سلام مهسا هستم یک کشاورز ‍.
خب ممنون از نظرات دو تا خاطره قبلیم ⁦♥️⁩گفته بودم امتحان خر است . ولی استاد ماه است . بعد سفید دادن برگه امتحان عملی فیزیولوژی با حال خراب از دانشکده تا خوابگاه رو تو برف پیاده رفتم اونم ازدور ترین مسیر پیاده روی حالم یه ذره بد بود که ۹۰درصدش روحی بود بقیش خستگی رسیدم اتاق تازه دیدم کلید رو جا گذاشتم و معلوم نیست بچه کجا رفتن  . منم رفتم اتاق بغلی چتر شدم . سرم رو انداختم پائین و رفتم تو . یکی از بچه ها برق بود سال اخر خیلی دختر خوبیه کلا پاستریزست و خیلی حساس به تختش و ملحفه هاش  بنده خدا کنه پاستوریزه رو با همون لباس گذاشت ولو شم رو تختش خودشم رفت آب جوش بذاره که نمی‌دونم چی شد که خوابم برد یکی از  هم اتاقیام آمده بود کنارم نشسته بود کرم می ریخت وقتی دید بیدارم گفت پاشو خرس قطبی بریم اتاق منم با حال داغون ۵۰ __۵۰ بلند شدم تشکر کردم برای مهمونیش اونم خندید گفت خواهش میکنم چیزی لازم داشتی بگو منم آروم خیز خوردم اتاق خودمون که دیدم یه چهار نفر دیگه هم هستن و طبق برنامه هر شنبه شب بچه های صنایع باید پلان بکشن من به جای اونا هر هفته عزا میگیرم . آخه صنایع غذایی چه به پلان کشیدن. بعدشم اوضاع رو داغون دیدم با زور و زحمت لباس عوض کردم و با بالش و پتو رفتم نماز خونه اونجا هم بهتر از اتاقمون نبود ولی بازم خوب بود . ولی از من به شما نصیحت قبلش حتما تمام پنجره های نماز خونه رو چک کنید . منم چشم بند و شال رو بستم دور سرم یه ذره از سر دردم کم کنه . دوباره خوابیدم و با یه سر درد و حالت تهوعی بیدار شدم که خدا نسیب هیچ کس نکنه . حالا نمی‌دونم کجا ام با شالی که می‌بندم سرم تا چند ثانیه همه چی تار میبینم سرم هم داشت منفجر میشد . جوری که به زور خودم رو به سرویس رسوندم . دوباره یکی از بد ترین حمله های میگرنیم آمده بود سراغم و کلا فلجم کرده بود . از طبقه دوم به اول گمونم یه قرن برام طول کشید رسیدم اتاق فقط کوبیدم به در که در رو بچه ها باز کردن نمی‌دونم کی بود که گفتم قرصام . بچه ها که هول کرده بودن نمی‌دونستم دنبال چی بگردن یکیشون از جعبه دارو هامون کدوئین برداشت که بده بهم که اگر اون یکی به دادش نمی‌رسید و دو تا قرص اسلیم رو بهم نمی‌داد یه دادی سرش میزدم که با بر ف سال دیگه بیاد پایین البته حق هم داشت بچه ها برای رو به موت بودنشان دیگه کدوئین میخورم نه مثل من .... که آرام‌بخش‌ها هم جواب نمیدن . بچه ها در عرض پنج دقیقه اتاق رو تا ریک کردن و دوستشون رو فرستادم رفتن وسایلم هم از نماز خونه آوردن تا یه ذره دراز بکشم که دراز می‌کشیدم شقیقه هام انگار گوله شدن میخواستم بیان بیرون . بچه ها ترسیده بودن از حالم تا الان ندیده بود فقط یکی از بچه ها چون مادرشم میگرن داره حالم براش شوکه کننده نبود. اون قدر اگه از حالت تهوع بگذریم که کلا قطره منتول رو خالی کرده بودم رو ببینیم و پیشونیم تا خنکیش یه ذره آروم کنه . بچه ها هم همش میگفتم بریم بهداری که ساعت ۱ به بعد دکتر نداره و باید میبردنمون داخل شهر اونم فکر بلند شدن و حاضر شدن و  رو میکردم سرم منفجر میشد. که گفتم صبر میکنم منم همون جوری نشسته کنار تخت دوباره شالم. و بستم و اون قدر نفس عمیق می‌کشیدم که حالت تهوعم بهتر بشه نیاز نباشه از جام بلند شم برم سرویس خلاصه تا ساعت ۶ صبح تحمل کردم که دیدم دوستم برای نماز بلند شده . آروم صدام کرد که گفتم بیدارم اونم گفت من که کاری ندارم صبح پاشو بریم دکتر لااقل بهتر از الان میشی داره اشکت در میاد منم گفتم فعلا نمازت رو بخون بعد نمازش تموم شد دیدم داره اماده میشه همچین هم تو تاریکیه مطلق حاضر شد . . منم یه بافت تنم کردم و شلوار و شال و سریع رفت سرپرستی که زنگ بزنن . آمبولانس بیاد ویا برگه خروج بدن خودمون بریم که دیدم گفت تا پنج مین دیگه آمبولانس میاد باید بریم بیمارستان .... منم هیچی نگفتم و آروم رفتیم جلو در البته با عرض شرمساری کل دستگاه گوارش رو بر گردوندم انگار تحت فشار بودن . و ما راه افتادیم رفتیم بیرون همون موقع ماشین هم آمد حالم با اون سوز اول صبحی که زد بهتر شد البته قندیل بستیم دو قدم راه رو و راه افتادیم سمت بیمارستان و مارو دم درش پیاده کرد و باهامون آمد داخل با و اول که تریاژ رفیم که فشارم رو ۷ بود . بعدشم اتاق دکتر اون قدر خلوت بود که دکتر هم دوباره فشار گرفت و معاینه کرد و دستور تحت نظر داد بعدم دوستم قرصایی خورده بودم آورده بود بعد دفترچه بر نداشته بودیم دکتره گفت همه رو خوردی این حالته ؟ نمیخوردی چی می‌شدی . منم گفتم دکتر خوردم ولی دیر خوردم .برای همین این حالم دوستاش رو که دیر خوردم دو تای دیگه هم تاثیر نداشته و رو سر برگ دارو ها رو نوشت و به دوستم گفت بر ه دارو هارو بگیره . منم فرستاد اتاقک های بستری پرستاره یه تخت نشونم داد خودشم آمد قبل از این که من چراغ بالا سرم رو کم کرد و آنژیو کت رو بزنه که رگم رو پیدا نمی‌کرد بعد از سه بارسوراخ کردن دستم آخر هم نتونست رگ رو پیدا کنه . (قبلاً هم گفتم من این جوریم که برم دکتر همون توراه خوب میشم ولی بعضی وقت ها هم بدنم خالی می‌کنه و هیچی نمی‌فهمم و صدام در نمیاد ) رفت و با یه آقا پرستار آمد و ایشونم اولین بار نتونست رگ پیدا کنه دیگه اشکم در آمده بود بدنم هم انگار لمس شده بود که دومین بار تونست نمی‌دونم چند تا آمپول خالی کرد تو سرم ولی خیلی بود بعد چند دقیقه حتی نفس عمیق هم با حالت تهوع کنار نیومد و با هر روشی بود با دست جلو دهن به دوستم گفتم ظرف بیاره اونم سریع آورد که بد تر لرز کردم که دوباره خانمه آمد فشار م رو گرفت . 
حالم رو دید گفت فشارت  بالا نمیاد چرا؟ . سر دردت بهتر نشده ؟  تا ۷:۳۰هنوز سرمو نصف نشده بود که دکتر  و یه آقا دیگه امد داخل و یه چیزایی گفتن که اصلا گوششون ندادم چون حالم انگار به سکون رسیده بود تکون نمی‌خورد نه بد تر میشد نه بهتر که آقا دومیه آمد نور بندازه مردمک چشمم همچین دستش رو زدنم که دست خودم درد گرفت چند ثانیه صبر کرد بعد دوباره تکرار کرد و گفت یه مقدار تحمل کن که همین جوری به پهنای صورت اشک میریختم که تموم شد رفت چند مین بعد همون خانم پرستار آمد داخل و گفت بر گرد امپولات رو بزنم یه ذره آروم بشی منم گفتم بزن تو سرم یا آنژیو کت درد این رو نمیتونم تحمل کنم جون من . اونم گفت نمیشه همین جوری آخه به پهلو بودم که خانمه لباسم و رو درست کرد. تازه فهمیدم دارم چی کار میکنم دستی دستی  داشتم آمپول می‌خوردم . ولی خدائیش راضی بودم بیشتر تزریق کنه ولی سر درده تموم بشه .که اولی رو زد که اون قدر سوختم که سفت شدن که گفت آروم خانمی الان تمومه که خودش لباسم و درست کرد آمد طرف سرمم  دو تا آمپول دیگه رو وریدی زد . گمونم بعد از ۵ مین خوابم برد که بیدار شدم خیلی بهتر شده بودم ولی تاری دید.داشتم ولی از اون سر درد بهتر بود . چشمام باز تر شد دیگه دوستم هم پیشم نبود . منم انگار تریلی زدن بهم از جام تکون نمی‌خوردم ولی با دو لیتر سرمی که زدن بهم سرویس لازم بودم که با هر سختی ای بود بلند شدم ولی سرگیجه ای داشتم که نگو کلا ۱۵ قدم رارفتم انگار کوه کندم همش دستم رو در و دیوار بود آمدم از یه نفر سرویس رو بپرسم که با تمام سرعت یه تخت از کنارم رد شد و از اونجایی که تعادلی رو خودم نداشتم با مخ رفتم زمین شانس آوردم قرنیزی اونجا نبود وگرنه بد بخت بود که همون دو نفر آمدن کنارم کمکم کردن بلند شم پرستار خودمم آمد کنارم گفت کجا راه افتادی برای خودت که کمکم کردن برگردم سر تخت که تازه اونجا یادم آمد دستشویی دارم گفتم نمی‌رم رو تخت می‌خوام برم سرویس خندید گفت لااقل یکی مون رو صدا میکردی . گفتم حال نداشتم . خندید گفت کلا دارو ها روت جواب نمیده باید دو سه ساعتی می‌خوابید ی. بعدشم تا دم سرویس کمکم کرد که تلفات ندم .که پرسیدم دوستم کجاست ؟گفت رفته دفترچه و یه سری وسایلت رو بیاره . بر گشتم سر تخت دو مین بعدش دکتر آمد. که گفت تو وسط راه رو چیکار میکردی بعد از معاینه گفتم میتونم برم؟ گفت الان نه اثر دارو هات بره تو هم  بخواب بهتر میشی منم از خدا خواسته دوباره خوابم برد که با صدای حرف زدن بچه ها بیدار شدم .. که همشون بودن ساعت ۲ بود . رفتن کار های ترخیص رو انجام دادن که بریم که مریم دوستم گفت مادرت اینا دارن میان اینجا .... من اون لحظه ایست قلبی کردم مامان برای چی آخه میخواد بیاد که فهمیدم سوگند خانم لطف کردن و شرایط خونه ما نمیدونه مامان هم زنگ زده گذاشته کف دست مامان. مامان هم چون بابا ماموریت با آقا رضا دو ساعت پیش راه افتادن تو جاده اونم توی این هوا کولاک.
