السلام علیک حالتون؟احوالتون؟ قطع بودن نت و اف بودن امروز من باعث شد خاطره ای از چند روز پیش بنویسم
امیداست که منو یادتون باشه امیر هستم ۲۵ ساله اینترن از شیراز☺ اینقد هوا سرده که به قول شاعر هوا سرد است و رقص بندری میچسبد😅 خب بسم الله بریم سراغ خاطره
همینطور که قبلا براتون نوشتم چند روز قبل از تاسوعا عاشورا بود که خواهرم عسل دچار برق گرفتگی شد و پرتاب شد باعث شده بود استخوان کتف و بازو ترک برداره که بازوش رو پدر گرام گچ گرفت ولی چون سنگینی گچ برای کتفش خوب نبود مدت خیلی کمی گچ داشت و باز کردن در نتیجه قرار شد دستش رو به مدت دوهفته بندازه گردنش و همینکار رو انجام داد بعد از دوهفته قرار بود بره فیزیوتراپی که خیییلی پشت گوش انداخت از ترس اینکه دستش رو بلند کنه و درد داشته باشه به هیچ صراطی هم مستقیم نبود هرروز هم بی استثنا مهمون داشتیم که میومدن عیادت عسل یه روز عسل تنها بوده دوستش میاد پیشش و میگه مامانم گفته چسب کمر بنداز خوبه،براش هم خریده بوده و همراهش بوده کسی هم که خونه نبوده دوتا فیلسوف کارشون رو میکنن عسل هم چیزی به کسی نگفت تا اینکه یه شب اومد پیش من گفت دستم میسوزه و با کلی مقدمه چینی گفت که چیکار کردن و دو روز هست که چسب کمر روی کتف و بازوش هست🤕 چسب هارو که برداشتم دستش زخم شده بود چند قسمت چون مدت زیادی بوده و تاول زده بود دیگه هرشب بساط شستشو و پانسمان و جیغ جیغ عسل داشتیم 😑 زخمش رو به بهبود بود دوباره هم عکس گرفت که تفاوت زیادی با قبل نداشت. باید میرفت فیزیوتراپی به خاطر ورزشهایی که به دستش میدادن میترسید و خیلی به تعویق انداخت تا اینکه اواخر ابان بود که رفت فیزیوتراپی مامانم هر عصر همراهش میرفت سه جلسه رفته بود بهش گفته بودن این جلسه طب سوزنی و لیزر انجام بده بابا گفت نیاز نیست همون ورزش براش کافیه ولی مهرداد(پسرعموم) گفت من خیلی راضی بودم برای سیاتیکم که انجام دادم حتما انجام بده عسل گفت میترسم از نیدل و قرار شد انجام نده.  روز یکشنبه ۲۶ ابان جلسه چهارمش بود مامانم کار داشت منم نمیتونستم برم بابا هم مطب بود قرار شد برسونمش و زنگ بزنه برم دنبالش ساعت سه و نیم بود که راه افتادیم و چهار رسیدیم در ساختمونی که فیزیوتراپی بود قرار شد کارش که تموم شد بهم زنگ بزنه ساعت حدودای شش عصر بود که زنگ زد حالم خیلی بده بیا مسیر هم شلوغ بود با تاخیر رسیدم دم در که بودم عسل زنگ زد گوشی رو جواب دادم اقای م(فیزیوتراپیست) بود گفت بیا بالا داشتم طب سوزنی انجام میدادم براش فشارش افتاده رفتم دیدم رنگ به رو نداره فشارش رو گرفتم ۶ بود سریع بهش ابمیوه دادن نفس تنگی داشت اکسیژن خراب بود و قلبش درد داشت قرص دادیم بهش خوشبختانه چند طبقه پایینتر مطب متخصص قلب بود با ویلچر و اقای م رفتیم طبقه پایین نوار قلب گرفتن که اصلا