ويزيت شد امپولاشم با كمال ميل نوش جان كرد (از امپول نميترسه دقيقا عكس من مورد داشتيم خودش پيشنهاد داده پزشك محترم واسش تجويز كنه تا مثلا زودتر خوب شه😐)يه هفته از سرماخوردگيش نگذشته بود كه به محض بهتر شدنش علائمشو پاس داد به من☹️روز اول سردرد شدم يه كوچولو گلوم ميسوخت مدام به خودم اميد ميدادم كه نه سرما خوردگى نيستو اينا اما زهى خيال باطل😊😒خلاصه به شب نرسيد كه علائم شديد تر شد از اونجا كه خانواده محترم هميشه اصرار به دكتر رفتن دارن پنهون كردم تا شايد خوب شم شروع كردم خوددرمانى🙈 همون  شب قرص كلداستاپ و استامينوفن خوردم سرم واسه چند ساعت بهتر شد سعى كردم بخوابم خوابيدم صب با بدن درد و گلودرد بيدار شدم همچنان قضيه پنهان بود همچنان خود درمانى ...تا شب كه خواهرم (ازدواج كرده)اومد خونمون تو اتاق تا پاسى از شب ساعت ٢داشتيم چرتو پرت ميگفتيم ميخنديديم 😁من اونو قانع ميكردم واسمون نى نى بياره من خاله شم🤱🏻 تنوعم ميشه😍 اونم منو كه به خواستگار جديدم كه پزشكه و تقريبا شرايط خوبى داره اما خب ايده الم نيست و تو خيلى چيزا با هم اختلاف عقيده داريم جواب +بدم كه چون نسرين ميشناسدش وميگه پسر خوبيه🧐همو ميبينيم از تمام فرصتمون استفاده مفيد ميبريم😂خلاصه اينكه گرم صحبت بوديم  و منم دردام يادم رفت كه نسرين دستشو اورد رو صورتم يه دفعه بلند گف پريييييييييي خيلى داغى سعى كردم آرومش كنم فايده نداشت 😂از سرنگونى بخت من مامانمو در جريان گذاشت😐 بعدم پدرم 😐خلاصه هيئت داورى تصميم گرفتن بريم درمونگاه ساعت٢شب😳از من اصرار كه صب ميرم از اونا انكار كه تبت خيلى بالاست😢با هر بدبختى كه بود به زور بردنم درمونگاه رسيديم با خواهرم رفتيم داخل دو نفر قبل من بودن منتظر شديم تا نوبتمون بشه كه يه اقايى صدا زدن بفرماييد داخل🥴 رفتيم سلام كرديمو يه اقاى جوونى پشت ميز بودن به چهرش ميخورد خوش اخلاق باشه گفتم اگه بگم تزريقى نده فك نكنم مخالفت كنه به اين چهره ى مهربون روش تهاجمى نمياد😂(تا اخر خاطرمو بخونيد به من بگيد چهره شناسيمو كجاى دلم بزارم 😂)چهره ى خودمم شبيه اين شده بود😍
دكتر:خب چى شده؟ 
من:سرما خوردم تبم پايين نمياد...
دكتر:ديگه گلودردم دارى ؟
من:با اكراه گفتم بله😢(احتمال ميدادم چى در انتظارمه ولى خب پروام گفتم هر جور شده نميذارم امپول بنويسه بهتره تا خطرى پيش نيومده صادق باشم😁)
ودوباره دكتر :ببينم گلوتو من🥵كه ديد و نبايد ميديد😂بعدم گوشم،بعد ريه ،فشارمو گرفتن كه خوب بود شروع كرد نوشتن تو دفترچم حين اين كه داشت مينوشت دستشو گذاشت رو پيشونيمو و دوباره شروع كرد نوشتن...
