خاطره فاطمه جان
سلام سلام سلام دوست ای عزیز .حالتون خوبه چه میکنید با این هوای آلوده و سرد .اخرای آذر ماه هست و کم کم داره زمستون خوشگل از راه میرسه .یلدا تون پیشاپیش مبارک باشه. 🍉🙏.ی تشکر هم بکنم به دوستایی که برا خاطره قبلی کامنت گذاشتن مرسیییی فدای تک تکتون و بعضی از دوستان که تو واتساپ حالم رو پرسیده بودن آبجی گلم عزیز دلم فاطیما جان 😘 اما بریم سر خاطره که دوباره خاطره ساز شدم ببیند چه قدر به فکر شما دوستان هستم . دوروز پیش شنبه مثل همیشه صبح رفتم سر کار و تا ۱ مهد کودک بودم که ید فعه دیدم از دانشگاه بهم تماس گرفتن و گفتن جشن دانشجو هست و شما هم باید حتما بیایین برای تقدیر از معدل بر تر ها و جشن فارق التحصیلی چون ترم آخر بودم .گفتم سعی میکنم بیام ولی خیلی خستم .دیگه اومدم خونه و لباس عوض نکرده برا محمد جان نهار درست کردم خورش مرغ و کدو خیلی دوست داره .بعد رفتم ی دوش گرفتم و آماده شدم برم دانشگاه که محمد اومد و گفت صبر کن خودم میبرمت هوا سرده تاکسی ها نیستن این ساعت .خلاصه منو رسوند و گفت کی تمام میشی گفتم جشنه نمیدونم خودم با بچه ها بر میگردم .خلاصه ما رفتیم تو سالن جشن و همه چی خوب پیش رفت منم ی متن درباره روز دانشجو خوندم و هشتم پیش مسولین دانشگاه از فرمانداری و بخشداری و شورای شهر هم آمده بودند گرم صحبت بودیم که افتادم رو دور سرفه خیلی بجه ها بو عطر و ادکلن و خوراکی میومد چند مرتبه بلند شدم رفتم بیرون اسپری زدم برگشتم ولی دقیقه به دقیقه بدتر میشدم رنگم داشت کبود میشد ناخن هام ی رگ کبود افتاد وسطشون سرفه ها بیشتر شده بود و قفسه سینه ام سنگین و فشار بدی توش بود حالم خیلی بد بود هیچی نمی دیدم فقط نامفهوم صدا هایی میشنیدم. که بعد چند دقیقه متوجه شدم منو بردن تو نماز خونه و آمبولانس هم اومده بود.
دو تا آقا و همه مسولین دانشگاه بالا سرم بودن یکی از اون آقا ها که پزشک آمبولانس بود داشت ماسک اکسیژن برام میزاشت و اون یکی داشت رگ می گرفت رو دستم واابییی بد جا زد رو مچ دستم خیلیی سوخت دستم ی اییی بلند گفتم که رئیس دانشگاه خانم ایزدی عزیز گفت جان فاطمه تمام شد بدنم یخ کرده بود مدام می گفتن تاکیکارد هستی ضربان خیلی بالاست بالای ۱۱۰ باید انتقال بدیم اورژانس این جوری نمیشه وضعیت رو کنترل کردحالا هر چی بریده بریده می گفتم ن ن دارم بهتر میشم کسی گوش نمیداد دیگه منو بردن داخل آمبولانس همون دکتره ی امپولی داشت آماده میکرد خیلی بزرگ بود و خیلی طول کشید آماده کردنش.بعد در انژیوکت رو باز کرد و اروم زد داخلش تا برسیم بیمارستان این امپوله داشت میرفت تو دستم سنگینی قفسه سینه ام کمتر شده بود ولی سرفه ها بیشتر اونجا منو بردند تو ی اتاقی که همش مانیتور داشت این دم و دستگاه رو که بهم وصل کردن تازه بیشتر هول کرده بودم و بیشتر سرفه میکردم دکتر و پرستارا سعی داشتن آرامم کنن رئیس دانشگاه و دوستام مدام زنگ میزدنن ولی نمی تونستم جواب بدم ی ۴۰ دقیقه که اکسیژن گرفتم ی پرستار گفت همراه نداری دفترچه پیشت هست باید دارو بگیری گفتم ن و ی تک زدم به محمد که سریع برداشت گوشی و دادم به پرستار دکتر دوباره برگشت یک خانم دکتر بود که تا حالا ندیده بودنش خیلی دعوام کرد که چرا وقتی میدونم مشکل تنفسی دارم بدون ماسک رفتم تو جاهای شلوغ و عمومی وچرا دارو ها رو درست استفاده نکردم چرا امپولا رو به موقع نزدم و از ایناا..