خاطره یلدا جان
سلام من یلدا هستم خاطره قبلیم مال دوروز پیشه قصد گذاشتن خاطره رو نداشتم اما گفتم یه خاطره بنویسم و چند نکته رو بگم
بعضیا فکر میکنن کسی که سنش کمه حق مادر شدن یا ازدواج با یه ادم تحصیل کرده رو نداره یا فکر میکنین چون کسی تحصیل کردس نباید نزدیک زنش بشه چون زنش بچس
همه این حرفا اشتباهه من با پویان خوشبختم و تا ابد کنارش میمونم این بچه هم نعمت خداس با اینکه واسم سخته اما مجبورم قبولش کنم چون بچمه از خونمه
خب ما ادما بهتره جای قضاوت نابجا دیگرانو درک کنیم اینجوری زندگی راحت تره
این خاطره بر میگرده به یکی دوهفته بعد از ازدواجم :
قرار بود با دوستام برم استخر و از اونجاهم بریم بازار حدود ساعت ۱۳بود که پویان رسید خونه بعد از اینکه رفتم استقبالشو لباساشو عوض کرد و ناهار خوردیم بهش گفتم که میخوام برم استخر
پویان:خانومم هوا پاییزیه یهو بارون میگیره سرما میخوری خوب موهاتو خشک میکنی لباس گرمم ببر
من:اقایی موهام که دیگه کوتاه خودش زیر شال خشک میشه
پویان:😠صد بار گفتم نگو موهام کوتاهه خب باشه به هرحال بیای خونه بگی ای سرم درد میکنه یا پویان سرما خوردم به جان خودت که دنیامی جوری برات نسخه مینویسم تا ابد رفتی استخر موهاتو درست خشک کنی
از تهدیدش جوری ترسیدم خواستم قرارو لغو کنم اما دلم نیومد :چشم اقا نمیگم
سریع دویدم تو اتاقو تند تند حاضر شدم و رفتم تو پذیرایی
من:اقایی من رفتم کاری نداری؟
پویان:یلدا ماشین نمیبری؟
من:ن میرم تا میدان از اونجا با سارا و ارتمیس و پارمیس میریم استخر
پویان:ماشین ببر نکنه برگشتنی بارون ببره هوا ابریه
من:اخه میریم بازار
پویان حسابی داغ کرده بود به طرف حمله کرد که سریع کولمو برداشتمو جیغ زدم:بابای اقایی خودم رفتم دور میدان واز اونجا با بچه ها رفتیم استخر بعد استخر رفتیم بازار که یهو بارون گرفت شدید انگار شلنگ ابو باز کرده بودن رو سرمون منم از تهدید پویان ترسیده بودم سریع از بچه هاخدافظی کردمو برگشتم خونه یه مانتو بادی جلو باز تنم بود از سرما یخ زدم تاکسی لعنتیم سر بریدگی که چند کوچه اونور تر بود پیادم کرد تا رسیدم خونه یخ زدم دندونام بهم میخورد خواستم درو باز کنم دستام حس نداشت زنگ درو زدم پویان تا درو باز کرد شکه شد سریع کفشامو در اورد کمک کرد رفتم کنار شوفاژ نشستم برام پتو اورد و چای رو گذاشت بالا بعد رفت از هودیای خودش واسم اورد تنم کردم(از بس نگران بود سریع یه لباس از کمد خودش برام اورده بود که توش گم میشدم 😀)بعد چای رو اورد خوردم بهتر شدم که یهو مثل اتش فشان فوران کرد
پویان:هی میگم ماشین ببر گو نمیدی😠یلدا بچه نیستی۱۷سالته الان زن خونمی فردا پس فردا بچه دار میشی هنوز اخلاقت ترک نکردی
منم بغض کردم پتورو دور خودم پیچیدم رفتم تو اتاق خوابیدم
غروب بود بیدار شدم بدنم گرم بود عرق کرده بودم سرم تیر میکشید کلافه شدم از وضعیتم رفتم دستو صورتمو شستم و یه کیک و چای خوردم رفتم رو کاناپه نشستم که پویانم اومد کنارم نشست اروم دستمو گرفت خواستم دستمو بکشم که سفت تر گرفتش اروم نوازشش کرد بعد نبضمو گرفت
پویان:یلدا عزیزم میشه دراز بکشی معاینت کنم
من: ـــــــــــــــــــــ
پویان:عزیزم دراز بکش حالت خوب نیس
من:برو دادتو بکش
پویان:اگه لازم باشه میکشم اخه چرا نمیخولی بزرگ بشی یلداجانم تو باید مراقب خودت باشی حالاهم منو ببخش نگرانتم تبت خیلی بالاس
دیدم واقعا نگرانمه اروم دراز کشیدم پویان کنارم زانو زد لباسمو تا بالای شکمم بالا زد دست گذاشت رو شکمم
پویان:تبت خیلی زیاده بعد رفت وسایلاشو اورد معاینم کرد :خانومم یادته گفتم جوری برات نسخه مینویسم تا ابد یادت باشه
من:اما من موهامو خشک کردم
پویان:اما اومدی خونه موش اب کشیده بودی الانم چون قسم خوردم رو حرفم هستم دوتا ۶.۳.۳ یدونع دگزا یه تب بر دوتا تقویتی
وای اون میخوند من وحشت میکردم
نسخه رو مهر کرد و رفت حاضر شد و بدون خدافظی رفت میدونستم چوت قسم خورده تا دونه اخرشو میزنه پویان بعد ۲۰مین برگشت نایلونو گذاشت رو میز و رفت لباساشو عوض کرد و برگشت کنارم دستامو گرفت
پویان:عزیزم میدونم درد دارن اما چند لحظس باور کن واست لازمه نمیخوام حالت بد شه امشب دگزا د یه تقویتی و یه ۶.۳.۳ و یه تب بر برات میزنم فردا شبم اون دوتای دیگه میدونم تحمل میکنی بخواب گلم
من:پویان تروخدا نزنم قرص میخورم خوب نشدم بعد بزن
پویان:گلم بخواب
من:پویان جون من
پویان:عزیزم بخواب
دیدم کلافس الان عصبی میشه سریع خوابیدم
پویان اون سه تا امپولو حاضر کرد سمت راستم نشست شلوارمو از دو طرف کامل زد پایین
پنبه کشید بعد جای تزریقو محکم سیلی زد و امپولو فرو کرد
من:اخ درد داره
پویان:ـــــــــــــــــ
من:درش بیار درد داره ااخخخخخخخخ
پویان : ـــــــــــــــــــــــ
من:درش بیار اخ اییییییی وایییییییی خدا خواستم تکون بخورم که نگهم داشت
پویان :باشه باشه تا پنج بشمار تمومه گلم اروم باش
من;اخ ۱.۲.۳اویییی درد دارع ۴.
که درش اورد
پویان:تموم اروم باش تموم
سمت چپو پنبه کشید دارتی فرو کرد
من:اخ این چیه اویییییییی وایییییییۍ اخ پویان اوییییی دارم میمیرم
که درش اورد سریع کنارشو پنبه کشید فرو کرد سریع یه جیغ زد که درش اورد
پویان : تقویتیو نزدم اروم باش
من:تروخدا نزن
پویان :باشه اروم باش شلوارمو مرتب کرد بقلم کردو منو برد تو اتاق و جای تزریقارو برام ماساژ میداد که خوابم برد
اینم خاطره من ممنون که خوندین