السلام علیک رفقا حلاتون؟ احوالتون؟ و دوباره من امیر ۲۵ ساله ،اینترن از شیراز☺خب یه فلش بک بزنیم بریم به گذشته🙈تابستون بود من بچه بودم استثنائا خونه خودمون بودم که پدر جان خرید کردن و اومدن خونه منم چشمم خورد ب پودر لباسشویی دیدم چه عکس برف قشنگی روشه 🙈چشمو گرفت😅 سر یه فرصت خییییلی مناسب درشو باز کردم و کل خونه رو تاید ریختم😅 بعد دیدم خلاقیت نداره رفتم تو اتاقم دیدم کوچیکه رفتم پذیرایی فضا ازاد بود😅 شروع کردم با پودر نقاشی روی فرش😎 اخ نگم بداتون از هنرم 😎پیکاسوی کی بودم منننن؟؟؟؟🙈😂 نیازه از قیافه مامانم براتون بگم یا کافیه؟🙈 فقط خداروشکر دست بزن نداشت😂 منطق مامانم این بود بچه تقصیری نداره نوع تربیت کردن بابام مقصر اصلیه😁😎 در نتیجه تصمیم گرفتن من تنها نمونم خونه تبعید شدم خونه مادرجونم😅😁 اقا جونمم اومد ثواب کنه من سرگرم شم کلی باهام بازی کرد بعد طبق معمول همیشه گرسنه بودم بردم اشپزخونه چون من جثه کوچیکی داشتم میذارتم روی یخچال منم خرکیف ک اون بالا چه خبرههههه😅 اصلا خیلی حس عجیبی داشتم اقاجونم بهم غذا میده و میارتم پایین منم اصرار دوباره بذارتم اون بالا خلاصه که بهم خوش گذشته بود مثل همیشه😊 منم که این کارو فراموش نمیکنم تو خونه هر کیو میدیدم میگفتم منو بذاره رو یخچال البته نمیذاشتن😢 تا اینکههههه😎 یه روز که دورهمی خونه اقاجون بودیم رفیق شفیق دوران کودکیم فرهود هم بوده من بهش این راز رو میگم و دنبال راه میگردیم که بریم روی یخچال صندلی رو میاریم که بابام دستگیرمون کرد و منو تا اخر لحظه اون شب تو بغل خودش نشوند که خطایی ازم سر نزنه😅ولی خب من حافظم قویه😎چن روز هی میگفتم بریم خونه اقا جون بریم اینقد که کلافه میشن و منو میبرن خونه اقا منم که بدون فرهود نمیتونستم تنهایی صفایی نداره😅 با همکاری اقاجون بچه ها هم میان اونجا و همه مشغول بازی میشیم و طی یک شوت اتشین گلدون یادگاری که مادرجون داشته رو میشکنیم مادرجونم بنده خدا دعوامون نمیکرد فقط میگفت برین بیرون بازی کنین صبور بودن از دست ما اگه من جاشون بودم نوه هامو میذاشتم پشت در😅بچه هم اینقد شیطون اخه🙈 اقاجونم به خاطر اینکه مادرجون ناراحت نشه گلدون رو براش با چسب جسبوند منم به طور عجیبی به قدرت اون چسب توجه کردم و اقاجونو زیر نظر گرفتم و جای چسب رو یادگرفتم و رفتم ادامه بازی وقتی مادرجون و اقاجون خواب بودن من و فرهود و نازی عملیاتو شروع کردیم اول چسبو برداشتم بعد با فرهود یه میز کشون کشون بردیم کنار یخچال قدمون نرسید دیگه یه صندلی هم اوردیم گذاشتیم روش تا تونستیم یخچالو فتح کنیم😅بزن به افتخارش👏😎 به نوبت من و فرهود رفتیم بالا نازی هم از ارتفاع میترسید نیومد منم یادم اومد عه چسب توجیب شلوارکمه کشیدم روی یخچال و حواسم نبود دستم چسبید صدای اقاجون اومد فرهود که پرید پایین و خودش رو شطرنجی کرد من موندم اون بالا چسبیده بودم اقا جون اومد جدام کرد و اوردم پایین تذکر داد بهمون ک دیگ از این ورا نیایم و بریم همون حیاط ک بی خطرتره ما نیز راهی حیاط گشتیم
قبلا خونه اقاجون یه حوض وسط خونه داشتن الان دیگ نیس🤕 عیدارو به شوق اینکه ماهی هامونو ببریم خونه اقاجون دست توی تنگ ماهی نمیکردیم ک زنده بمونه اخرشم همه ماهی هارو گربه میخورد ، بچه ک بودم جلوی ماهیا هر چی میخوردم یه تیکشو براشون مینداختم تو تنگشون شاید دلشون میخواست خب🤕 اونروز هر چی فکر کردیم جایی برای اذیت پیدا نکردیم جزززز حوض😎 فرهود سرشو کرد توی حوض اومد بیرون گفت وای چقدر ماهی اونجاست منم از شوق ماهی سرمو کردم تو اب دیدم خبری ک نیس هر چی سرمو میکردم پایین نمیدیدم نازی هم نگاه کرد گفت عه کوسه هم هست منم ساده گفتن تا ده بشمار سرتو اون زیر نگه دار منم هر کار کردم چیزی ندیدم داشتم خفه میشدم ک اقاجون ب دادم رسید 🤕 فرهود و نازی رو دعوا کرد بعدم بردم داخل موهامو خشک کرد 🤕 منم ک یه جا بند نمیشدم رفتم دوباره پی بازی دیگه کم کم بیحال میشدم و تب کردم اقاجونم زنگ زد بابام اومد منو برد فکر میکردم میبردم خونه ولی خب شیفت بود منو برد بیمارستان یه شربت بهم داد و یه جا منو خوابوند منم بچه بودم مریض ک میشدم دیگ شیطونی تعطیل🤕 بیدار ک شدم تنها توی ی اتاق بودم منم به شدددتتتت بابایی رفتم دنبالش😅😎از همه اتاقا سرک میکشیدم بابامو پیدا نکردم از اسانسورم میترسیدم در نتیجه از پله میرفتم بالا هر چی گشتم نبود🤕دیگ اماده بودم بزنم زیرگریه😢 که نگهبان اومد گفت بچه اینجا چیکار میکنه پدرو مادرت کو منم استارت گریمو زدم🙈 بعد گفت اسمت چیه منم گفتم از اطلاعات اعلام کردن ک یه بچه به اسم امیر ....گم شده😂 حالا از من اصرار ک من گم نشدم بابام گم شده اونو پیدا کنین😅اسممو صدا میکردن منم ذوق میکردم🙈 که بابام با یه قیافه مضطرب اومد منم هی میگفتم کجا گم شده بودی😅 دیگ دید بمونم کل بیمارستانو بهم میریزم رفتیم خونه که من باز تب کردم و بابا معاینم کرد دارو اورد برام یه امپولم بود گفتم دکتر خوبی نیستی همش اذیتم میکنی بابامم ک لجباز تر از من گفت باشه میبرمت دکتر😅 سریع خودمو زدم ب خواب اونقدم حالم بد بود ک خواب رفتم🙈 روز بعدش مامانمم اف شده بود اومد خونه وضع منو دید دوباره رفت سراغ بابام ک من چرا این حالم😅 بابامم منو اماده کرد برد دکتر و  یه دکتر مهربونی بود منم قبلا پررو تر از الانم بودم گفتم امپول نمیزنم دکتر هم گفت باشه😁 منم ک بچه باور کردم داروهامو ک دیدم توش امپول بود (حلالت نمیکنم دکتر😂) ترجیح دادم سکوت پیشه کنم😷🤒 مث یه بچه خوووب هیچی نگفتم خونه ک رفتیم مامانم شربتا رو بهم داد و بابا رو صدا کرد بیاد کار منو بسازه😅 منم ک استااااد فرار کردن خلاصه ک من میدویدم بابامم پشت سرم😅 مامانمم مشغول حرص خوردن😅 دونده ک نبودم بچه بودم زود گرفتنم اینقد دست و پا زدم ک بابا بیخیالم شد🙈(بچه میترسه دیگ الانمون نبینین شجاعم😎) همون شربتا رو میخوردم تا اینک تبم خیلی بالا میره و همون امپول رو بهم میزنن ک به گفته مامانم اینقد بیحال بودم ک مقاومت نکردم و مظلومانه تسلیم شدم😞😟😖این ماجرا هم میگذره و من خوب میشم تا یه روز ک من و امین رو خونه تنها میذارن امین ک کتابخون بود برای اینک اذیتش نکنم برام حباب درست میکنه تا ولش کنم و مشعول بازی بشم منم مشغول میشم تا اینک وسطای بازی به این فکر میکنم ک چیکار کنم از دهنم حباب بیرون بیاد🙈 و ظرف اب و مایع ظرفشویی ک امین درست کرده بود تا حباب درست کنم رو قورت دادم ولی بدجور سوزوند و رفت و پایین 🙈 هر چی دهنمو باز میکردم حبابی درکار نبود😂منم شاکی رفتم پیش امین ک چرا حباب بیرون نمیاد امینم دوید اومد دستشو کرد تو حلق من😐 و دیگ بقیشو هم ک میدونید اینگونه بود ک خطر رفع شد😅
من ک حافظه تا این حد ندارم بابا چند روز پیش تعریف کرد منم نوشتم براتون 