مریم که اینا رو گفت که بد بختی گمونم تا روز امتحانت مامانت اینجاست منم هیچی دیگه نگفتم اعصابم خورد بود از حالم و وضع پیش آمده در نتیجه سکوت . ما هم رفتیم خوابگاه یک راست حمام البته بچه ها هر دو دقیقه می آمدن دم در که زنده ای یا نه .. من آمدم بیرون مامان گفت خوابگاهت کجاست . منم گفتم صبر کنید میام بیرون . که بچه ها تا موهام رو خشک نکردم نداشتن برم بیرون بعدم رفتم و نشستم تو ماشین مامان هم شروع کرد غر غر کردن که چرا حواست به خودت نیست و...آقا رضا هم با همون لبخندش از اینه نگام میکرد که دید دارم میبینمش گرفت تحت فشارم و گفت خانم اینا رو بعدا حل میکنیم الان وقتش نیست که مامان با چشم غزه که به جفتمون رفت ساکت شد و  رفتیم برای ناهار . راستش اصلا حال نداشتم غذا بخورم و از گلوم پایین نمی‌رفت فقط خوابم میومد کن باز تا بریم داخل شهر دوباره خوابم برد . که دیدم مامان داره صدام می‌کنه که بیا پایین برم داخل رفتیم رستوران که مامان گفت دو تا انتخاب داری یا با ما میای تهران و تا آخر هفته استراحت میکنی یا من تا پایان امتحانات همین جا میمونم . که با همون اعصبانیت بلند شد رفت دستاش رو بشوره . منم از سنگین سرم رو گذاشتم رو میز که آقا رضا گفت بهتر بیای خونه تا از این حال در بیای مریم هم بیشتر مراقبت باشه . منم دیدم خیلی باید مغرور باشم که نرم باهاشون و تا شنبه هم کاری دانشگاه ندارم واسه همین. گفتم باشه . مامان که آمد نشست کنارمون گفتم مامان من میام جمعه بر میگردم مامان هم فقط گفت خوبه منم بر گشتم خوابگاه تمام کتابا و جزو هام رو برداشتم و از بچه
هایی بودن خدا حافظی کردم و تشکر پیش به سوی تهران . تا خود خونه هم خوابیدم و تو پارکینگ بیدار شدم . رفتیم بالا و جا گیر شدیم تازه آقا رضا گفت مهسا جان دارو هات رو میاری ببینم منم چون مطمئنم بودم تزریقی ندارم بردم اونم گفت . فردا باهام بیا بیمارستان
یه سری آزمایش بده . چون مطمئنم خیلی وقته به این شدت حمله بهت دست نداده بوده . اون قدر آروم و منطقی حرف زد که چیزی نگفتم . و تو این هفته چند بار مورد عنایتشون قرار گرفتم .. بعدا خاطره میذارم براتون .
پ ن۱:واقعا با تغییر موقعیت حال منم بهتر شد اون قدر که راحت تونستم درس بخونم ولی غم هوایی که تو این هفته نصیبمون شد. هیچ وقت سرد نمیشه .
پ ن ۲ :بعضی وقتا فقط با تغییر لوکیشن زندگیتون میتونید حال دلتون رو خوب کنید . اگه من خونه مامان نبودم این هفته قطعا با جو روحی به وجود آمده بیمارستان بستری میشدم . با تمام اختلاف نظر ها بینمون با وجودشون تونستم حالم رو بهتر کنم . 
خدا همه رو برای همچون حفظ کنه 
خیلی دوستتون دارم 
موفق و پیروز باشید