خاطره داداش نيكزاد گلم
ینم برای دل ابجی سروین
خاطره بستریشدن نیلوفر پارسال نیلوفررفته بوده اردو گویا دم یه حوض بزرگی وایستاده بوده تا عکس یگیر اون کوهی که فومی بوده وایساتادن با دوستاش این فوم سنگینیکرده نیلو و چنتا از دوستاش میوفتن تو حوض هوامروبه غروب بوده سرد داشته میشده نیلوفر از بیشتر از ترس مریض شده بود تا سرما اومد خونه وقتی درو باز کرد رنگش کچ و دساشم یخ اون شبم مهمون داشتییم فهمیدمیه مشکلی هسولی نخواستم شبشو خراب کنم صب ساعت ده که بیدار شدم یعد از این کارامو کردم رفتم نیلوفرو بیدار کنم دیدم اصلا حالش خوب نیس سریع فشارشو گرفتم دیدم خیلیییی پایینه باید میرفت بیمارستان سریع از ترس اینکه چیزیش نشه لباسامو پوشیدم بردمش بیمارستان تقریبا پسر عموهام همه پزشکن یکی از پسر عموهام که تو اون بیمارستان بود به اسم ارمان که همه حتی خود من ازشمیترسم اومد تو اتاقش نیلوفرو معاینه کرد گف باید بستری شه همون که گفتبیمارستان خودم یه لحظه حالم بد شد که قراره خواهرم چنروز اینهمه درد بکشه و پشیمون بودم که چرا خودم معاینش نکردم خلاصه ارمان دستور بستری داد زنگ زدم به مامانم گفتم اینجوری شده اونم گریه کرد گذاشت گف تروخدا نزار بستری شه بچم اذیت میشه دیگه تاتهش برید خلاصه خواهر گلی من دو روز تو بیمارستان بستری بود ارمان سفارش کرده بود بخاطر اینکه از امپول میترسه اروم بزنن یه خانم پرستار مهربون اومد تا امپولاشو بزنه خانم قاسمی همون خانم پرستار بهم اشاره کرد که امادش کنم منم دمرش کردم از شدت ناراحتی نمی تونستم حرف بزنم فقط نازش میکردم حانمه همین پنیه کشید گریه کرد گفت عععع نشد دیگه دختر خوب نترس و گریه نکن من دسم سبکه امپولو فرو کرد نیلوام گریه. دویم همینطور سومیم که اخریش بود یکم سفت کرد که با به ضربه سریع شل کرد امپولا تموم شد نوبت سرم بود هرچی گشت نتونست رگپیدا کنه دفعه اخر بازور یه رگ پیدا کرد و زد سه تا امپول دیگم زد تو سزم رفت بعدش ارمان اومد تو ارمان یکم عصبیه ولی ایندفه انقدر مهربون شده بود انگهر دلش برای نیلو سوخته بود نشت کنارش بوسش کرد حالشو پرسید رفت اخه نیلو تنها نوه ی دختر تو خوانواده ی ماست خلاصه شب مامان و بابام اومدن نیلوفر خواب بود متوجه اومدنشون نشده بود نیلو خیلی اذیت شد روز بعدش نیلوفر بازم امپول خورد و حالا تو خونه عموهام عمم و پسر عموهام اومدن دیدن نیلو اونشب ارمان بهم گفت که امپولای نیلوفرو زدی منم گفتم نه اونم عصبانی شد گفت نه نداره باید بزنه هرچی گفتین بابا بچه اذیت میشه گوش نکرد سه نا امپول پنادر سفتراکسون و دگزارو اماده کرد رفت سراغ نیلو محمد عموم رفت بعد دو دقیقه صدای جیغ نیلوفر و شنیدم رفتم اتاقش بالا سرش نشتستم دلداریش میدادم تا تموم شد اون روز برای من و نیلوفر یدترین روز عمرمون بود ایشالا هیچ موقع مریض نشید منتظر نظراتتون هستم سعی کردم با تمام جزعیات تعریف کنم
