بسم الله......

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه دوستان عزیز 
اومدم یه خاطره که واسه دو هفته اخیر هست براتون بگم 
راجب دوتادخترهای گلم محیا و آوای عزیزم. اون دوستانی که باهاشون در ارتباط هستم و دخترا رو دیدن ؛میدونند چه گلهایی دارم درس هم قد ؛هم لباس وخیلی بامزه 😉درس همزمان باهم گرسنشون میشه 
تشنشون میشه ؛حتی وقت مسواک زدنشون هم باهم میرن ودعواشون میشه که کدوم اول مسواک بزنه هرچند محیا خیلی جِر زنه آوا هم چون خیلی دوسش داره قبول میکنه حتی تو کار خونه ؛جمع کردن سفره شام که با محیاس بهش کمک میکنه اما تا نوبت محیا میشه که آوا رو کمک بده 
بازم جِر زنی میکنه....بگذریم که دختر داشتن بهترین وبزرگترین نعمتی هس که خدا بهم داده ....😍😍

قرار شد بعد از ظهر همراه دخرها به بازار برم واسه خریدپارچه بارونی و کلاف این جور چیزها (مهدی همیشه درگیر کارهاش 
خیلی کم وقت میکنه باهامون بیاد خرید )تو آشپزخونه داشتم ظرفهای نهار می شستم محیا. لباس تن کرد اومد مامان کی پس میریم. من آماده رفتنم همیشه عجول مث مامانش دستکش از دستم در آوردم یه بوس از لپاش گرفتم قربون دخمریم برم خانمم بزرگ شده واسه خودش یه نگاه به ساعت انداختم 
محیا جانم هنو. زود عجله نکن بعد کمی اوا بیدار شد لباس تنش کردم 
خودمو اماده کردم راهی شدیم گفتم نظرتون چیه پیاده بریم اوا اره مامان جونِِِِِ؛ محیا تنبل یکم قیافشو بد کرد به روم نیاوردم اونم با اخموتخم گف باشهٍِِِِِِِِِِِِِِِ؛ تو مسیر که بودیم هردو با هم گفتن مامانی بادام بو داده میخوایم 
اندازه یه پاکت کوچولو واسشون خریدم 
هوا سر بود بچه ها لی لی میرفتند بعداینکه خریدهامونو انجام دادیم 
زنگ زدم مهدی هنو سر کار بود یه وقت مامان زنگ زد رویاکجایی دختر 
قرار از شهرستون مهمون بیاد 
گفتم مامان الان؛ اخه الان چه وقت مهمون اومدن چرا یه هویی گف حالا شده دیگه میایی گفتم قربونت برم چشم مادری تا یه چایی دم کنی میام تلفن قطع کردم 
به مهدی زنگ زدم جریان گفتم گف برو ؛ به بابا زنگ زدم که بیاد دنبالم 
وقتی رسیدم خونه مامان 
بچه ها جلو tvشبکه پویا دراز کشیدند 
رفتم یه سلام به مامان دادمو بعد 
سریع لباس عوض کردم دیدم لباسم مناسب نیس 
لباس مامان که واسه تنم گله گشاد بود کشوی داداشمو باز کردم یه سوئیشرت برداشتم پوشیدم رفتم تو اشپزخونه مامان داشت رشته محلی سرخ میکرد. میخواس رشته پلو درس کنه گفتم مامان همه کارها رو که انجام دادین 
گف دختر. کمک بهانه بود ؛میدونی چند وقت بهمون سر نزدی گفتم شرمنده روزا کوتاهن مهدی هم که خودت از کاراش خبر داری خندید گف 
سلامت باشین 
برنج واسه مامان دم کردم 
گف رویا چقدر این لباس بهت میاد یه چشمک براش رفتم یه چایی با مامان خوردیم منم ظرفها رو شستم مامان بعد کمی اومد گف محیا خوابش برده 
بغلش کردم بردم تو اتاق تب داش رفتم سراغش بچم داش تو تب می سوخت 

