خاطره دردانه جان
سلام✋🏻
حالتون خوبه؟!
من اولین خاطره ایه ک مینویسم امیدوارم خوب بشه🧡
اول ی معرفی کنم بعد بریم سراغ خاطره😍🧡
اسم من دردانه س و ۱۸ سالمه... ی دونه خواهر دارم که اسمش دُرنازه و ما دوقلوییم همسان و به شدت بهم وابسته ایم!
یعنی هرجایی که اون هست منم باید باشم و هرجایی ک من هستم اونم قطعا هست!
من و درناز فقط ی تفاوت داریم!
اون اینه ک من از جاهای شلوغ خوشم میاد ولی درناز اصلا نمیتونه سروصدا و تحمل کنه!
ولی خوب همیشه یا من یا درناز بلاخره ی جایی کوتاه میایم تا پیش هم باشیم☺️🧡
راجب خانواده م...مادرم دندون پزشکه و پدرم متخصص اطفاله...کلی خوب هیچ وقت لطفش شامل حالمون نشده🤲🏻
البته اسما پدر و مادرن!😐...اصلا وجود خارجی ندارن برا ما😑...شاید باورتون نشه ولی ما هر ماه فقط یک یا دوبار سر ی سفره میشینیم و خیلی باهم حرف بزنیم سلام و خداحافظیه!
واقعا بیشتر اوقاتشونو درگیر کارن و بیرون از خونه!)":
شاید همین باعث شده تا من و درناز اینقدر بهم وابسته شیم...چون از بچگی فهمیدیم فقط خودمون و داریم بس!
ن پدر...ن مادری!😄
خوب بنظرم فعلا بریم سراغ خاطره...ایشالله تو خاطره های بعدی بیشتر از خودم و خونواده م میگم🧡
خوب بریم سراغ خاطره😍!
من و درناز همیشه باهم سرما میخوریم😅
هفته پیش من رفتم حموم اومدم بیرون میخواستم موهامو خشک کنم که درناز اومد تو اتاق
درناز: عافیت باشه...آبجی جوووونم
من:جونم آبجی...چی میخوای درناز😐🙄
درناز: حوصله م سر رفته😁پاشو بریم بیرون💙
دلم نیومد تنهاش بزارم...از ی طرف دیگ م خودم نمیتونستم تا برگرده خونه تحمل کنم!😁
بلند شدم حاضر شدیم رفتیم یکم گشتیم و طبق معمول با چنتا کیسه خرید برگشتیم خونه!😐
یعنی امکان نداره من و درناز بریم بیرون و دست خالی برگردیم...امکان نداره!
درناز لواشک خرید خورد ولی خوب من دوس ندارم براهمین نخوردم...یذره م قیافه لواشکا مشکوک بودن🤨🤷🏻♀
بهش گفتم نخور ها...ولی خوب درناز سر لواشک با کسی شوخی نداره!🤷🏻♀
موهای خیسم از پشت کاملا بلوزمو خیس کرده بود و باد سردم به صورتم میخورد دیگ بدتر!
چشمام میسوخت و احساس میکردم گلوم خشک شده!
بعد حدود ۲ ساعت برگشتیم خونه...طبق معمول فقط من و درناز خونه بودیم🙂
شب ی قرص سرماخوردگی خوردم و خوابیدیم بماند ک درناز شام نخورد گف حالم خوب نیس😞🧡
در طول شب ۴ بار از بیدار شدم!
تب کرده بودم کابوس میدیدم!
آخرین بار که بیدار شدم درنازم بلند شد رف دستشویی!
ب زور از جام بلند شدم رفتم پشت در
من: درناز..آبجی...چی شده؟!
.....
من: درناز بیام تو؟!...چی شده آخه؟!
درو باز کردم داشت بالا میاورد(معذرت میخوام🧡) کمکش کردم اومد بیرون..من خودم حالم بد بود به درنازم کمک میکردم!
ی وضعی بود!
بیشتر از هرموقع دلم هوای پدرومادرم کرد!
سرم گیج می رفت بازوی درنازم گرفته بودم که نیفته!
ب زور خودم و درنازو رسوندم به مبل!
درناز دراز کشید رفتم زنگ زدم ب که جواب نداد...۱۰ دقیقه بعد پیام داد مریض دارم!(🙃😅)
برگشتم بالاسر درناز خوابیده بود...میخواستم صداش کنم بره تو اتاق یا برم پتو براش بیارم ولی نزبونم یاری میکرد ن پاهام!
نفهمیدم چی شد پایین مبل خوابم برد!
انقدر خسته بودم و حالم بد بود ک برا نماز صبحم بیدار نشدم!
صبح درناز بیدارم کرد:
دردانه آبجی بلند شو...بلند شو
من: چی شده؟!(صدام گرفته بود😩)
درناز: پاشو صبحونه بخوریم بریم دکتر
خلاصه بعد صبحونه حاضر شدیم رفتیم درمونگاه سر کوچه
نوبت گرفتیم رفتیم داخل...دکتره جدیدی بود فک کنم..چون من تاحالا ندیده بودمش🤷🏻♀
ی آقای حدودا ۵۵ ساله و و مهربون بود و البته کمی چاق بود!
