سلام دوستااان🙋🏻‍♀️خوبین؟
من آرینا هستم اومدم تا یک خاطره داااااغ مال همین چند شب پیش رو تعریف کنم که اینبار مورد عنایت قرار گرفتم😂بریم سراغ خاطره:
یه روز صبح با سر و صدا های مرضیه و پریا از خواب بیدار شدم، رفتم بیرون سلام کردم و دیدم که قفسه هایی که برای وسایل هنرمون سفارش دادیم رسیده! (مرضیه هم با پریا هنر میخونه)
خلاصه که پریا افتاد به جون قفسه ها که وصلشون کنه منم رفتم صبحونه بخورم مرضیه ام شروع کرد به جمع کردن وسایل هنر تا بعدا بچینیم تو قفسه. خلاصه نگم براتون که دو تا خرس گنده بیست و یک ساله نتونستن این قفسه ها رو ببندن😂 عاقا گذشتتتت...تا فردا صبحش که من خواستم برم هنرستان. چشمتون روز بد نبیبنه این چیزای آهنی قفسه دم در خونه بود و سرشونم خیلی تیز بود، منم بی هوا رفتم سمت در و اصن نفهمیدم چیشد که یدفعه پام به شدت سوخت و همه جا رو خون فرا گرفت🥺گریم گرفته بود داد زدم پریاااا پریا اومد گفت یا خدا چیشدیییی تو بزار زنگ بزنم آریا (آریا دوست پریاست و چندماهی هست که دوستن و خانواده هامون در جریانن.متاسفانه دکتره و 25 سالشه😂) سریع زنگ زد به آریا و همه چی رو با گریه براش گفت. چند دقیقه بعد آریا از راه رسید. مرضیه پامو با یه باند بسته بود ولی همچنان از پام خون میرفت و خیلی بی حال شده بودم. آریا اومد بهم گفت نترس، باندو باز میکنم فقط زخمتو ببینم اوکی؟ گفتم اوکی. باند رو باز کرد و با هر مشقتی بود معاینشو انجام داد. بعد رفت به پریا یه چیزی گفت و گفت ببرینش تو اتاقش تا من برم وسیله هامو بیارم.پریا که کاملا رنگش پریده بود برا همین خیلی ترسیده بودم!🥺 آریا اومد بالا و لپمو کشید گفت نترس کوچولو (کوچولو خودتی😐) زود کارم تموم میشه. با صدای لرزون پرسیدم چه کاری؟ گفت پانسمان. منم دلم خوش بود که پانسمان میکنه😐پریا و مرضیه اومدن داخل آریا گفت پریا برو رو تخت کنارش دراز بکش و سفت بغلش کن .پریا انجام داد . بعد به مرضیه گفت که پاهامو سفت بگیره. به منم گفت دختر خوبی باش باشه؟ باگریه گفتم مگه قرار چیکار کنین😢 چیزی نگفت و شروع کرد پاک کردن خون های دور زخمم که به شدت میسوخت گریم اوج گرفت 
آریا:ای بابا هنوز که کاری نکردم
من:میسوووزه بسه😢
آریا:باشه چشم🙄
بعد دستکشش که خونی شده بود رو عوض کرد و یه سری وسایل از کیفش بیرون اورد و گفت چشماتو ببند.چشمامو بستم چند دقیقه بعد پریا گفت آریا بدون بی حسی؟ آریا گفت هیسسسس.
اومدم چشمامو باز کنم که یهو درد افتضاحی تو پام پیچید و جیغ زدم که دوباره همون درد تکرار شد و بی اختیار جیغم میرفت هوا. سعی کردم پامو تکون بدم که آریا آرنجشو گذاشت رو پام و گفت آروم باش و دوباره شروع کرد بخیه زدن...😭همش جیغ میزدم و پریا محکم بغلم میکرد و سعی میکرد ارومم کنه. دیگه واقعا تحملم تموم شده بود گفتم:آریا جون پریا بسه😭توروخدا بسه
پریا:تموم نشد آریا؟ هلاک شد بچه
آریا:نصفش مونده، یکم استراحت کن
از اتاق رفت بیرون.یکم اروم شدم ولی گریم قطع نمیشد، چند دقیقه بعد باز آریا اومد و گریه هام اوج گرفت.باهاش قهر بودم و سرمو بردم تو بغل پریا. آریا اومد کنار نشست گفت کوچولو... جواب ندادم باز گفت خانوم خوشگله گفتم زود بخیه رو تموم کن(خیلی جدی😂😎) گفت باشه و رفت نشست و باز شروع کرد... جیغ ها و فحش های رکیک بنده هم شروع شد🙊خلاصه دیگه نگم براتو بالاخره با هر بدبختی بود پای بنده هفت تا بخیه خورد. آریا بلند شد و پیشونی من و پریا رو بوسید و رو بهم گفت ببخشید اذیت شدی جوجه. منم که باهاش قهر بودم اخم کردم و هیچی نگفتم. تو بغل پریا بودم و چشمام داشت سنگین میشد که صدای باز شدم در رو شنیدم.