خوب نبود(ما زمینه بیماری قلبی رو داریم چون بابام هم مشکل قلبی داره) زنگ زدن اورژانس و خانم دکتر هم اکو کردن اکو مشکلی نداشت ولی نوار قلب خراب بود تو اتاق دکتر بودیم تکنسین های اورژانس اومدن عسل بیشتر ترسید میگفت من خودم میام من با برانکارد نمیام رگ گرفتن و رفتیم پایین سوار اورژانس شدیم فشارش بهتر بود و رفتیم بیمارستان دوباره پزشک اورژانس نوارقلب خواست ولی این دفعه بهتر بود گفتن ۲۴ ساعت تحت نظر باشه خون گرفتن و سرم هم وصل کردن یه دونه امپول عضلانی داشت که میگفت نمیزنم اقای رستمی هم که پرستارش بود خیلی اصرار کرد راضی نشد دیگه مجبووور شدم بترسونمش تا راضی بشه🙈 اومدن تزریق کردن و رفتن چون اقا هم بود چیزی نگفت. منم با بابا تماس گرفتم که گوشیش خاموش بود به مامان گفتم که بیاد و براش پتو و بالشت بیاره چون عسل حساسه به وسایل بیمارستان استفاده نمیکنه. خداروشکر خیلی بهتر شده بود چند ساعتی گذشت مامان هم اومده بود ارومتر شده بود دوباره نوارقلب گرفتن که طبیعی بود و قرار شد ساعت یک و نیم صبح دوباره خون بگیرن. تخت کنارش هم یه پسر بچه 8 یا 9 ساله بود پرستار میدید میزد زیر گریه، شدید رو نرو بود. عسلم هی تختشو عوض میکرد سوژه شده بودیم😅 حدودای دوازده بود که بابا هم اومد من رفتم توی ماشین یکم دراز بکشم خیلی خسته بودم ساعت یک بود رفتم پیششون عسل همچنان بیدار بود و درحال ارتباط برقرار کردن با بقیه مریضا بود یک و نیم خون گرفتن گفتن سه و چهار صبح حاضر میشه ولی نوارقلبش خوبه بعد از جواب ازمایش اگر دوباره منفی باشه میتونه بره عسل هم اصرار که میخوام برم خونه اینجا کثیفه نمیتونم بخوابم با اصرار همون چند تا قطره اشک همیشگیش حرفش به کرسی نشست بابا قبول کرد با رضایت شخصی مرخص شد تا کارای ترخیص انجام شد ساعت دو و نیم بود و ما سه رسیدیم خونه و همه غش کردیم تا ده صبح که رفتم جواب ازمایش عسل رو بگیرم گفتن باید دوباره خون بده رفتم دنبالش میگفت نمیام چون دوتا دستاش کبود بود با نازکشیدن بردمش و گفتن دو ظهر جواب امادست رفتم جواب رو گرفتم که خداروشکر دوباره منفی بود خیالمون راحت شد عصرش با بابا رفتن متخصص قلب که گفتن تست ورزش بده ولی چون کتفش درد داشت انجام نداده بود و دارو بهش دادن که استفاده کنه. البته توصیه کردن که وضعیت رگهای قلبش بررسی شه که گذاشتیم یکم حال روحیش بهتر بشه تا بعد انجام بده، عسل هم میترسید فیزیوتراپی بره😅 ولی خب دوباره شروع کرده و بهتره. 
مرسی که خوندین ببخشید ک بد بود
این روزا خیلی مواظب خودتون و سلامتیتون باشین🙏

خوشبختی های
کوچکت را بشناس و باور کن
عشق را بهانه کن
برای بوییدن دامان
مادرت 
برای بوسیدن دست 
پدرت که هنوز نمیلرزد
خوشبختی ها
ماندنی نیستند
اما میشود تا هستند زندگی شان کرد 🍃

ارادتمند. امیر محمد. شیراز. ابان ۹۸