خاطره mohsen جان
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه آخرین روزهای پاییزتونو با دلی شاد سپری کنید
هفته پیش برادرزادم محیا چند بار تماس گرفته بود که مطب بودم و گوشیم رو سایلنت بود وقتی شماره دیدم خواستم تماس بگیرم که خودش دوباره تماس گرفت بعد از احوالپرسی گفت عمو علائم آنفولانزا جدیده چی هست دوستم مریض شده هی میگه استرس دارم شاید آنفولانزا باشه
علائم گفتم محیا هم از وضعیت دوستش گفت و داروهایی که خودسر مصرف کرده ولی تغییری نکرده پرسید چه دارویی استفاده کنه که توصیه کردم حتما دکتر بره ویزیت شه با اون وضعیتی که داشت بعد از تماس چند تا مریض ویزیت کردم که دوباره تماس گرفت و پرسید تا چه ساعتی هستم کی میتونه با دوستش بیان گفتم آخر وقت باشه بهتره قبول کرد و ساعت ۶ اومدن دوستشو چند بار دیده بودم از دوستای دبیرستانش بود و رفت و آمد داشتن با هم بعد از احوالپرسی معاینش کردم بنده خدا یکم معذب بود بعد از معاینه هم معلوم شد به زور و وعده های محیا اومده به محیا گفتم کمکش کنه رو تخت بخوابه تا داروهاشو میارن اگر دفترچه هم داره بهم بده کمک کرد دوستش خوابید یکم پچ پچ کردن و اومد پیشم
دفترچه خودشو داد گفت خونه ما بود دفترچش خونه خودشونه قرار نبود بیاد اینجا همراهش نیست باز کردم تا شروع کردم به نوشتن محیا گفت عمو آمپول اصلا ننویسیا گفتم چشم عباس آقا (محیا یه مدته هر کسی چیزی بهش میگه سریع با یه لحن بامزه ای میگه چشم عباس آقا نمیدونم جریانش چی هست)
خودکار ازم گرفت اروم گفت عمو بخدا از ترسش که دکتر نره از صبح خونه ما بود که جلوی چشم مادر و برادرش نباشه به زور راضی کردم اوردمش لطفا ننویس دیگه گفتم عزیزم ننویسم که اومدنتون پیش منم بی فایده میشه تا بره خونه باید با خانوادش بره پیش دکتر که صد در صد هر جایی با این حالش بره آمپول تجویز میکنن براش خودکار داد گفت بنویسی هم من میشناسمش نمیزنه گفتم من وظیفمه چیزی که لازم هست بنویسم باهاش حرف بزن اگر قبول نکرد دیگه به خودش مربوط میشه
سرشو تکون داد رفت پیش دوستش منم نسخه دادم به منشی داروهارو از طبقه پایین بگیره تزریقاتشم انجام بده خودمم رفتم تا راحت باشن محیا هم گفتم تو ماشین منتظرشونم تقریبا یه ربع بعد اومدن محیا با اخم نشست گفت بفرمایید عمو شما امپول دادید خانم ... امپولشو زد اشاره به دوستش کرد بعد این خانم سر من غر میزنه تهدید میکنه گفتم خوب حق دارن دیگه مقصر تویی اگر اصرار نمیکردی بیاد نه من امپول میدادم نه خانم... امپولشو میزد محیا چپ چپ نگام کرد گفت عمو خودت گفتی حرف بزنم راضیش کنم به دوستش گفتم حرفاش یادتون بمونه اگر خدایی نکرده مریض شد یاداوری کنید بهش اینجوری جبرانم میکنید در حق منم لطف میکنید
تا موقع رسیدن یکم با هم شوخی کردن و اخرش هم تشکر کردن و تمام
یک بار آن وقت ها که خیلی کوچک بودم از درختی بالا رفتم و از سیب های سبز کال خوردم دلم خیلی درد میکرد مادرم گفت اگر صبر می کردم تا سیب ها برسند مریض نمیشدم
حالا هر وقت چیزی را از ته دل میخواهم سعی میکنم حرفهای مادرم را در مورد سیب کال یادم باشد...
موفق و سلامت باشید🌷