سلام سلام من دوباره اومدم پريسام اول يه تشكر بابت دوستانى كه خاطره قبلمو خوندن نظراتشون چه +چه - برام ارزشمند بود مرسى از كامنتايي كه واسم گذاشتين❤️همون طور كه تو خاطره قبليم گفتم من كارشناس بيهوشيم و كارم تو اتاق عمله و ميخوام يه خاطره مربوط به دوران طرحمو بگم بى مقدمه فارغ التحصيل كه شدم ميخواستم طرحمو هر جورى شده نرم و به ايده هايي كه تو ذهنم داشتم برسم بنابراين طى ٥ماه به هر درى زدم كه بتونم طرحمو نرم خونوادمم مخالفت نداشتن اما خب نشد نميدونم دليلش چى بود اما هر راهى داشت امتحان كردم نشد بعد از ٥ ماه يه خانومى باهام تماس گرفتن گوشيمو برداشتم جانم ؟خانم پريسا...؟بله بفرمايين...من ميرزاپور هستم بابت طرحتون تماس گرفتم راضى هستين بيمارستان رجايي مشغول شين؟ من🙄😳رجايييي(يه بيمارستان جنرال كه به جرئت ميتونم بگم ٨٠٪؜بيماراشون تصادفى و اورژانسى هستن)فكرم درگير شد همون لحظه 🤯غرق سكوت بودم كه خانم ميرزاپور فرمودن عزيزم فكراتو بكن من فردا تماس ميگيرم.
تو ذهنم يه دفعه كلى سوال پيچيد كه واقعا جواب هيچ كدومو نميدونستم تو هاله اى از ابهام بودم داشتم فكر ميكردم من يه دختر خيلى حساس 🤪😁چطورى تو يه بيمارستانى كه هر لحظه ممكنه اتفاق ناگوارى بيافته دووم بيارم و ٢ سال كار كنم 🥺از طرفيم فك ميكردم شايد يكم لوس باشمو حساسيت داشته باشم اما باشناختى كه از خودم دارم به شدت مسئوليت پذيرم اگه واردش بشم انقدرى پرو هستم كه پاش وايسمو كم نيارم 👻(اينو زياد تو متنام ميبينيد استيكر مورد علاقمه😊)تو اتاقم داشتم به جور نشدن نرفتن طرحم فك ميكردمو به اينكه بين اين همه بيمارستان اروم چرا اسمم بيمارستان رجايي درومد و غيره ذلك كه پدرم در زدو اومد داخل اتاقم پريسا چى ميكنى چرا چند ساعت بيرون نمياى از اتاقت من بابا ميدونى طرحم كجا درومده؟ رجايي 😔من چه جورى برم اونجا همشون تصادفين به روحياتم نميخوره نميدونم بايد فكر كنم 🤔كه گف عزيزم فردا با اون خانوم تماس بگير يا برو باهاش صحبت كن مشكلتو بگو اگه همين جورى قبول نكردن يه فكرى ميكنيم😊فردا صب اماده شدم رفتم دفتر اون خانومو پيدا كردم همه ى مشكلمو گفتم خيلى مهربون بودن🌸گف دركت ميكنم كامل ولى خب الان اين بيمارستان نياز فورى دارن جز شمام كسيو نداريم بفرستيم بيمارستاناى ديگه ام فعلا اعلام نياز نيرو نكردن☹️ميتونى بگى كلا نميام كه طرحت يكى دو سال عقب ميفته منم به شدت اون موقع تايم سريع تر تموم شدن طرحم مهم بود برام...با خستگى مفرط برگشتم خونه كه تصميم بگيرم🤓گفتم فوقش ميرم تلاشمو ميكنم چيزاى جديد ياد ميگيرم تجربه هاى خوب😍يكمم از اين حالت نازك نارنجى درميام كه خيلى خوب ميشه😄اگه خسته شدم يا نتونستم انصراف ميدم تماس گرفتمو گفتم قبول ميكنم خانوم ميرزاپور پشت گوشى خندش گرفت گف مگه اومدم خواستگاريت خيلى اذيت كردى تا قبول كنى 😂😂 با هم خنديديمو و بعدم مراحل ادارى استخدام طى كردمو به عنوان نيروى جديدشون وارد اتاق عمل شدم😍بعد ١٠ روز روتيشن بودن مريضامو داشتمو و همه جوره واسشون پارتى بازى ميكردم 😎جوريكه وقتى اتاق من هستنو،مريض من،حال جسميو روحيشون خوب باشه اوايل كه مريضاى ارتوپدو جراحى عمومى واسم ميذاشتن يكى دو ماه بعدم مغز واعصابو فكو صورت😍كه من عاشق فيلدش شدم با تموم سختياشون تو حيطه ى بيهوشى واسم جذاب بودو دوسشون داشتم...