پریا: آریا نهههه
آریا:لازمه بخدا
من:چیشده؟ اونا چیین؟؟؟؟؟
آریا:چندتا امپول کوچولوئه 
من:هیچوقت بخاطر اینهمه اذیت کردنم نمیبخشمت😭😭😭
پریا:آریا لطفاً. ..
آریا:😠زود برگرد آرینا.سه تا امپول اینهمه چک و چونه نداره والا!
من:آریااا پام درد میکنه هنوز😭
آریا:خب اینا رو بزنی خوب میشی.
بعد دست پریا رو گرفت و بردش بیرون (پریا بیشتر از من ترسیده بود😂)اومد تو اتاق و در رو بست
آریا:🤨هنوز برنگشتی کههه
من:من برنمیگردم و امپول هم نمیزنم😢
آریا:راست میگی؟😂 پس خودم برت میگردونم😎 با یه حرکت برگردوندم و شلوارمو کشید پایین پنبه کشید و نیدل رو وارد کرد و چند ثانیه بعد کشید بیرون گفت درد داشت؟ گفتم نه گفت بیمار گرامی هر تکان و سفت کردن معادل یک تقویتی میباشد😂 و بعد پنبه کشید و وارد کرد... آقا نگمممممم نگممم ازش که انگار یه چیز دااااااغ میریختن تو پام.دیگه تحملم تموم شده بود و تکون میخوردم که کشید بیرون و همون لحظه طرف بعدی رو پنبه کشید و فرو کرد که اونم دردش مثله قبلی بود، سفت کردم هی گفت شل کن آرینا ولی من گوش نکردم اصن نمیتونستم! در نهایت پامو گذاشت روی اون یکی پامو و چنتا ضربه زد و باز تزریق کرد آخراش بود که گفتم آریااا بسه دردم میاد😭😭گفت تموم تمومممم و در اورد و با پنبه جاشو فشار داد.گفتم ایی بسه برو بیرون😭 آریا ام رفت بیرون

پریا اومد تو اتاق گفت بمیرم برات بهتری؟ گفتم به لطف آقاتون ابکشم الان😑
پریا:به فکر خودته نمیخواد اذیتت کنه که
من:😢خیلی درد دارم اجی
پریا:باشه قربونت برم الان میام کمپرس میکنم برات 
بعد رفت بیرون که صداشو شنیدم با آریا حرف میزد
پریا:بخدا اگه بزارم اینارم بهش بزنی
آریا:مرض دارم بخوام اذیتش کنم؟
پریا:من نمیزارممم، خواهرمو کشتی 
اریا:عه! بزار کارمو بکنم (صداشو برد بالا تقریبا😬)
صدای نزدیک شدن قدمهاشو شنیدم و به سختی از جام بلند شدم اومدم درو قفل کنم که آریا درو باز کرد و گفت یعنی اینقد وحشتناکم که درو میخواستی قفل کنی؟؟  بغضم ترکید و همونجا وسط اتاق نشستم گفتم بخدا دردم میاد نمیتونم دیگه تحمل کنم😭😭ولم کن آفرین😭 آریا نشست کنارم و اشکامو پاک کرد گفت جوجههههه اینا تقویتیه درد نداره در عوض خوب میشیااا بعدم کمکم کرد رفتم رو تخت و اون دو تا تقویتی هم زد و فقط اخراش اخ گفتم.رفت دستاشو شست و اومدگفت دیدی درد نداشت😊اینقدر که تو این یک ساعت توئه جوجه از من انرژی گرفتی کل بیمارای یک هفته از من نمیگیرن😑منم جوابشو ندادم اصن باهاش حرف نزدم😐😒 بعد هم باز عذرخواهی کرد و یکم با موهام بازی کرد تا خوابم برد و تاماااااااام 
پ.ن بعدش با گل و شیرینی از دلم در اورد😁😍
بدروووود❤️