سلام...
خیلی وقته عضو وبلاگتونم اما خاموش بودم...
من فاطمه ام... 
دانشجو ترم یک پزشکی تو یه شهر غریب... 
از رشتم ناراضیم...
از دانشگاهم ناراضیم...
از شهری که درس میخونم ناراضیم... 
این ترم تقاضای مهمونی دادم به امیدخدا جور شه حداقل دو ترم آینده تو شهرم خودمون باشم... 
من روحیه پزشک شدن ندارم...
خون میبینم پس می افتم...
سر کلاس تشریح یا غیبت میکردم یا اگرم می رفتم اون پشت مشتا می ایستادم تا چیزی نبینم...
یه جلسه که امتحان میانترم حذفی داشتیم مجبور شدم به جسد نزدیک شم... و از حال رفتم... شدم سوژه خنده هم کلاسیام...
برای امتحان استاد دو نفر دو نفرو میفرستاد تو اتاق تشریح تا اسم نقاط شماره گذاری شده رو بنویسن... من با نفر بعدی لیست بودم که متاسفانه باهام لج بود...😑 ایشون یه بار سر کلاس خواب بود من ازشون عکس گرفتم گذاشتم تو گروه...🙄 من قصدم خیر بود میخواستم دوستاش ببینن بیدارش کنن استاد نفهمه... تقصیر منه دوستاش بجای بیدار کردنش کارای دیگه کردن؟ 
ایشونم تلافی کرد...😑 پسره احمق بجای اینکه بره آب قند بیاره ازم عکس گرفت... کل کلاس فهمیدن...😒
زندگی دانشجویی خیلی سخته...
دوری از خونواده از یه طرف و مشکلات خوابگاه از یه طرف دیگه...
من بچه آروم و ساکتیم دوست دارم تو آرامش باشم و به شدت از شلوغی بیزارم... 
از شانس خوبم افتادم تو یه اتاق که همشون پر از انرژی ان و این مسئله خیلی اذیتم میکنه...😔 
من صبرم بالاست و تحمل میکنم...
استاد مشاورمون استاد خیلی خوبیه و از مسائل تو اتاقامون خبر داره و بارها بهم گفته اتاقمو عوض کنم تا کمتر اذیت شم...
تخت من تو اتاق کنار در بالکن و باز شدن در تراس مساوی با قندیل بستن من... اینم بگم که من تو شهریم که تف تو دهن آلاسکا میشه😭 
بچه های اتاق یه خورده کثیفن فقط یه خورده... 
مثلاً سفره غذا رو از صبح تا شب پهن نگه میدارن... ظرفا رو نمیشورن... زباله رو تو یه سطل فوق العاده کوچیک و فاقد در و نایلون میریزن گوشه اتاق انقدر که همیشه زباله ها دور سطل ریخته میشه...
 این چیزا بوی نامتبوعی تو اتاق ایجاد میکنه و بچه ها هم در تراسو باز میکنن تا بو بره...😑 غافل از اینکه اول باید منبع بو رو از بین ببرن...
یه شوخی مسخره هم یکی از بچه ها باهام کرد و یه بطری آب ریخت رو سرم البته شروعش با من بود ولی من خیلی کم ریختم...😢 
بحث سر نامزدم بود البته نمیشد گفت نامزد ما قرار بود با هم ازدواج کنیم ولی نشد...
اون آبی که رو سرم ریخته شد و باز کردنای در تراس بالاخره کار خودشو
سردرد - تهوع -  تب - کوفتگی - دلدرد
یه روزی تحمل کردم اما دیدم نمیشه... پاشدم لباس پوشیدم تنها و بی کس رفتم بیمارستانی که نزدیک خوابگاهمون بود😭 
نوبت گرفتم... از لطف خدا اون موقع تازه شروع پاییز بود و خبری از آنفولانزا و ... نبود برا همین بیمارستان هم خلوت بود...😄  
رفتم تو مطب جناب آقای دکتر  محترم حتی نذاشت علائممو کامل بگم😑 معاینه که بماند...
یه نسخه نوشت داد دستم گفت دوتا آمپول نوشت یه ورق قرص...
قرصو از داروخونه داخل شهر بگیرم 
آمپولا رو برم پذیرش هزینشو حساب کنم برم تزریقات...😑 
رفتم پذیرش  و بعدم تزریقات...
پرستار گفت دارو رو نداره... باید بره بیاره... منتظر باشم...