به اون حجم كارو سختيايي كه تجربشو به هيچ عنوان تا اون مرحله از زندگيم نداشتم كم كم عادت كرده بودم البته اينجوريم له ميشدم🥴٣ماه ازطرحم گذشته بود كه عمل اورژانسيو تصادفيه بدحالو cprشده اينتوبه شده (كنترل راه هوايي با لوله)😒رو هم تجربه كردم هرچند ناراحت كننده ولى تجربه ى خوبى بودخلاصه يه شب كه شبكار بودم  (شبكاريامون معمولا عملاى ارتوپدى سبك و يه وقتايي اپانديسو يه وقتاييم از همون تصادفياى اورژانسى انجام ميداديم)عملاى ارتوپدى دكتر كشيك رو انجام ميداديم كه دكتر ابوترابى اومد سمتمو گف پريسا ميخوام مريضامو اتاق تو بيارم زودتر تموم شن خيلى خسته ام لبخند زدمو گفتم موافقم دكتر هماهنگ كنين با مسئول شب😊ساعت تقريبا ٩ بود كه شروع كرديمو مريضام در حد سديشن (ارامبخشى)و بيهوشى با ماسك و بعضيام بيهوشى كامل بودن ... سرگرم كار بوديم كه يكى از دوستام كه اسمش فرنازه اومد گف دكتر دوستمو خسته كردى بره شام بخوره من جاش هستم ساعت ١١ شبه اين بچه هنوز شام نخورده😳متوجه گذر زمان نميشديم دكتر گف اين چه حرفيه😉 پريسا چرا نرفتى شام بخورى 😡بدو شامتو بخور بدو زود بيا كلى مريض داريم😊داشتم ميرفتم صدا زد راستى يه لقمه ام از طرف من بخور😋😂كه با خنده گفتم من از طرف خودم بتونم شام بخورم شاهكار كردم دكتر 😁(چون ميدونستن خيلى شكمو نيستم)از اتاق زدم بيرون شاممو خوردم با عجله برگشتم تا ساعت ١ كه مريضامون تموم شدن  خيلى خسته بودمو كلى دكتر ابوترابى ازم تشكر كرد و اومدم خوابگاه يكم استراحت كنم چشامو بستم دراز كشيدم با لباس اتاق عملم 😓ساعت ١:٣٠ بود كه مريض اورژانسى اوردن سريع بلند شدم رفتم داروهاى لازمو اماده كردم وسايل واسه مريضاى اورژانسيو اماده كردم دستگاه بيهوشى،مانيتورو دوباره چك كردم چند تا سرم نرمال سالين و رينگر ١ليترى گذاشتم تو وارمر(گرم بشن) كه همين حين مريضو اوردن اتاقم همكاراى ديگه مشغول اپانديسو هدتروما (اسيب به سر)بودن  و بنابراين طبق معمول مريض  بد حال نصيب من شد☹️مريض كه فقط صداى خر خر نفسش ميومد و رنگ به چهره نداشت كاملا سفيدددد پايين تو اورژانس cpr شده بود بنابراين نميتونستم ازش اطلاعات بگيرم اول سرمشو را انداختم و ازش يه انژيوكت سبز گرفتم كه از مايع عقب نيفتم تو همين حين رزيدنتا وپزشك بيهوشي كشيك اومدن پروندرو خونديم و متوجه شديم خونريزى داخلى داره كه بر اثر ضربه با چاقو درگيرى شديد بوده😐درخواست پكسل دادم(خون)و تقريبا اماده بوديم بخوابونيمش فك كنين يه جوون ٢٤ساله بود كه اصلا شبيه اون دسته جووناى شرور و دعوايي نبود(باز من چهره شناسيم گل كرد😂)شروع كرديم بيهوش كردن با علائم حياتى وحشتناك بعد دارو اينتوبه و غيره جراحشون اجازه خواستن شروع كنن تا علت خونريزيو بفهمن با پزشك بيهوشيش صحبت كردم كه خونشو وصل كنم چون خونريزى شديدى داشت بعد چك كردن رقيق كردم از همون انژيوكت سبزش كه اولش گرفتم خونشو وصل كردم همين جورى پر كارو شلوغ پيش ميرفتو زمين پر ازگاز خونى😓كه يه دفعه علائم حياتى بدتر شد با نبضو فشار حداقل كه دوباره پزشك بيهوشيو در جريان گذاشتم و صحبت كردم كه خونشو واسش پوش كنم (به صورت مستقيم و با يه سرى سرنگ بزرگ از طريق انژيوكت)كه موافق بود فقط اعصابم به هم ميريخت از ريلكس برخورد كردنش با خودم گفتم انقد اروم تو شرايط اورژانسيه يه همچين مريضى 😐😒شايدم اينجورى رفتار ميكنه مثلا كادرمون هول نشن اما اينجورى نبود طى خاطره ميفهميد چرا😒همين جورى گذشت و ساعت ٢:٣٠ بود جراح محترم و دستياراشون تلاش ميكردن دليل خونريزيو بفهمن.