سلام من پریسا هستم ۲۳ ساله از اهواز این خاطره مربوط به دو هفته پیشه که با مامان و محمد داداش کوچیکم(۲۱سالشه) رفته بودیم اصفهان خونه داییم باقر و زنداییم آزاده
خاطره:
هوا خیلی سرد بود منو داداشم بدون اینکه به زندایی یا مامانم بگیم از ساعت ۱۱ صب تا ۴ بعد از ظهر رفتیم توی پارک جلو خونه دایی قدم زدن ک با چندتا دختر پسر آشنا شدیم و شروع کردیم به والیبال بازی کردن با اونا.ساعت ۴و نیم بود ک برگشتیم خونه مامانم و زندایی دوتاشون پریدن جلو در همین که درو باز کردن مامانم شروع کرد به دادو فریاد که :چرا به کسی نگفتین؟فقط یه کلمه بگین از ساعت ۱۱ تا الان کجا بودین؟یک کلمه
_مامان تو پارک بودیم پ چته منو ترسوندی
_ساعت چنده پریسا خانوم؟از ساعت چند از خونه رفتی بیرون؟حالا رفتی چرا به کسی خبر نمیدی نمیگی آدم نگرانتون میشه؟
محمد:مامان مگه بچه‌ایم ک نگرانمون میشی خب هر جا باشیم میام خونه دیگه اگرم اتفاقی بیوفته تلفن داریم زنگ میزنیم خبر میدیم😠
محمد خیلی عصبانی شده بود و مامان هم عصبانی تر محمد زیاد با مامان از این بحثا میکنه من حوصله نداشتم رفتم تو یکی از اتاق خوابا افتادم رو تخت نمیدونم کی خوابم برد وقتی بیدار شدم هوا تاریک بود از اتاق رفتم بیرون دایی هم اومده بود خونه.خیلی بی حوصله بودم و سرم وحشتناک درد میکرد زندایی گفت:پریسا بیا کمک من میز رو بچین مامانت نمازشو که خوند شام بخوری
-باشه صورتمو بشورم الان میام
اصلا حوصله نداشتم و اشتها هم نداشت بخاطر زندایی فقط کمک کردم
زندایی صدا زد _باقر محمد آرزو خانم(مامانم)بیایین شام آمادس.گفتم زندایی یه قرص مسکن به من میدی؟
-قرص براچی عزیزم چی شده؟
-خوبم فقط سرم وحشتناک درد میکنه🤕
-باشه بیا بشین غذا بکش واسه خودت یکم غذا بخور تا من برات پیدا کنم
-نه گرسنم نیست فقط قرص میخوام خیلی درد میکنه
-معلومه از این چشمای قرمزت کاملا مشخصه با معده ی خالی نمیشه قرص خورد ناهارم نخوردی بشین شامتو بخور تا برات پیدا کنم
همه غذاخوردن من به زور دو قاشق خوردم همه فهمیدن ک من سرم درد میکنه مخصوصا مامانم ک چند وقت بود ک میخواست منو بابت این سردردام ببره دکتر و من نمیرفتم از فرصت استفاده کرد و به دایی گفت:
-اگر یه دکتر خوب سراغ داری واسه پریسا ازش نوبت بگیر این دختر به حرف من گوش نمیده یکم باهاش حرف بزن
-دایی یه نگا بهم کرد و گفتم باشه
گفتم-من نمیام حالم تا فردا خوب میشه
دایی-خدا کنه اینجوری باشه فردا با دوستم قرار گذاشتم ظهر بریم باغشون خیلی قشنگه حتما باید سرحال باشی
-باشه😐
زندایی-فردا زنگ میزنم نوبت میگیرم با هم میریم عزیزم😊
مامان هم ک باهام قهر بود سر جریان صبح باهام حرف نمیزد نگاش کردم بهش گفتم-مامان خانوم من نمیرم دکتر بیخود برنامه ریزی نکن واسه خودت😕
به هزار التماس از زندای قرص مسکن گرفتم تا صب هم از سر دردم خوابم نبرد به هزار بدبختی خوابیدم دایی صب ساعت هفت اومد بیدارم کرد گفت پریسا پاشو زنداییت واست نوبت گرفته گفتن نیم ساعت دیگه اونجا باشین پاشو حاضر شو
-من نمیام حالم خوب شده بخدا سرم درد نمیکنه
دایی-باشه حالا تو پاشو بریم صبحانه بخوریم

گفتم-نمیام خوابم میاد سرم درد نمیکنه دیگه
هرچی من گفتم نه  نمیام نمیخوام دایی قبول نمیکرد و  میگفت
- پاشو پاشو خودتو لوس نکن هنوزم چشمات قرمزه باور کن سرما خوردی هرچی مخالفت کردم نشد زن دایی هم اومد به زور دستمو گرفت و مجبورم کرد حاضر شم و به زور و خواهش و التماس دو لقمه کره و عسل خوردم (در حالت عادی من اصلا صبحانه نمی خورم دیگه چه برسه اون موقع که حالم خوب نبود )
با دایی و زن دایی رفتیم مطب تو راه باز هم به زندایی و دایی گفتم
- به خدا خوبم سرم درد نمیکنه حالم خوب شده دیگه.
