سلام بچه ها چند وقت پيش دايي سرماخورده بود حالش خيلي بد بود گفتم بيام خاطرشو واستون تعريف كنم

دايي اومد خونه ديدم خيلي حااالش بده تب كرده بود سرفه ميكرد صداشم گرفته بود گفتم دايي بريم دكتررر حالت بدده گفت دايي جان عصر ميرم پيش دوستم حالا برم بخوابم كه خيلي خستمههه خيلي ناراحت بودم واسش بابا هم ديد دايي سرماخورده اونم اينقدررر شديد خيلي ناراحت شد زنگ زد به عمو آرمان(عمو آرمان دوست صميميه داييه كه البته باباش دوست بابمه ) بابا كه با عمو حرف ميزد ميگفت زووود بياااي هاااا فافا ناراحته واسه داييش عمو هم گفت گوشي رو بده فافا بعدش كه باهام حرف زد گفت ناراحت نباشي عمووو ميام دايي رو معاينه ميكنم خوب ميشه ديگهههه باشه؟منم گفتم باشه و گوشي رو دادم به بابا و قرار شد عمو بياد دايي رو معاينه كنه

وقتي اومد دايي خواب بود سريع رفت تو اتاقش دست گذاشت رو پيشونيش گفت اي بابا چرا اينقدر تب دارههه؟منم زدم دير گريه كه بابا گفت گريه نكنننن ديگه فافا خوب ميشه دايي

عمو دايي سعيدو بيدار كرد گفت داداش پاشو پاشو سريع معاينت كنم دايي هم هيچي نگفت عمو كه معاينه كرد شروع كرد به نسخه نوشتن كه تا يه خط مينوشت من ميگفتم عموووو 

قرصشو بنوييييس اونم ميگفت مگه تو ميدوني چي نوشتم و خودش و بابا ميخنديدن رفت دارو هارو بگيره منم نشستم پيش دايي اونم همش ميگفت برو اون طرررف سرما ميخوريااا ولي گوش نكردم تا عمو اومد سكتههههههه كردم دارو هارو ديدم يه عاااالمه آمپول بود با گريه گفتمممم عمووو خيلييي بدييي دايي خنديد گفت من اگه جاي آرمان بودم بيشتر آمپول ميدادم تازه داداش تخفيف داده

عمو سه تا امپول جدا كرد گفت سعيد برگرد دايي برگشت منم همش ميگفتم عمو آروم بزنيااا عمووووو بابا هم ميگفت فافا اذيت نكن عمو رو منم گريه ميكردم كه عمو پنبه كشيد و سوزنو فرو كرد دايي هيچي نگفت امپوله هم سريع تموم شد اون سمتو پنبه كشيد و گفت سعيد شل كن دايي هم گفت باشه داداش سوزنو كه فرو كرد مطمئنم دايي خيلي دردش گرفت چون چشماشو به هم فشار داد وسطاي تزريق دردش خيلي زياد شد چون دستشو مشت كرده بود و چشماشو محكم به هم فشار ميداد منم دست دايي رو كه مشت كرده بود ميبوسيدم كه دايي يه آخ تقريبا بلند گفت و عمو سوزنو كشيد بيرون گفت استراحت كن بعدي رو بزنم دايي گفت نه نميخواد همين حالا بزن اونم سمتي كه امپوله اولو زده بود پنبه كشيد و سوزنو فرو كرد كه دايي يهو پاشو آورد بالا بابامم سريع پاشو گرفت و امپوله سريع تزريق شد ولي دايي اخراش اخ اخ كرد منم فقط گريه ميكردم عمو آرمان كه منو ديد دارم گريه ميكنم خنديد گفت سعييييد چقدر دخترخواهرت دوووست داره يلدا كه چشم ديدنه منو نداره(يلدا دختر خواهرشه) دايي گفت بعلههههه ديگه همون موقع عمو دو سه تا قرص هم داد به دايي گفت حالا هم سعي كن بخوابي بهشم گفت چند رووز فقط بايد استراحت كني حالت خيلي بده ضعيف شدي و گفت از اتاق بريم بيرون دايي استراحت كنه دايي هم يه لبخند به من زد گفت دايي تو هم برو يكم استراحت كن حالت خوب نيست باشه؟ رفتيم بيرون نشستيم و عمو هم چنددقيقه بعد رفت و قبلش گفت شب دوتا امپوله ديگه هم داره فردا صبح يه دونه شبش دوتا پس فردا صبه هم يه دونه كه دايي همه رو زد