گفتم اگه کاری نداری بریم مامان گف کجا گفتم خونه شما هم مهمون داری 
گف دختر کلی شام پختم گفتم نه مامان محیا فردا صبح مدرسه داره الانم که می بینی
امروز ورزش داش هر کار کردم پالتو تنش نکرد اینم نتیجش 
گف چیزی نیس زنگ زدم به مهدی اومد دنبالمون رفتیم خونه شربت تب بر بهش دادم کلی هم دعواش کردم مهدی گف ولش کن دختر بابا رو 
از فردا قول میده لباس تنش کنه 
گف مامان دوست کناریم مریض منم مریض شدم با مهدی هردو زدیم زیر خنده 😂😂اره جون خودت 
محیا رو بردم رو تختش؛ شب تو خواب خیلی سرفه داش پونه دم کردم به زور به خوردش دادم همراه نبات 
رفتم تو اتاقش یه پتو پهن کردم کنار تختش ؛خوابیدم البته خواب که نه 
صبح با مدرسش تماس گرفتم که نمیتونه بره مدرسه 
مهدی اوا رو رسوندش پیش دبستانی منم لباس تن کردم محیا رو اماده کردم که به وقت شنیدم مهدی میگه زود باش خانم کلی کار دارم گفتم 
اصلا بهم بگو کی کار نداری
الان حاضر میشم رفتیم محیا تو راه کلی بهانه میگرف مامان امپول نمیزنم 
گفتم نه خیر اتفاقا به اقای دکتر میگم چندتا بده تا دیگه با بلوز ورزشی نری مدرسه مهدی هم بهمون میخندید 
گف روبا انقد بچه رو اذیت نکن رسیدیم شلوغ بود بیمارستان طبق معمول مهدی رف ویزیت بگیره 
محیا گف مامان خیلی گشنمه رفتم به مهدی گفتم دارم میرم بوفه چیزی نمیخوایی گف نه با محیا رفتیم واسش یه شیر موز و یه نون خرمایی خریدم واسه خودمم یه آلوورا خریدم نشستیم خوردیم 
که بعدش محیا گف مامان گلوم خیلی میسوزه گفتم الان میریم پیش دکتر 
یکم حرفهای مادر دختری زدیم مهدی اومد گف میبینم که بهتون خوش میگذره گفتم هوای داخل خفس با کلی بیمار؛ اینجا بهتر بعد ؛کمی رفتیم داخل 
یه دونفر مونده بودن تا نوبتمون 
بعد اون دو نفر رفتیم داخل دکتر یه اقایی نسبتا میانسال بودند سلام دادیم روصندلی نشستم و محیا رو گذاشتم رو پام دکتر گف 
چی شده بیمار کیه گفتم دخترم از دیروز تب داره و سرفه 
آبسلانگ برداش که گلو محیا رو چک کنه محیا نمیذاشت خودشو بد میکرد 
دکتر گف دخترم کاریت ندارم محیا بیشتر دهانشو باز کرد گف انقد عفونت نداره گوشاشو چک کرد و دفترچه رو ازم گرف گف. یه سرماخوردگی سادس اما 
بیشتر مراقب باشم 
گف نیاز به آمپول نیس 
یه شربت تب بر یه شربت کوتتیفن یه اموکسی کلاو نسخه کرد به دکتر گفتم اقای دکتر دخترم لباس گرم نمیپوشه یه تذکری داد گف این دفعه رو آمپول ندادم اما دفعه دیگه آمپولت میزنم از این به بعد لباس گرم میپوشه 
محیا سرشو تکون داد دکتر لپشو کشید آفرین دختر خوشگل بعد ازش تشکر کردیم زدیم بیرون رفتیم داروخونه که دارهاشو بگیریم خیلی شلوغ بود مهدی گف بیا بریم از بیرون بگیریم 
محیا یه دو روزی رو موند خونه بعد چند روز منم سرماخوردم 
هرشب بخور میکردم دم نوش گیاهی میخوردم فایده نداشت 
خلاصه که رفتم دکتر تا خوب شدم 
الانم محیا خوب شده مهدی بدجور سرما خورده 
این بیماری جدیدم نمیدونم از کجا پیداش شد 
خیلی نگرانم واسه دخترها که خدایی نکرده تو مدرسه. و پیش دبستانی اتفاقی نیوفته 
هرچند بهشون خیلی تذکر دادم اما باز هم بچه هستند 
ممنون که خوندین
دل نوشته .باید کار درست را 
به دلیل درست بودنش انجام دهید 
نه برای اینکه 
راهی هس به بهشت !......

مهربان باش
و به هرکسی میرسی لبخند بزن
تو نمیدانی به ادمها چه میگذرد 
شاید لبخندت مانند گنجی 
ارزشمند باشد برایشان .

عکاسی در سرما که پسری 
برادرش کول کرده بود ومیبرد 
پرسید میتوانم ازت عکس بگیرم ؟؟
پسر :که چه بشه ؟؟
عکاس :بهت کمک کنم تا مردم ببینند با چه 
رنجی با این سرما برادرت را روی کولت گذاشتی
پسر:میتونی یه کمک دیگه بهم بکنی؟
عکاس:چه کمکی
پسر:کمرم درد گرفته میتونی به جای عکس 
گرفتن برادرمو تا خونه 
سوار ماشینت کنی؟؟
عکاس:شرمنده عجله دارم .

رویا❤