 اینقدر گفتم و گفتم که دایی عصبانی شد و روم داد زد:پریسا😠تمامش کن این بحث خستم کردی(من فقط کافیه یکی روم داد بزنه یا با صدای بلند باهام حرف بزنه سریع اشکم درمیاد) منم بغض کردم ساکت نشستم هرچی زن دایی باهام حرف زد هرچی دایی حرف زد دیگه حرف نزدم
 یا اگر هم زدم یک کلمه ای:
 آره ....
نه..... 
نمیدونم ....
شاید.....
  دایی مارو رسوند و خودش رفت سرکار. من و زندایی رفتیم داخل مطب من بازم قبل از اینکه بریم داخل گفتم
- زندایی توروخدا نریم سرم درد نمیکنه توروخدا نریم 
زن دایی گفت: پریسا چشمات هنوزقرمزه از دیشب تا حالا  صدات هم گرفته دیگه این بحث رو تموم کن اوکی؟🤨         -باشه 😢
رفتیم پیش دکتر یه خانم دکتر تقریباً ۳۶ یا ۳۷ ساله بود خیلی هم مهربون اول معاینه کرد گوشمو چک کرد گلومو نگاه کرد آخرشم کلی باهام دعوا کرد چرا دیر اومدی عفونت سینوزیتات کهنه شده و این حرف ها و شروع کرد نسخه نوشت گفتم میشه آمپول ندید
 گفت چرا زودتر خوب میشیاااااا
 گفتم نه آمپول نمیزنم
 گفت پس سرم میدم
😳 چشمام از تعجب چهار تا شده بود گفتم ننننننه سرم اصلا😱 من سرم نمیزنم
 زن دایی و دکتر با هم زدن زیر خنده😕 نگاهی به زن‌دایی کردم
 زن دایی گفت پریسا هرچی دکتر گفت گوش میدی نه‌و نمی خوام هم نداریم .🤨
اونجا پیش دکتر دیگه هیچی نگفتم ولی وقتی خواستم داروهامو بگیرم از داروخونه گفتم آمپول رو در بیارین
 زن دایی پرید وسط حرفم و گفت نه آقا آمپولا رو بذار😑😑😑😑
 اونجا هم که نمی شد با زن دایی بحث کنم 😤پس ساکت موندم فقط قهر کردم و دارو ها را گذاشتم همون جا و اومدم بیرون دم در داروخانه وایسادم زن دایی هم داروهارو گرفت و آمد گفت پریسا دو تا انتخاب داری... آمپولتو،تومطب میزنی؟، یا بریم خونه خودم بزنم؟
- هیچ کدوم😒
راه  افتادم رفتم خودشو رسوند بهم دستمو گرفت و گفت خودم میزنم واست قیافه نگیر.
