خاطره فاطمه جان
خاطره فاطی جون❤
سلااااام.خوبین.چطورین.من عالییی ام😊امتحانا خوب پیش میره؟همه نمره کامل شدین دیگه؟هرکی زیر18 شه بامن طرفه😂من که امتحانارو پوکوندم😂😂
اومدم براتون یه خاطره بگم داغ داغه واسه هفته پیشه که از شانس خیلی خوب من اوایل امتحانات من سرمارو خوردم😢
واسه انفولانزا من تاحالا توعمرم اینقدر مراعات نکرده بودم
تو مدرسه تند تند دستامو میشتم و...
ولی یه سرمای جزئی خوردم که از همون اول خود درمانی میکردم.یه امتحان سختم داشتیم که باید خیلی خوب میخوندم.قرص سرماخوردگی وشربت .. خوردم رفتم سردرسم یکم خوندم دیدم چشام باز نمیشه اصلا تمرکز ندارم خیلییی خوابم میاد.
کتابو بستم یه بالش گذاشتم روش خوابیدم😂
مامانم دوساعت بعدش بیدارم کرد بلند شدم دیدم بینیم و صدام گرفته بدنمم درد میکنه.مامانم گفت سرما خوردیاااا.
بیاوبریم دکتر واسه بقیه امتحاناتت خوب شی بتونی بخونی
واسه یبارم که شده منطقی شدم و گفتم بریم(من به این اسونی راضی شم جزء رویاها بود،من تا اعصاب مامانمو نریزم بهم نمیرم دکتر😂)
گفتم کلا یه روزه اینجوری شدم زیاد نیست بخاطر یه ذره سرما خوردگی که امپول نمیدن فوقش قرص و شربت میده امپول نمیده.
پاشدم حاضر شدم ساعت 11 بود با مامانم رفتیم بیمارستان نزدیک خونه زیاد شلوغ نبود نوبت گرفت مامانم نشستیم یه نفر مونده بود به نوبتم به مامانم گفتم مامان میشه بگی امپول نده؟
گفت نه نمیبینی امتحانات شروع شده؟باید بزنی زود خوب شی واسه بقیه امتحان خوب شی( امتحان دهن منو سرویس کرده)
نوبتمون شد پاشدم رفتیم تو یه دکتر جوون تغریبا29/30ساله بود نشستم رو صندلی مامانم شرح حال داد.
فشارمو گرفت و دستشو گذاشت رو پیشونیم و گلومو دیدو..مامانم دفترچه رو داد شروع کرد بنویسه گفت سرماخوردگیت زیاد نیست مراقب باش لباس گرم بپوش و...چندتا امپولم نوشتم حتما بزن زود خوب شی فصل امتحاناس😶
استرس گرفتم یه نگاه به مامانم کردم با چشام التماسش میکردم چیزی بگه ولی انگار که نه انگار.دفترچه رو مهرش کرد و داد اومدیم بیرون
مامانم گفت بشین تا بیام،گفتم من امپول نمیزنماااا.گفت کی حرف از امپول زد میرم دارو بگیرم
رفت چند مین بعد اومد دیدم نامرد سه تا امپول داده رفتیم بیرون سوار ماشین شدیم میرفتیم خونه گفتم مامان گفته باشم من نمیزنماااا.گفت کی حرف امپول زد ؟خب نزن( جزء محالاته مامانم به این راحتی کنار بیاد.
رسیدیم خونه ناهار خوردیم و نشستم سر درسم تا ساعت5 ،مامانم اومد اتاقم گفت کم کم حاضر شو شام خونه عموت دعوتیم😐
گفتم چییییییی؟مامان الان باید بگی به من؟من نمیتونم بیام درس دارم و حالم خوب نیست و شما اصلا بامن هماهنگ نمیکنین و...
گفت هیسس پاشو حاضر شو بریم کتابتو بیار اونجا میخونی😐
تازه دوزاریم افتاده بود که چرا مامان گیر نداد که امپول بزن😮
رفتم بیرون گفتم مامان من نمیامااا خودتون برین بابام گفت چرا؟نمیشه تنها تو خونه بهونه نیار برو حاضر شو .گفتم من بیام به عمو نمیگین من مریضم امپول دارماااااا؟بابا گفت باشه نمیگم برو حاضر شو.گفتم بابا من باور نمیکنم قول بده.گفت باشه قووول برو دیگ
خلاصه رفتیم رسیدیم اونیکی عمومم بودن و این یعنی ته بدشانسی😕
بعد شام نشسته بودم مامانم یه لیوان ابو دوتا قرص داد بهم گفت اینارو بخور.عمو دید گفت سرماخوردی؟مامانم گفت اره یکم سرما خورده بود صبحی بردمش دکتر.عمو گفت داروهاشو بیار ببینم .زود گفتم نیاوردیم🙈مامانم گفت نه اوردم تو کیفمه الان میارم😧رفت اورد داد به عمو نگاهش کرد گفت بدنتم درد میکنه؟گفتم یکم..گفت امپولاتو کی زدی؟بابا گقت نزده زحمتش با شما😳( مثلا قول داده بودااا)
عمو سه تاشو دراورد گفت باید باهم بزنه سه تاشو😭فاطمه پاشو برو اتاق بخواب تا بیام،مامانم دستمو گرفت گفت پاشو بریم بزن درد ندارن
گفتم توروخدا نه مامان خوبم به عمو بگو نزنه تازه بابا بهم قول داد😂
گفت پاشوو بهونه نگیر درد ندارن.امیر بیشعورررررر بهم میخندید عوضی🙈مامانمم داشت باهام میومد که عمو گفت نه نیاین شما فاطمه لوس میشه،مامان نیومد عمو دستمو گرفت گفت بیا گفتم عمو بزار مامانم بیاد،گفت نه میخوای چیکار درد ندارن بیا
رفتیم تو اتاقشون گفت بخواب رو تخت خودشم نشست امپولارو اماده میکرد.بغض کرده بودم صداش زدم :عمو،گفت جانم.گفتم میشه نزنی توروخدا خوبم بخدا گفت درد ندارن اصلا بخواب تا زود بزنم تمومه.گفتم دوتاشو بزن گفت لازمه کم چونه بزن بخاطر سه تا دونه امپول بدو بخواب.