همین که وارد شدیم تعجب کرد ولی خیلی زود عادی شد!
اول درناز نشست یکم باهاش حرف زد و پرسید دوقلویین؟! که درناز گفت آره
بعد اسمشو پرسید که درنازم اسم خودشو منو گف
خلاصه معاینه ش کرد
ی دونه آمپول و سرم داد(آمپول ضد تهوع)
بعد من نشستم و بعد معاینه
سه تا آمپول داد(پنیسیلین ۸۰۰😫...دگزا و تب بر)
دفترچه مهر زد گرفتش سمتمون از درناز مهربون پرسید:
دردانه تویی؟!(😅)
درناز گفت: ن من درنازم!...این دردانه ش
ب من اشاره کرد
دکتره گیج شده بود😂
خلاصه اومدیم بیرون و داروهارو گرفتیم
رفتیم تزریقات اول من خوابیدم چون درناز سرمم داشت طول می کشید
دراز کشیدم شلوارمو درست کردم درناز دستامو گرفته بود آروم بهم دلداری میداد
دوتاشو آماده کرد اوند بالا سرم بدون هیچ حرفی پنبه کشید و سوزنو وارد کرد!
انصافا درد نداشت فقط آخراش یکم دست درنازو فشار دادم که گف: جانم تموم شد خواهری
دومیم زد همون سمت ک بازم درد نداشت
رفت سومی رو آماده کرد(پنی سیلین بود😞)
شلوارمو از سمت دیگ پایین تر کشید و گف: عزیزم خودتو شل نگهدار زودتموم میشه🧡
نفس عمیقی کشیدم که نیدل و فرو کرد
اولش یکم تحمل کردم ولی واقعا درد داشت
کم کم ناله هام بالا گرفت:
آیییی...آخ چقد درد داره!
درناز: تموم شد خواهری...ی ذره تحمل کن!
انقدر طول کشید تا اشکم دراومد!صدای گریه هام ک بالاگرفت پرستاره گفت: تموم شد خانم خوشگله...عع گریه نکن دیگ خواهرتم انداختی گریه!
تموم ک شد کشید بیرون سریع برگشتم سمت درناز که دیدم داره گریه میکنه(هرکدوممون گریع میکنه اونیکی شروع میکنه به گریه!) همین که نشستم بغلم کرد باهم گریه میکردیم! فک کنم جفتمون از ی چیز دیگ ناراحت بودیم...انگار داشتیم تخلیه می شدیم!
خلاصه درناز خوابید و یدونه آمپولشو زد که عکس العمل خاصی نشون نداد🧡
سرمشم بدون سروصدا زد
۴۰ دقیقه طول کشید و بعدش برگشتیم خونه!
پ.ن۱: تشکر از کسانی که وقت گذاشتن خوندن🧡
امیدوارم خوب باشه...تموم تلاشمو کردم خوب بنویسم🧡
پ.ن۲:ی دیالوگی بود میگفت "من نمیخوام اینجا وایسم و بهت بگم زندگی عادلانه ست، چون نیست".
این جوابیه که در پایانِ فکر کردن به همه نابرابریها به خودم میدم. زندگی عادلانه ست؟ نه. دنیا بر اساس انصاف جلو میره؟ نه. همه آدمها قراره به اونچیزی که میخوان میرسن؟ نه. همه قراره عمر طولانی برای رسیدن به آرزوهاشون داشته باشن؟ نه. دردهای آدمها به یک اندازه ست؟ قطعا نه. همه خوشبختی و آرامشو تجربه میکنن؟ نه.
دنیا زشتی و جنگ و فقر و بدبختی و نابرابری داره؟ تا دلت بخواد.. ولی این تنها چیزیه که تو داری. یه مهره توی یه بازی شخصیت داره، خارج از بازی چیه جز یه تیکه پلاستیک و چوب؟ چی ای تو خارج از این دنیا؟ تو مسئول این شکلی بودنِ دنیا نیستی. ولی مسئول اون تاثیری که خودت روی دنیا میذاری هستی حتما، طوری که رفتار میکنی، حرفی که میزنی، اخلاقیاتی که رعایت میکنی، دانشی که کسب میکنی و انتقال میدی، کاری که انجام میدی، بچه ای که تربیت میکنی.
دنیا عادلانه نیست. خیله خُب! تو اصلا برای اینکه کفه ترازو رو سمت خودت برگردونی کاری کردی؟ کاری کردی که از یک وزنه چندکیلویی سنگین تر باشه و بازم کفه ی ترازو برنگرده؟!
پ.ن۳: بی عشق جهان یعنی یک چرخش بی معنی!✨🧡
پ.ن۴: خدانگهدار👋🏻🧡