به زندایی نگاه کردم مشغول اسنپ گرفتن بود ولی داشت میخنده از 
حرص دستمو از دستش در آوردم و وایسادم زن دایی  هم وایساد گفت
- اسنپ داره میاد نزدیکه 
تا خونه هیچی نگفتم زنداییم می خواست باهام حرف بزنه حرفم می زد ولی من جواب نمی دانم ساعت تقریباً ۱۰ بود که رسیدیم خونه مامانم  در رو باز کرد و سلام کردم آروم سلام کردم و رفتم تو اتاق خواب مامانم گفت
- پریسا چی شد مادر؟ خوبی دکتر چی گفت؟
 زن دایی  پشت سرم اومد داخل و گفت
- عفونتش کهنه شده باید دارو مصرف کنه و آمپول هم داره 
گفتم:آمپول رو خودتون بزنید واسه خودتون من نمیزنم🤭😬
محمد خندید
 مامان گفت پریسا مودب باش
 دیگه همه ساکت شدن زن دایی اومد تو اتاق داروها رو گذاشت تخت و
 گفت: قبل از این که دایی بیاد آمپولاتو باید بزنی که میخوایم بریم بیرون حالت خوب باشه بهت خوش بگذره 
- من نمیام خودتون برین😒
یه لبخند زد و رفت بیرون منم پلاستیکه داروها رو از تخت انداختم پایین حسابی عصبانی بودم نمی دونستم چه جوری در برم پاشدم رفتم نشستم پیش محمد بهش گفتم:محمد😢 کمکم کن میخوان به خواهرت آمپول بزنن😩 و کلی خودمو برا محمد لوس کردم
 محمد گفت:میخوای بریم پارک؟
- باهوش برم پارک چیکار کنم !😐سرم درد میکنه هوا سرده بدتر میشم
- خواهر من حالت بده سرتم درد میکنه میخوای از چی فرار کنی؟
- واقعا مرسی
 مامان  صدام زد: پریسا
- بله
- بیا مادر بیا کارت دارم
- مامان😖
- بیا مامان دایی تو راهه زن دایی هم دستش خوبه
 مامانم به محمد گفت: محمد خواهرت رو بگو بیاد حالش خوب نیست
محمد: پاشو برو دیگه پری اذیت نکن😏 گریم گرفته بود
- محمد نمیخوام تورو خدا بگو آمپول نزنم
- ای بابا گریه می کنیگ دختر گنده پاشو برو  بزن دیگه نمی خوان بکشنت که پاشو ببینم .
و خودش دستمو گرفت برد تو اتاق نشوند رو تخت زن دایی در حال آماده کردن آمپولا بود 
بهش گفتم: زندایی چندتا؟
-آماده شو عزیزم زیاد نیست نترس آروم میزنم قربونت
  و من همچنان گریان
مامانم: گریه نکن مادر آخه آمپول هم ترس داره محمد کمک کن پریسا آماده بشه
 اومدم در برم محمد گرفتم بهم گفت
- ببین درد نداره این همه مامان و زندایی میگن درد نداره نترس دیگه😑 اگر درد داشت من اینجا میگم در بیاره اوکی؟
- نه😩😩😩 محمد تورو خدا ولم که
زندایی- به خدا خیلی زشته پریسا دراز بکش دیگه خراب شدن آمپولا.🤨 
محمد کمکم دراز بکشم خیلی تکون میخوردم نمیزاشتم زن دایی نزدیک بشه محمد نشست رو پاهام و نذاشت

تکون بخورم مامان هم کمرمو گرفته بود هر چی التماس میکردم کسی به حرفم گوش نمی داد فقط جیغ می کشیدم
زندایی- پریسا به فکر خودت نیستی به فکر گوشای ما باش عزیزمم اونقدر درد نداره که نشه تحمل کرد🤨
(میبینین توروخدا تا الان میگفتن درد نداره الان میگن تحملش سخت نیست دارن بچه گول میزنم😑😑😑😑) هرچی داد زدم محمد خیلی نامردی خیلی بی معرفتی ولم کن اصلا انگار که نه انگار دارم به این بشر التماس می کنم
