خاطره پرنیا جان
سلام، امیدوارم که حال همگی خوب باشه، من پرنیا هستم ، هجده ساله ، شاید بعضی دوستان منو به خاطر داشته باشن، از اول بگم که شاید خاطرم زیاد جذاب نباشه ،شما به بزرگواری خودتون ببخشید😊
خب بریم سراغ خاطره : فک کنم یک سال پیش بود که هر ازگاهی دچار تپش قلب میشدم و خیلی اذیتم میکرد، به مامانم که میگفتم فک میکرد که سرکارش گذاشتم و میخوام اذیتش کنم😂😂😂 منم دلم نمیومد نگرانش کنم، گذشت و خرداد ماه این تپش قلبا خیلی جدی تر شد طوری که احساس خفگی میکردم تو اون مواقع و از اونجایی که کنکور هم داشتم و درگیر امتحان نهایی هم بودم و ماه رمضون بود و روزه هم میگرفتم گفتم شاید از استرس و فشاری باشه که این مدت روم بوده ولی مامان و بابام اصرار کردن که بریم دکتر ، تا اخر ماه رمضون مقاومت کردم و نرفتم😂😂 ولی حدود بیست روز قبل کنکور به یه روزی افتادم که مامان و بابام منو کشون کشون بردن اولین متخصص قلبی که در دسترس بود😂😂 اون موقع دکتر اکو کردن و از این جریانا ( بماند که من تا اون موقع نمیدونستم اکو چیه و چطوریه و کلی ضایع بازی دراوردم و کلی خودمو لعنت کردم که چرا اومدم دکتر😂😂😂)و تهش گفتن که تپش قلب ممکنه مهم نباشه و از استرس باشه ولی ایا میدونم که فشار خونم نسبت به سنم خیلی بالاس؟ منم در حالی که در افق محو شده بودم گفتم نه ! تا حالا یه درصدم احتمال نداده بودم که فشار خونم بالا باشه، گفتن که برم پدر و مادرمو صدا کنم وکلی باهاشون صحبت کردن و ترسوندن که فشار خونت ۱۶بوده و بعد کنکور حتما پیگیر باش و تا روز کنکور قرص متورال تجویز کردن، گذشت و کنکور رو دادم و تابستون شد ، دیگه مامانم دست بردار نبود هر روز به بهانه ی مختلف منو میبرد بیرون و فشارمو تو درمانگاه میگرفتن😂😂 اومدم بپیچونم یه چند روز خونه ی خالم پناهنده شدم از دست مامانم😂 وقتی برگشتم دیدم داداشم میگه یه سورپرایز داریم برات😜 یه بسته اورد گذاشت جلوم ، با شوق و ذوق بازش کردم دیدم فشار سنج خریدن برام😭😭 اخهههه کادووووو فشار سنجججج😤😤 یعنی قیافه ی مبارکم دیدنی بود اون موقع! خلاصه پیچانیدن را ادامه دادم تا اواخر ابان امسال ( فقط مامانم منو با اون فشار سنج اسفالت کرد رسما )😂 ، که دیگه پیچانیدن جواب نداد و زور بقیه به من چربید و بردنم پیش یه فوق تخصص قلب ، وارد که شدیم بیچاره دکتر تعجب کرده بود که مریض منم😂 هی میگفت دخملی تو اینجا چی کار میکنی بین این همه پیرمرد و پیرزن😂😂😂 نکنه تو هم پنجاه شصت سالته و بوتاکس کردی😂😂 معاینه کردن و نوار قلب و این داستانا و گفتن که باید اکو بکنن تا اسم اکو رو شنیدم قیافمو مثل بیچاره ها کردم شاید یه فرجی بشه😂 ولی از اونجایی که خیلی خوش شانسم برگه ی اکوی قبلی گم شده بود ( بی سلیقه ام خودتونید مرسی اه 😂) و مجبور شدم که دوباره اکو بدم، حالا اون وسط بابام میخواد بچه گول بزنه میگه دخترم اکو درد نداره که خیلی راحته مثل سونوگرافیه😂😂 یکی نیس بگه پدر من، عمم هم میدونه درد نداره ولی یه چیزی بدتر از درد داره خجالتتتتت😥😥 خلاصه باز هم من بدبخت راهی اتاق اکو شدم و تو فاصله ای که من اماده میشدم تا دکتر بیاد هزاران بار دعا کردم که کاش میمردم و مجبور نبودم اکو کنم😂😂( خیلی خیلی خجالتیم و پزشکم هم اقا بودن) دکتر اومد دید من از خجالت چشامو بستمو و دستمم گرفتم روش😂 بیچاره خندش گرفته بود وهی توضیح میداد که برای اون عادیه و اصلا منو نگاه نمیکنه و منم مثل دخترشم😂😂 خلاصه تهش قرار شد یه بیلبیلک😂( هولتر فشار خون) ببندن بهم و ۲۴ ساعت فشارمو ثبت کنه و مشخص بشه که فشار خون بالا دارم یا نه، خلاصه سرتونو درد نیارم ته ته تهش معلوم شد من هجده ساله فشار خون بالا دارم و دیروزم که دوباره برا چک اپ رفته بودم پیش پزشکم گفتن که باید دارو مصرف کنی و داروی بیزوپرولول نوشتن برام
نا گفته نماند که اون وسطا هم اقای دکتر عزیز به لطف مامان عزیزم فهمیدن که کمبود ویتامین دی هم دارم و مرحمت نمودند و بنده ی حقیر رو چند تا امپول مهمون کردن😂😂( کی گفته که من قراره امپول بزنم😂😂 دفاع همچنان ادامه دارد، جنگ جنگ تا پیروزی😂)
پ ن ۱: مامانم خیلی ناراحته و اصرار داره که دارو رو نخورم!( البته فشار خونم چندان بالا نیست و حدود ۱۳،۱۴) میگه از هجده سالگی بخوای این دارو هارو بخوری باید تا اخر عمر گرفتارشون بشی!😞
پ ن ۲: میدونم که نخوردن دارو خیلی تبعات بیشتری داره ولی درگیرم هنوز! این روزا اینقدر فکرمو مشغول کرده که واقعا از درسم عقب موندم!
پ ن ۳: پارسال کنکور رشته ی دلخواهمو قبول نشدم😊نمیدونم چی شد ولی میدونم که حتما کسایی بودن که بیشتر از من زحمت کشیده بودن برا هدفشون
پ ن ۴: امید بزرگترین سلاح ادمه ، پس تو هر شرایطی اجازه ندین از دست بره
پ ن ۵: چرا ما ادما اینقدر خودخواهیم؟ چرا تو جهانمون "من" حرف اولو میزنه! خیلی خوبه که هر از گاهی هم به این جور چیزا فکر کنیم.
امیدوارم که همیشه شاد و سلامت باشین
دوستدار شما پرنیا
یا حق