خاطره هستی جان
به نام عشق ❤️
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه، دو سال خواننده خاموش بودم، گفتم بیام تو جمع نویسنده های گل😍
چندتا گله از بعضیا اوله کار بکنم
فاطمه السادات، رفتیو رفتی دیگه، ی خبر نگیریااا منتظرتیم خانمم
رها جونم اول از همه پسر گلتو ببوس و لطفا خاطره اپ کن فداتشممم قرار بود سر بزنی🙊
نازنین جون دلمون تنگ شد بیا زودتر
و بقیه عزیزان محترمه دیگه.....
من هستی ام 20 سالمه و
همسرم 25. احسان😍❤️
این خاطره برمیگرده به ازمایش گروه خون منو احسان :
از شب قبلش با خودم هی میگفتم ازمایش خون نیست ادارو این چیزاست😂😂
هرچی خواهرم میگفت قبول نمیکردم حرف خودمو میزدم
با خودم داشتم کلنجار میرفتم ک احسان زنگ زد ساعت فردارو بگه(نا گفته نمونه مامانش زنگ زده بود گفته بود😂🙂)
اول ک بهش گفتم نمیامو فلان
دلیلشو فهمید گفت ازمایش خون نیست خیالت راحت🙄 بدجنس🙄
دیگه فردا رفتیم
نشسته بودیم رو صندلی تا اسممونو بخونن از استرس زیادی ک داشتم، صدای قلبمو میشنیدم ینی🙄
اول اسم منو گفتن آروم پاشدم ی نگاه ب احسان کردم با لبخندی ک بهم زد تا نترسم یکم آروم تر شده بودم
رفتم داخل
پرستار : بشین اینجا عزیزم
با ابروهای بالا رفته از تعجب😂 نشستم رو صندلی
پرستار با ی سرنگ اومد روبروم
پرستار : عزیزم استینتو بده بالا
من : چرا؟ 😂🤦♀
پرستار : میخوام خون بگیرم دیگه گلم
من : مگه ادرار نیست فقط😐🤦♀
پرستار : ن بزن بالا وقت ندارم
من : ن نمیخوام
اومدم بلندشم نزاشت
پرستار : بشین عه پرونده دادن دستم، نترس درد نداره
من : ولم کن نمیخوام خب
پرستار : مگه بچه ایی ک میترسی
داری میری سر خونه زندگی خودت 😐👌
من : چه ربطی داره ای بابا
.
مامان(با صدای بلنددد😂)
مامانمم از ترس تند اومد
مامان : چیشده هستی
پرستار : خانم من تایم ندارم دخترتون نمیزاره ازش خون بگیرم
مامان : عه وا هستی، بزار بگیره مادر احسان داده بیرون منتظریم همه
من : بگو احسان بیاد مامان🥺
مامان : ههههیح زشته مادر من هستم همینجا درد نداره اصلا
اومد جلو بزور استینمو داد بالا دستمو سفت گرفت
چشمامو محکم بسته بودم
با سوزش فجیح دستم جیغی ک کشیدم واقع غیر ارادی بود
خیلی بد دردم گرفته بود
با گریه میگفتم بسه
پرستار : تموم شد دختر،. اولین باره از این موردا میبینم
مامان : خب حالا، یوقت فکر نکنی شاید مشکل از خودتون بوده؟
من : دستممم😭
مامان : پاشو عزیزم تموم شد،. زشته😂😐
رفتیم بیرون احسان رنگ پریده جلوتر از همه پیش ورودی وایساده بود
احسان : چیشد، صدای جیغ از شما بود؟
مامان : آره پسرم، هستی خودشم میترسه، پرستاره هم خدا وکیلی بد ازش خون گرفت
مامان احسان : الهی گلم، خوبی الان؟
من اشک گوشه چشممو پاکیدم سرمو تکون دادم
و......
پ.ن : پوزش بابت بد بودنش❤️
پ.ن :منو احسان باهم دوست بودیم❤️❤️
پ. ن : عید عروسیمونه❤️
.
اخه جونه دلمی
جونمو بگیر
هرجا که میخوای ببرش
اگه عاشقی اینه
حقشه دلم
هرچی ک بیاد ب سرش🙃❤️
.
#ماکان_بند
#ایرانی_اصل