 زندایی پنبه کشید 😫اولی رو وارد کرد درد احساس نمی کردم ولی خیلی میترسیدم دستام یخ کرده بود😰 زندانی هم داشت در مورد جایی که میخواستیم بریم حرف میزد که مثلاً حواسم رو پرت کنه میگفت: رودخونه داره آبش خیلی زیاده ولی قشنگه باغ های قشنگی داره جون میده واسه عکس گرفتن
محمد- کدوم قسمت اصفهانه؟
 اولی تمام سمت چپ پنبه کشید و سوزن را وارد کرد کمی درد اومد تکون خوردم زندایی-شهرکردِ تو اصفهان نیست باغ دوست دایت خیلی قشنگه
 الان پریسا حیف نیست حالت بد باشه نتونی عکس بگیری خوش بگذرونی؟
 من همچنان آروم اشک می ریختم گفتم:
- زن دایی😣😣😣😣 
-بله😊
دیگه بسه تمومش کن
 دوباره اون سمت و پنبه کشید گریم بیشتر شد😭😭😭😭😭😭
-یکی مونده عزیزم درد داره مگه؟
- نه😢
-پس چته دختر ؟این همه اشک از کجات میاد 😁
( من دارم درد میکشم اینا دارن میخندن😕) دوباره سمت چپ پنبه کشید از اولش درد داشت خیلی هم درد داشت احساس کردم داره پام کنده میشه انقدر که درد داشت 
زندایی- پریسا داری سفت میکنی عزیزم نفس عمیق بکش
- زندایی نمیتونم بسه خیلی درد داره
 - پریسا مجبورم میکنی دربیارم دوباره بزنماااااا😠☝️ پاتو شل کن عزیزم
 مامان :پریسا شل کن تمامه دیگه چرا اینقد خودتو اذیت میکنی مادر
 زندایی عصبانی شده بود هر چی میگفت من گوش نمیدادم و فقط گریه میکردم و التماس میکردم ک در بیاره
-پریسا😠بسه دیگه اع پاتو شل کن آخرشه خودت اذیت میشی
 - نمیتوننننننم😭😭😭😭 نمیتونم اآآآآآآآآی😖😖😖😖 زندایی تورو خدا بسه 
محمد- زندایی درش بیار حالا این ۲ سی سی کاری نمیکنه اگر نزنه
 زندایی-محمدخان خودش۵ccبیشتر نیست بعدشم حالش خوب نیست به جای این حرفا بگو شل کنه من بتونم تزریق کنم
زندایی- پریسا 😡 شل کن من نمیتونم اینجوری تزریق کنم دردت میاد نفس عمیق بکش پاتو شل کن بقیه‌شم تزریق کنم تمام بشه عزیزم
- نمیشه زندایی بخدا نمیتونم توروخدا خواهش میکنم
 پریسا دربیارم سر جای خودش میزنماااا پس شل کن😑☝️
 واقعا کاری بود نشد آخرش سوزنو درآورد😭😭😭 و با اصرار های محمد روی اون یکی پا زد و باز سفت شد ولی زن‌دایی نامردی نکرد و تو همون حالت تزریق کرد و هر دو تاپاهام نابود شدن.
اون روز باهاشون شهرکرد رفتم ولی بزور از ماشین هم پیاده نشدم با همشون قهر بودم حتی دایی چون صبح سرم داد زده بود هنوز ازش دلخور بودم هر چی دایی گفت:بیا ناهار بخور نخوردم ☹️واسم آوردن تو ماشین بازم نخوردم هر چی مامانم گفت زشته بیا با دختر دوست دایی برین قدم بزنین عکس بگیرین نرفتم هر چی زندایی اومد عکسایی که گرفته بود رو نشونم داد من اصلا از ماشین پیاده نشدم خلاصه حسابی افتاده بودم رو دنده‌ی لج 🤪.ولی خب شب بخاطر اینکه باهاشون آشتی کنم منو بردن و برام پیتزا خریدن😍😍😍 رفتیم پارک پیاده روی و محمد برام ذرت مکزیکی😋 خرید ک مامانم چقد دعواش کرد😝 پیراشکیییییی و خلاصه هله هوله تا رضایت دادم آشتی کنم.🤪
پ.ن:نمیدونم اسم آمپولا چی بود نگاشون نکردم ولی هر چی بودن دو روزه حالمو خوب کردن.
ممنون که خاطره‌ی منو خوندین و مرسی از چشمای قشنگتون که همراهی کردن😘👌