محمد هم مدام میگفت اره داداش کنید بگید بچه نیست که آنقدر برای ی سوزن کوچک آنقدر مقاومت میکنه بیا اینم نتیجه اش .خیلی گریه کردم خیلی به خودم می گفتم چرا من باید آنقدر بد بخت باشم که ی نفس کشیدن عمیق جز ارزوهام باشه .پرستارا مدام دارو و امپول میزدن تو دستم و می گفتن ن هنوز اکسیژن خونت پایینه و اکسیژن رو بیشتر کردن لب صورتم آتیش گرفته بود نمی تونستم بگم چطوریم شاید زیاد بود این حجم از اکسیژن لبم کاملا زخم شده بود خلاصه از ساعت ۴عصر تا ۱۰ تو اون اتاقه بودم بعد کم کم اوردنم تو ی بخش دیکه و تا صبح بستری بودم ی چیزی به دستم وصل بود تا دلم میرفت تو خواب باد میکرد دستم از خواب می پریدم تا خود صبح نشد بخوابم محمد هم بیرون اتاق نشسته بود و با وات باهام حرف میزد خلاصه یکم بهتر شدم که دکتر شیفت اومدم برا ترخیص گفت میتونی بری ولی قبل رفتن ۲ تا امپول داری باید بزنی بعد اجازه داری بدی برای کارهای ترخیص مونده بودم چی بگم من از امپول میترسم خییلیییی میدونستم درد دارن ولی نمیشد با این حال مخالفت کنم فقط خیلی مظلوممم گفتم محمددد محمد گفت عزیز دلم چاره ایی نیست زود تموم میشه بخواب دکتر میگه زیاد درد نداره فقط خودت رو سفت نگیریااا باشه .پرستار اومد با ۲ تا امپول آماده شده نفهمیدم چیه یعنی برا مم مهم نبود هر چیزی از این دارو میدونستم میتونست استرسم رو بیشتر کنه حتی اسمش یا دیدن ویالش .دیگه دمر شدم دستم که توش سرم بود خیلی ورم کرده بود و کبود شده بود خیلی درد میکرد محمد سریع لباسم رو درست کرد و گفت تکون ندی پاتو فاطمه بعد دستش رو گذاشت رو سرم و کمرم .پرستار چند بار پنبه کشید و گفت نفس عمیق بکش اصلا نترس .واییی تا نیدل رو وارد کرد بد لرزیدم و گفتم وای ن محمدددددد .محمد گفت جونم فاطی خوشگلم اروم باش پرستار هم گفت نترس عزیزم نمیزارم دردت بیاد امپول رو اروم تزریق کرد درد داشت ولی زود تمام شد. اون طرف پام رو پنبه کشید و زد این و نگم از دردش یعنی با ۲ متر قد و ۳۰ سال سن داددد میزدم و التماس که درش بیارن اونام می گفتن اروم باشم و نفس عمیق بکشم . خیلی طول کشید محمد گفت خانم یکم زودتر هلاک شد ک پرستار م گفت ن تند بزنم دردش بیشتر میشه الان تمومه شل کن یکم دختر خوب تموم شد بالاخره بعد قرنی درش آورد ولی من همچنان درد داشتم و با قدرت داشتم گریه میکردم. یکم جاش رو محمد ماساژ داد بعد گفت بسه فاطمه تمام شدددد گریه نکن دیگه .زشته همه دارن نگات میکنن برام مهم نبود و بیشتر زدم زیر گریه خلاصه بعد چند دقیقه اروم شدم و ی پرستار اومد سوزن انژیوکت رو باز کرد و رفت محمد هم لباسام رو مرتب کرد گفت بشین تا برم حسابداری و بیام و بعدش هم که اومدم خونه و تا الان از رو تخت بلند نشدم خیلی بی حالم و عضلات گردنم گرفته و سدید سردرد دارم علتش رو نمیدونم اگه شما دوستان دلیلش رو می تونید بهم بگید و راهنماییم کنید چیکار کنم از دست این گردن درد راحت بشم. ببخشید دوستان دوباره طولانی شد خاطره و حوصله اتون نمیشه بخونید .بازم از دوستایی که همیشه جویایی حالم هستن تشکر میکنم خیلی با معرفتین دوستتون دارم همه تون روووووو
یا علی