دكتر:پنى سيلين زدى تا حالا حساسيت ندارى🧐
من:😳قيافم يه لحظه شبيه گربه شرك شد 😢ساكت بودم چيزى نگفتم اومدم اينبارو صادق نباشم كه خواهر نازنين گف بله اقاى دكتر زده حساسيت نداره🤨
من:😐😨🥺
گربه شرك:😢🥺
خواهر گربه شرك:👻
دكتر:😎
سريع گفتم ميشه لطفا تزريقى ننويسين من ميترسم😥
با لبخند مليحى گفتن نه خيلى تخفيف دادم بهت😊ميخواستم برگردم بگم پس اقاى دكتر سرما خوردگى خر است😂ديدم خب اين بنده خداى مهربون چى كنه دفترچمم زير دستشه الان يه آرامبخشم به امپولا اضافه ميكنه اينه كه سكوت انتخابم بود😂 داروهاتو بيار ببينم چك كنم 
نشستم رو صندلى توان نداشتم خواهرم رف داروهارو بگيره ٥مين گذشت اومد پلاستيك تو دستش حداقل ٤تا سرنگو ديدم حالم بدتر شد دوباره رفتيم داخل كه دكتر يه پنى سيلين ١٢٠٠ و يه كتورولاك و يه
كلرفنيرامين جدا كردو يه اقايى رو صدا زد و گف واسشون تزريق كنين پنى سلينشونم سعى كن اروم تزريق كنى😭 از مطب اومديم بيرون اون اقاى جوون متوجه استرسم شد تا خواستم بشينم گفتن شما برو بخواب كه در جريان اماده شدن امپولا نباشم رفتم رو تخت خوابيدم خيلى زود اومد يه نيم نگاه كردم ٢تا امپول تو دستش بود💉💉(واى خداااااا مواظبم باش😥اينجور موقع ها توسل چيز خوبيه😂چيه خب ميترسم ديگه😒😁) نزديك شد لباسمو از ٢ طرف پايين كشيدو گف فقط پاتو شل بگير كه اذيت نشى سمت راستو الكل زد نيدلو سريع فرو كرد پامو ناخوداگاه تكون دادم خيلى درد داشت همون لحظه گفتم آييييييييي شروع كرد به تزريق همچنان درد داشتم و اشكم درومد ولى زود تموم شد گف يه نفس عميق بكش اونطرفو الكل زدو دوباره با همون شدت نيدلو فرو كرد پامو تكون دادم آييييييييييي پام😭ادامه داد از قبلى وحشتناكتر ولى اينم زود تموم شد چشمام خيس اشك بود كه گف همين جورى بمون تا برگردم😭واقعا تحملم تموم شده بود كوچيكترين درديو نميتونستم تاب بيارم تو اين فكرا بودم كه ٢ ٣مين گذشت دوباره اومد تو دستش پنادر و ديدم 😭😢دوس داشتم فرار كنم ولى چاره اى نبود با بيحالى سرمو گذاشتم رو دستم كه گف اين مثه قبليا نيست تكون بخورياااااااا پاتو شل بگير كامل اصلنم تكون نده سمت راستو الكل زد داشتم گريه ميكردم كه نيدلو فرو كرد نفس عميق بكش😡شروع كرد به تزريق ميتونم بگم سنگ شدم انقدر درد داشت وسطا ديگه نتونست تزريق كنه كه خيلى جديو بلند گف شل كن پاتو😡 گريم بيشتر شد نتونستم شل كنم ٣ ٤ثانيه صبر كرد و  نيدلو دراورد فك كردم تموم شده نفس راحت كشيدم و كامل شل شدم و بي جون بودم دوباره نيدلو سريع  زد و تمام مادشو با فشار خالى كرد كه اانقدر درد داشتم بيحال شدم ديگه پامو سفت نكردم سوزنو كشيد بيرون پنبه رو گذاشت محكم فشار داد (چرا خب 😭)از شدت گريه نفسم بند اومد كه گف تموم تموممممممممم ببين تموم شد سوزنو دراوردم😢يه چند مين بخواب بعد بلند شو زود بلند نشيااااااااا(محض اطلاعتون من بخوامم نميتونم بلند شم چه حرفيه😒)....
همون جورى به همون حالت رو تخت بودم كه خواهرم اومد پيشم بلندم كرد ابميوه داد يه كم خوردم و گف اجى دردت اومد با سر اشاره كردم اره گف عيبى نداره عوضش تا صب كلى بهترميشى و رفتيم خونه دراز كشيدم رو تختم اما از درد امپولا نتونستم به پشت خوابيدم تا صبم تكون نخوردم 🙇🏻‍♀️ صب كه بيدار شدم كلى بهتر بودم و با نسرين اماده شديم بريم واسه خريد😍كلى خوش گذرونديم و اون روز يه امپوله ديگه ام نوش جان كردم🥴 كامل خوب شدم ...
مرسى كه اولين خاطرمو خوندين 🌸اميدوارم خوب بوده باشه و منتظر نظراتتون هستم😍
پ.ن:دين مثه كفش ميمونه كفشى كه اندازت باشه رو انتخاب كن اما من رو مجبور نكن كفش تورو پام كنم!...