مرسی از وقتی ک گذاشتین 
پی نوشت اول: این خاطره رو در هوای بسی زیبا و بارونی شیراز نوشتم پس دعوتتون میکنم به گوش کردن اهنگ اهای صدای بارون راغب ❤🌹

پی نوشت دوم:
همه ى آدم ها یک روزى یک جایى
یکى را دوست خواهند داشت...
یکى ممکن است درهجده سالگى دلبسته شود...
و دیگرى درچهل سالگى...
یکى ممکن است هروز بگوید دوستت دارم
و دیگرى در سکوتش غرق در دوست داشتن باشد!
اما چه تلخ میشود زمانى که کسى را دلبسته خود کنیم و بعد بیخیالش بشویم...
حال خدا نکند آدمى را که عاشق کرده ایم کسى باشد که با خود عهد بسته دل نبندد...
و بعد در اوج روشن کردن احساس و دوست داشتنش او را ترک کنیم...
فرق نمیکند هجده سال دارد یا چهل سال...
همین که دل ببندد و شکست بخورد
براى همیشه دردى در قلبش خواهد ماند که با برگشت آدم ها هم دیگر آن دل،دل نمیشود!

پی نوشت اخر: روز با کوتاه آمدنش،
بلندترین شب سال را تقدیممان میکند
تا بدانیم با گذشت میتوان شادی را به دیگران هدیه کرد 
صدای امدن شب یلدا ارام ارام به گوشمان میرسد ...
پیشاپیش یلداتون مبارک🌹

ارادتمند. امیرمحمد. واپسین روزهای پاییز ۱۳۹۸