حاضرشون کرده بود منتظر من بود،نمیدونم چرا دلم نمیخواست بزنم😹
گفتم عمو خواهش میکنم میترسم نمیخوام بزنم دید نمیخوابم پاشد دستمو گرفت کشید سمت تخت گفت عهه بچه نشو درد ندارن،مجبورم کرد بخوابم روی تخت یکم لباسمو داد پایین یکی از امپولارو برداشت نشست کنارم،قلبم تو حلقم میزد طوری بود که خودم قشنگ لرزش بدنمو میدیدم،گفت چرا میلرزی نترس بخدا درد نداره نمیزارم اذیت شی👽
پنبه کشید سردی پنبه از خود امپولم بدتره،در سوزنو برداشت یه توده درست کرد اروم فرو کرد گفتم اخ اییی سریع خالی کرد کشید بیرون پنبه زو جاش فشار داد گفت دیدی درد نداشت.راست میگفت خدایی فقط سوزنشو احساس کردم
باز کنار همون پنبه کشید گفت یه عمیق..کشیدم فرو کرد سرمو فرو کردم تو بالش گفت آییییی این میسوزههه😭اخ آیی درش بیار عمو تورو خدا😭
درش اورد جاشو یکم ماساژ داد گفت اخریم بزن تمومه خواستم برگردم دستشو گذاشت رو کمرم گفت کجااا گفتم عمو بسه خوب شدم دیگه نزن گفته نمیشه که،برم گردوند شلوارمو بیشتر داد پایین سمت مخالف وسط باسنمو پنبه کشید فهمیدم این درد داره سفت شدم گفت عههه قرار نبود سفت کنیا شل کن این یکم فقط درد داره ترسیدم دستمو بردم عقب شلوارمو بدم بالا در برم که دستمو گرفت گفت چیکار میکنی 😎گفتم عمو توروخدا نزن درد داره
گفت نه اونقدرم درد نداره دوتا نفس عمیق بکش،کشیدم عمو پنبه کشید همش منتظر بودم که فرو کنه گفت دوتا دیگ افرییین یکی کشیدم یهو فرو کرد ترسیدم یه تکون خوردم گفتم آییییی😫گفت نترس چیزی نیست تند تند نفس بکش تمومه احساس کردم اب جوش داره وارد بدنم میشه دردم گرفت گفتم آییییییییییییی عمووووو😭
گفت هیس تمومه گفتم آی آی نمیتونم تحمل کنم عمو خواهش میکنم درش بیار گفت تموووم شد پنبه گذاشت کنارش کشید بیرون یکم جاشو ماساژ داد شلوارمو داد بالا گفت یکم دراز بکش بعد پاشو
منم همون موقع بلند شدم رفتیم بیرون نشستم پیش مامانم جای امپول اخریه درد میکرد😩کتابم که بردم نخوندم عوضش صبح شارژ شده بودم پاشدم خوندم
با بابام قهر بودم دوروز ولی بعدش خوب شدم اشتی کردم.
من عمومو خیلی دوسش دارم اندازه بابای خودم عاشقشم😍
پ.ن:شهادت حاج قاسم سلیمانی سردار دلها رو بهتون تبریک و تسلیت میگم🖤🥀
پ.ن: همچنین برای خانواده های داغدار سقوط هواپیمای اوکراین طلب صبر میکنیم🖤🥀
پ.ن: بچه ها فکرم خیلی مشغوله برام دعا کنین😞
پ.ن:حس میکنم یه تنه ی درخت صدساله افتاده رو گلوم؛
نه اجازه میده من نفس بکشم نه یه خودش اجازه ی رشد کردن
میده.
مثل یه سامانه ی منزوی که داخلش هوایی رد و بدل نمیشه و
فقط بوی کلمه ی خفگی تو مغزای خاکستریتون میپیچه.
خدانگه دار