رفت و اومد و تو این فاصله یه پسر بچه آمپولشو زد صداش درنیومد😑 
نوبت من شد پرستاره گفت برم رو تخت رفتم نشستم اومد گفت دراز بکش...
دراز کشیدم پنبه کشید یهو فهمیدم چی شده و من چه غلطی کردم و الان کجام😐🤦‍♀ 
گفتم توروخدا آروم بزن من فوبیا دارم...
اولی رو زدی یه خورده فرصت بده بعد دومیو بزن...
همین موقع بود یه مریض بد حال اومد یه خانمی بودن که دلدرد داشتن...😄 
پرستاره هم پنبه و آمپولا رو گذاشت کنارم رو تخت و رفت...😁 
دیدم بهترین موقع است که مثلاً عشقم آرومم کنه و نازمو بکشه😏 
زنگ زدم بهش سر ناهار بود...
مامانش داشت بهش میگفت که گوشیو بده بهش تا با من سلام و احوال پرسی کنه ولی ایشون  سر مامانش داد زد که ساکت باشه تا ببینه من چی میگم😑 و این رفتارش خیلی بهم برخورد... اولین جایی بود که احساس کردم ایشون بدردم نمیخوره و من تحمل شنیدن داد ندارم... کسی که به راحتی بخاطر یه دختر سر مادری که سالها براش زحمت کشیده داد میزنه چه تضمینی وجود داره که بتونه یه زندگی آروم و بی دغدغه برا من درست کنه؟ 
داد زدنشو که شنیدم گوشیمو قطع کردم و خاموش کردم...
پرستاره اومد بالا سرم گفت بالاخره میزنی آمپولا رو یا نه...😡
دلم گرفته بود حالم بد بود مجبور شدم دراز کشیدم و آماده شدم...
پرستار پنبه کشید زد زیاد درد نداشت ولی صدای من بلند شد...😭
بهش گفتم دومی رو نزن بزار یه خورده بگذره...
گفت تایم کاریم تموم شده میخوام برم...
گفتم خب پرستار بعدی بزنه...
گفت تا شب پرستاری اینجا نیست...
نمیدونم راست میگفت یا نه درسته بیمارستان داغونی بود ولی نه دیگه تا این حد که از ظهر تا شب تزریقات بدون پرستار باشه...😑 همه چیزیش عجیب بود...
از رفتار دکتر تا پرستار...😐
پنبه که کشید دومیو که زد خیلی سریع خالی کرد چیزی نفهمیدم ولی وقتی پنبه گذاشت و سوزنو کشید بیرون تازه دردش شروع شد یهو سوختم... آتیش گرفتم...  جیغ زدم سسسسسسسسسوووووووووخخخخخختتتتتتتتتممممممممممممممممم😭
پرستاره رفت بیرون گفت من نمیدونم چرا امروز مریضا انقدر لوس شدن...😑😡🤦‍♀
یه خورده دراز کشیدم... بهتر شدم... پاشدم که برم پام تیر کشید...
لنگون لنگون داشتم میرفتم و  پرستار و پزشک و بیمارستان و رشتم و خودم و مشاورم و شانسم و دوستم و مثلاً عشقم و ... به همه عواملی که دخیل  بود من تو اون شهر دانشگاه قبول شم و  چیزایی که باعث شد من مریض شم رو مورد عنایت قرار میدادم...
یه بنده خدایی داشت از ماشین سوار ویلچرش میشد این ویلچر هی سر میخورد نمیتونست🤦‍♀ راننده هه هم کمکش نمیکرد بهم گفت آبجی ویلچرو داری من سوار شم؟ 
سوار ویلچرشد رفت...
منم لنگون لنگون از بیمارستان تا خوابگاه رفتم... 
دریغ از یه تاکسی که با اون برم... 
تاکسی که خوبه دریغ از یه جنبنده...😭
دکتر محترم نگفت قرصش استامینوفن بود و منم بخاطر حالم نرفتم داروخونه تو شهر... 
داروخونه بیمارستان هم که جز لوازم آرایشی و بهداشتی چیزی نداره🤦‍♀
ف.ن: بچه های کنکوری! وقتی دارین انتخاب رشته میکنین هل نشین همه جا رو بزنین... درمورد شهرایی که دارین میزنین تحقیق کنین... بیمارستان... مناطق تفریحی... مسافتش تا شهر خودتون... مسیر... همه چیزو مورد توجه قرار بدین... 