دوباره با يه انژيو طوسى ازش رگ گرفتم تا هم مايع بيشترى بدم هم بتونم خونشو راحتتر پوش كنم... با روحم و انگيزه اينكه دوس نداشتم يه جوون تو اين سن به احتمال قوى مرگو تجربه كنه😢كارمو انجام ميدادم وگرنه جسمم خيلى وقت بود الارم لوباترى داده بود🥴🥴داشتم خون پوش كردم بدليل خونريزى داخليش علائم حياتى stable نميشد فقط كمكم ميكرد وضعيت بدتر نشه (كار سختيه احساس ميكرددم انگشت شصتم داره ميشكنه انقدر با فشار تزريق كردم💉😰)نشسته بودم رو صندلى كارمو انجام ميدادم كه فرناز(يه فرشته يه دوستى كه ٥ساله با هم دوستيمو هر روز به فرشته بودنش بيشتر پى ميبرم❤️)اومد پريسا خيلى خسته شدى نه؟ برم برات قهوه درس كنم☕️ميارم همين جا بخور...من نه فرناز اگه ميتونى بمون تو اتاق از اون انژيو سبزه خون بزن بهش علائم حياتيش هر چند بد ولى ثابت نگه داشتم با اين حجم خونريزى☹️كه گف نه حالت بد ميشه الان ميام رفتو سفارش كرد برام قهوه بيارن خودشم اومد تو اتاقو شروع كرد پوش كردن همين حين پزشك محترم بيهوشى تشريف اوردنو مارو تو تلاش مضاعف ديدن نميدونم چرا ولى اين جمله ى تلخو گف :
پريسا فرناز اشاره با سر كه بيخيال،اومد نزديكم درگوشى:اين نميمونه تا الانم خيلى خوب دووم اورده جوون قويه🥺😐فرنازم متوجه حرفش شد اهميت نداديم به كارمون ادامه داديم ساعت ٣:٣٠ كه يدفه يكى از رزيدنتا با صداى بلند گف دكتر 😱فك ميكنم نوك چاقو از پهلو عبور كرده بودو به قلبش رسيده 😳يا خداااااااااااااااا اميدوارم خيلى جدى نباشه😔(اينجور كه جراحمون و خونوادش توضيح دادن چاقو نبوده و دعواشون ناموسى بوده😐خب ناديده گرفتن افراد مزاحمو مريض تو خيابون بهترين كاره سر هيچى به اينجا كشيده نميشه😐)سريع پوزيشن مريضو تغيير داديم به پهلو خوابونديم و بعد از تلاش جراحو دستياراى محترم  با پيدا شدن محل خونريزى در كمال ناباورى مشكل حل شد😍از نبض و فشار و سچوريشن(ميزان اكسيژن رسانى به بافتو غيره)همه به حد نرمال و خيلى خوب برگشتن 😎مانيتورو نگاه كردم لذتش وصف نشدنى بود ❤️پزشك بيهوشى داخل شدو مانيتورو نگاه كرد و با تعجب گف إإإإإ چه خوب شد اوضاعش اصلا خوب نبود فك نميكردم... سرشو تكون دادو رفت😳من فرناز سكوت 😒خلاصه بعد ٤:٣٠ مين عمل، ساعت ٥:٣٠ مريضو تحويل icu داديم😍دوس ندارم اغراق كنم ولى قشنگترين شب كاريم بود از اونجا كه همه از مرگش صحبت ميكردنو در كمال ناباورى عمرى داشت و زنده موند و سلامت شد به خواست👆❤️
مرسى كه وقت گذاشتين خاطره ى طولانيمو خوندين اميدوارم خوشتون اومده باشه🌸
پ.ن:هر جا هستيم هر شغلى كه داريم حتى غير از كادر درمان كه با جون ادما سروكار نداريم بهترين خودمون باشيم فارغ از هر نتيجه اى🌸
پ.ن:چه زيباست اميدوار بودن
و با اميد زندگى كردن
نه اميد به خود ؛كه غرور است
نه اميد به ديگران؛كه حماقت است
اميد به خدا؛منبع تمام آرامش هاست ❤️