خاطره بستریشدن نیلوفر پارسال نیلوفررفته بوده اردو گویا دم یه حوض بزرگی وایستاده بوده تا عکس یگیر اون کوهی که فومی بوده وایساتادن با دوستاش این فوم سنگینیکرده نیلو و چنتا از دوستاش میوفتن تو حوض هوامروبه غروب بوده سرد داشته میشده نیلوفر از بیشتر از ترس مریض شده بود تا سرما اومد خونه وقتی درو باز کرد رنگش کچ و دساشم یخ اون شبم مهمون داشتییم فهمیدمیه مشکلی هسولی نخواستم شبشو خراب کنم صب ساعت ده که بیدار شدم یعد از این کارامو کردم رفتم نیلوفرو بیدار کنم دیدم اصلا حالش خوب نیس سریع فشارشو گرفتم دیدم خیلیییی پایینه باید میرفت بیمارستان سریع از ترس اینکه چیزیش نشه لباسامو پوشیدم بردمش بیمارستان تقریبا پسر عموهام همه پزشکن یکی از پسر عموهام که تو اون بیمارستان بود به اسم ارمان که همه حتی خود من ازشمیترسم اومد تو اتاقش نیلوفرو معاینه کرد گف باید بستری شه همون که گفتبیمارستان خودم یه لحظه حالم بد شد که قراره خواهرم چنروز اینهمه درد بکشه و پشیمون بودم که چرا خودم معاینش نکردم خلاصه ارمان دستور بستری داد زنگ زدم به مامانم گفتم اینجوری شده اونم گریه کرد گذاشت گف تروخدا نزار بستری شه بچم اذیت میشه دیگه تاتهش برید خلاصه خواهر گلی من دو روز تو بیمارستان بستری بود ارمان سفارش کرده بود بخاطر اینکه از امپول میترسه اروم بزنن یه خانم پرستار مهربون اومد تا امپولاشو بزنه خانم قاسمی همون خانم پرستار بهم اشاره کرد که امادش کنم منم دمرش کردم از شدت ناراحتی نمی تونستم حرف بزنم فقط نازش میکردم حانمه همین پنیه کشید گریه کرد گفت عععع نشد دیگه دختر خوب نترس و گریه نکن من دسم سبکه امپولو فرو کرد نیلوام گریه. دویم همینطور سومیم که اخریش بود یکم سفت کرد که با به ضربه سریع شل کرد امپولا تموم شد نوبت سرم بود هرچی گشت نتونست رگپیدا کنه دفعه اخر بازور یه رگ پیدا کرد و زد سه تا امپول دیگم زد تو سزم رفت بعدش ارمان اومد تو ارمان یکم عصبیه ولی ایندفه انقدر مهربون شده بود انگهر دلش برای نیلو سوخته بود نشت کنارش بوسش کرد حالشو پرسید رفت اخه نیلو تنها نوه ی دختر تو خوانواده ی ماست خلاصه شب مامان و بابام اومدن نیلوفر خواب بود متوجه اومدنشون نشده بود نیلو خیلی اذیت شد روز بعدش نیلوفر بازم امپول خورد و حالا تو خونه عموهام عمم و پسر عموهام اومدن دیدن نیلو اونشب ارمان بهم گفت که امپولای نیلوفرو زدی منم گفتم نه اونم عصبانی شد گفت نه نداره باید بزنه هرچی گفتین بابا بچه اذیت میشه گوش نکرد سه نا امپول پنادر سفتراکسون و دگزارو اماده کرد رفت سراغ نیلو محمد عموم رفت بعد دو دقیقه صدای جیغ نیلوفر و شنیدم رفتم اتاقش بالا سرش نشتستم دلداریش میدادم تا تموم شد اون روز برای من و نیلوفر یدترین روز عمرمون بود ایشالا هیچ موقع مریض نشید منتظر نظراتتون هستم سعی کردم با تمام جزعیات تعریف کنم
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان ۱۳۹۴ ساعت 19:30 توسط
|