خاطره سميرا جونم
چند وقت پیش من مسموم شده بودم هر چی که میخوردم گلاب به روتون بالا میاوردم ومعدمم درد میکرد واسه این که داداشام متوجه نشن از خونه زدم بیرون و رفتم خونه خالم اخه خالم خیلی پایست
خالم که منو با اون حال دید اول یه قرص بهم داد که نمیدونم چی بود منم خوردمش بعد از چند دیقه واسم غذا اورد که من با خوردن به لقمه دویدم سمت دسشویی و دوباره حالم بد شد نزدیک بود خود معدمم بالا بیارم(البته بازم گلاب به روتون) از دیشویی اومدم بیرون یه کم ایستراحت کردم که خالم گفت پاشو بریم بیرون من کاردارم تورم نمیتونم تو خونه تنها بزارم منم پاشدم حاظر شدم با خالم رفتم که رفتیم تویه ساختمون اصلا به درمونگاه شباهت نداشت از پله ها رفتیم بالا وقتی وارد شدیم دیدم بله درمونگاه
خواستم در برم که خالم دستمو گرفت و دو تا امپول گذاشت روی میز پذیرش و خانوم پرستارم گفت مال کیه که خالم منو نشون دادکه خانومه گفت اماده شو منم شدید بغض کرده بودم ولی اهل ابروریزی نیستم سعی کردم خودمو کنترل کنم که اشکام نریزه رفتم تو اتاق تزریقات خالمم کمکم کرد تا اماده شم خانوم پرستار هم اومد امپولارو جلوی چشم من اماده کرد و اومد بالا سرمن بدبخت پنبه کشید و اولی رو زد که لبمو به دندون گرفتم که صدام در نیاد زود تموم شد و دومی روهم زد که این پدرمو در اورد ولی به هر زوری بود ابرو داری کردم بعد با خالم اومدبم خونه خالم البته بماند که بنده حسابی واسه خالم قیافه گرفته بودم اون روز عصر داداشم با مامانم اومدن دنبالم که بریم خونه که خالم به داداشم گفت که امروز امپول زدم باهام کاری نداشته باشه که داداشم یه چشم گفت و خندید
ببخشید اگه لوس و بی مزه بود خودمم می دونم خوب خاطره تعریف نمیکنم ببخشید چشمای نازتون درد اومد