ف.ن: بچه های کنکوری! سعی کنین حدالامکان تو شهر خودتون درس بخونین... 
زندگی خوابگاهی سخته... 
وقتایی که مریض میشین کسی نیست که ازتون مراقبت کنه...
کسی نیست لباساتونو بشوره...
کسی نیست براتون غذا بپزه... 
حالا فرض کنین اگه کسی آشپزی بلد نباشه چی میشه... 
تو اتاق ما آخر هفته ها همیشه من غذا میپختم...
یه بار سر لج و لجبازی نپختم... و از بابتش رفتم زیر سرم... حالا اگه دوست داشتین براتون تعریف میکنم... 
بدتر از اون باید چندین نفرو تحمل کنین که هرکدوم اخلاقای خاص خودشو داره... 
من اگه به گذشته برگردم حاضرم یه رشته خیلی پایین بخونم ولی تو شهر خودمون و تو خونه خودمون باشم...
ف.ن: دوست دارم دوستانه بگم از تجربه خودم تا شاید یه نفر چشماشو باز کنه و تو دام نیفته! 
دامی که این روزا کم نیست...
اگه خونواده هامون حرفی میزنن خیر و صلاح ما رو میخوان... 
خونواده من کاملاً مخالف ازدواج من با اون آقا بودن و حتی نذاشتن که ایشون و خونوادشون به خاستگاری بیان...
من حتی تا اونجا پیش رفتم که قصد داشتم خونوادمو بزارم تو عمل انجام شده و قرار خاستگاری رو با اون آقا گذاشتم... 
دقیقاً یکی دو ساعت به قرارمون مونده بود مامان فهمید زنگ زد گفت نیان... 
هیچ توجهی به گریه های من و اون آقا نکرد...
 من برخلاف خواسته خونوادم با اون آقا وارد رابطه شدم باهاشون حرف میزدم و برای آینده قول و قرار میذاشتم... 
غافل از اینکه ایشون سروگوششون میجنبه... 
ایشون منو بخاطر موقعیت و شرایط خونوادگیم میخواستن و به راحتی با شنیدن یه جمله از دوستم که گفت من از فاطمه خوشگل تر و پولدارم گفت فاطمه برام مهم نیست😂😂 
و چقدر فهمیدن این موضوع منو شکوند و له کرد ولی خودمو نباختم و از همون شب قسم خوردم که دیگه یه کلام باهاش حرف نزنم و شماره و تل و واتس و عکس و ... هرچی که ازش داشتمو تو یه لحظه از بین بردم و از خدا خواستم کمکم کنه فراموشش کنم... 
شاید دوماهی بشه از اون اتفاقات... 
اون آقا بارها پیام داد... با شماره های دیگه زنگ زد... اظهار ندامت کرد ولی آب ریخته شده مگه جمع میشه؟
من فکر میکردم خونوادم نمیزارن پای دلم وایستم و میخوان منو از عشقی که تو دلم جوونه زده محروم کنن... 
فکر میکردم خونوادم فقط به مادیات فکر میکنن...
فکر میکردم خونوادم حق انتخابو از من گرفتن...
و خیلی فکرای دیگه...
تجربه شیرین و تلخی بود...
شیرین از این بابت که چشمام باز شد و به راحتی دیگه به کسی اعتماد نمیکنم و اینکه اتفاقات بدتری نیفتاد...
و تلخ از بابت حرفی که زد...
خودم هنوز تو شگفتم که چطور همچین چیزی به ذهنم رسید که امتحانش کنم اونم به وسیله دوستم...
دوستم خودشو معرفی کرد و ایشون پا داد😂😂 اگه معرفی نمیکرد گمونم اصلاً منو انکار میکرد😂😂
به راحتی میشه به ذات آدما پی برد...
ذات چیزی نیست که بشه پنهونش کرد...
کسی که پایه و اساس زندگیشو رو دروغ میچینه یه دروغ هم کل اون زندگی رو نابود میکنه...
من از خونوادم ممنون که محدودم نکردن و گذاشتن ادامه بدم تا خودم به نتیجه برسم... و چقدر زود هم به نتیجه رسیدم...
دروغ خیلی بده... کسی انتظار صداقت باید داشته باشه که خودشم صادق باشه... وقتی از طرف مقابلتون یه دروغ شنیدین مطمئن باشین که دروغ های بعدی در راهه و اون آدم یه دروغگوی بزرگه...
ف.ن: یاعلی🖐