خاطره شیما جان
به نام خدا
گاهی خدا انقدر صدایت را دوستدارد ک سکوت میکند ,,,
تا تو بارها بگویی
خدای من....
امیدم فقط توایی ک چون بازنده شوم
تو در وجود منی
گر مصیبتی ب من رسد
ب درگاه تو زاریی کنم
و هرچه ناپسند تو باشد آن را دگرگون خواهی کرد
پس بر من منت گذار
و قبل از رسیدن بلا ؛تندرستی ام ده
وقبل از آنکه نیازمند شوم ؛توانگرم فرما
وقبل از انکه بیراه روم
ب راه راست هدایتم کن
خدایا...
جز تو کسی را ندارم
تویی بخشنده,تویی صاحب جلالت و کرامت
یاریمان کن ؛ الهی آمین
سلام به دوستان عزیزدل حالتون خوبه ؟ دلها شاده ؟ همه چیزok ؟
منو ببخشید با متنی ک اول خاطرم گذاشتم دعاها رو پیش پیش جلو انداختم
امروز حال عجیبی دارم حال یه ادم ک دلش بدجوری یه دردو دل حسابی
میخواد ولی ن با خودیا یا نه با ادمهای واقعی چون خیلی چیزهارو نمیشه به اونها گفت, فک کنم دنیای مجازی تو اینجور مواقع بهتر باشه چون خیلی چیزها هس ک نمیشه ب اطرافیانت بزنی, دلم میخواد بدون ترس بد شدن حال کسی بدون اینکه شاهد غم گرفتن چشمای کسی باشی بتونی یه دل سیر حرف بزنی و تا حدی خالی بشی و اروم بگیری...
من یه بار خاطره دادم ولی همینطور ک گفته بودم دوسال و نیم خواننده خاموش وب بودم
خب حالا برم سراغ حال دلم
چن وقتی هس ک سردردای عجیب و وحشتناکی سراغم اموده
اویل یکی دو روز طول میکشید و یه مسکت میخوردمو اروم میشدم واقعیتش زیاد اهمیت نمیدادم میگفتم چیز خاصی نیس از سر خستگی و شب بیداریه,یکی دو ماه خوب بودم, تا اینکه یه روز نشسته بودم و درس میخوندم ک یهو پشت سرم تیر کشید یه جور خاص بود انگار یه چیزی مث خون آب از پشت سرم رد شد یه آن چشام سیاهی رفت ولی زیاد طول نکشید آروم شدم, یکمی جای تعجب داشت برام دروغ چرا یکنی ترسیدم اخه تا حالا تجربش نکرده بودم خوب شدم, دوباره یع مدتی گذشت تقریبا 10 ،12روز پیش بود,تایم استراحتم بود لم داده بودم داشتم سریال میدیم یه دفعه دوباره اون حالت بهم دست داد خواستم پاشم برم جلو پنجره یه هوایی بخورم تا پا شدم چشام سیاهی رفت انگار ذهنم قنگ قفل کرده بود چن ثانیه نه چیزیو میشنیدم ن چیزیو میدیدم نمیدونم چهرام چطوری شده بود ولی وقتی ب خودم اومدم داداشمو مامانم جلوم دیدم ک حالت چهرشون نگرانی بیداد میکرد لباشون تند تند تکون میخورد ولی نمیدونم چرا چیزی متوجه نمیشدم حواسمو جمع کردم خواستم ببینم چی میگن زورکی تونستم عضلات صورتمو تکون بدم و بخندم گفتم اروم یکی یکی خرف بزنید ببینم چی میگید جونم!!
مادرم با نگرانی گفت توروخدا یه چیزی بگو چرا یهویی اینطوری شدی ؟؟
خب از جایی ک مادرم ب خاطر ناراحتی قلبی ک دارن استرس براشون سمه, گفتم وااالی مامانم چیزی نشده ک دوسه روزه نتونستم درست وحسابی چیزی بخورم فک کنم ضعف کردم سرم گیج رفت یهو خوبم جونم ,دیگه حال داداشمو نگم بهتره...
هر چند غم تو چهوشون موج میزد کمک کردن ک پاشم و برم دراز بکشم مادر طفلی فک کرد فشارم افتاده تند تند رفت واسم شربت درست کرد اورد با کلی خوراکی دیگه.... منکه میلی به خوردنش نداشتم بخاطر دلشون چند قلوبی خوردم از شربت دیگه نتونستم چیزی بخورم نمیدونم چرا حالت تهوع داشتم!
از اون روز چن باری داداش نوبت دکتر گرفته بود و اصرار داشت بریم ک من زیر بار نمیرفتم و میگفتم ک خوبم راستیتش هیچ از دارو خوشم نمیاد ولی اینبار بیشتر از اون ترسیده بودم ک اون چیزی ک دلم نمیخواد و از دکتر بشنوم...., ولی چن شبیه سردردام شدیدتر شده و امونمو بریده در حدی ک یه قسمت بدنمم درگیر میکنه بخصوص دستام جوری شده ک ب زور میتونم نکته برداری کنم... خوابم خیلی کم شده چون از شدت سردرد چن بار از خواب
بیدار شدم, میترسم بخوابم چون وقتی تو خوابم پشت سرم تیر میکشه خیلی میترسم ,هر نوع مسکنی رو هم استفاده کردم ولی افاقه ای نمیکنه..... مبینم میشنوم ک مادرو داداش یواشکی حرف میزنن, امروز صبح وقتی اومد تو اتاق دید بیدارم گفت ؛شی شی داداشی چرا بیداره از بچگی اینطوری صدام میزنه هر بار دلم براش ضعف میره ,خندیدمو گفتم شی شی جونت سحر خیز شده, پفت وقتی کل شب چشم رو هم نذاشتی چطوری سحرخیز شده هاااااا..... گفتم کی گفته, گفت تو فک کن کلاغها خبر دادن, گفتم عه داداش من بزرگ شدم هااا ناسلامتی 24سالمه هااا خندید و گفت دورت بگردم یه نوبت میگیریم میریم پیش دکتر باشه آجی ؟...دلم نیومد بیشتر از این ذهنش بخاطر من درگیر شه, گفتم چشم
امیدوارم اون چیزی ک ازش میترسم سرم نیاد
یه بغضی تو گلوم بود باید حرف میزدم تا اروم بگیرم البته ادمیم ک زیاد اهل حرف زدن و دردودل نیستم ولی اینبارو باید میگفتم تا اروم شم...
زمستان سرد
میدانم رفیق جان
مسیرها هموار نیستند
هوای خیابان سنگین است
و رودخانه ها یخ بسته اند
خورشیدها پشت کوه ها جا مانده اند و جوانه ها رویش را ب تعویق انداخته اند
خبر دارم رفیق جان
زمستان است ؛اما تو ب حرمت بهار و زایش دوباره درخت خودت را در تاریکی حبس نکن
ک یعنی درد را پذیرفته ایی
از حرکت باز نایست
که یعنی تن ب انجماد داده ایی
خانه ات را سبز نگهدار رفیق روزهای سختم
تو به سهم خود جهان را سبز کرده کن
مسیر را همواره و آفتاب را ناگزیر به تابیدن
تو به سهم خودت گرم باش
تا رودخانه ها دوباره جاری شوند و آسمانها آبی
تو به سهم خودت دلیل رویش باش
که صبح به این شهر بر می گردد
حلالم کنید... یا حق 👋
شیما 💜