خاطره بیتاجان
سلام خواننده خاموش بودم این اولین باره دارم خاطره میگم
بیتا هستم ۲۵ سالم هست متاهل و یه پسر ۳ ساله دارم همسرمم ۳۳ سالشه
خاطرم مربوط به دوماه پیشه که خیلی همه از انفولانزا وحشت داشتن منم درست همون زمان مریض شدم اولش فقط سرفه میکردم بعد دیدم دو شبه از شدت سرفه خوابم نمیبره از هرچیزی بیشتر سرفم اذیت میکرد اصلا نمیتونستم حرف بزنم یه سره درحال سرفه کردن بودم گلومم درد میکرد رفتم دکتر بهم قرص سفکسیم و سالبوتامول دادن بعد از دو روز دیدم بدتر شدم به حدی سرفه میکردم که جایه عمل سزارینم درد گرفته بود یه شب که از شدت سرفه داشتم خفه میشدم واقعا ترسیدم همسرم منو بردن دکتر همسرمو پسرم تو ماشین نشستن تا من برم بیام چون درمانگاه خیلی شلوغ بود نمیخواستم پسرم مریض بشه
نوبتم شد رفتم داخل شرح حالمو گفتم داروهایی که استفاده کردمم گفتم ایشون منو با دقت معاینه کردن گفتن خیلی عفونت داری گفتن چند وقته پنی سیلین نزدی؟؟؟ گفتم خیلی وقته
دکتر:اول تست کن بعد بزن حتما بزن یه امپولم برای سرفه هست که باید بزنی تا بهتر بشی روم نشد به دکتر بگم امپول نده از طرفیم حالم واقعا بد بود رفتم داروخونه داروهامو گرفتم دیدم دوتا پنی ۱۲۰۰ و یه دونه هیدروکورتیزون و چند برگ سفالکسین تجویز کردن
رفتم فیش گرفتم بردم پرستاری مونده بودم اون امپول هیدروکورتیزونو بزنم یا نه یه نگاه بهش کردم دیدم خیلی کوچیکه گفتم عمرا درد داشته باشه میزنم بلکه سرفم خوب بشه
خلاصه رفتم اول پنی رو تست کردن که دردش بینهایت بود😭دستم کلی قرمز شد پرستار اومد دید گفت ببر به دکتر نشون بده رفتم به دکتر نشون دادم گفت مشکلی نیست حتما بزنیا گفت اخه خیلی زیاده گفت لازمه بزن
یه دونه پنی و ندادم به پرستار ظرفیتم برای امپول نهایت دوتاس خلاصه گفتن دراز بکش
گفتم من خیلی میترسم خواهش میکنم اروم بزنین گفتن چشم
دراز کشیدم اماده شدم اول پنی رو برداشت گفت کامل خودتو شل بگیر گفتم چشم دستمم گاز گرفتم که صدام درنیاد پنبه زد و امپولو زد که دردش خیلی زیاد بود و منم مدام دستمو گاز میگرفتم پرستارمیگفت نکن دختر خوب درد نداره که الان تموم میشه ولی مگه تموم میشد😭خلاصه تموم شد کشید بیرون چون خیلی دردم اومده بود خود به خود سفت شدم گفت اروم باش این امپول یه کم میسوزه فقط شل کنی دردت نمیاد پنبه کشید همون امپول کوچیکو زد 😱 چنان شوکی به بدنم وارد شد انگار اسید داشت میزد برام مدام میگفت شل کن شل کن دردت نیاد ولی من اصلا نمیتونستم اینقدر دستمو گاز گرفتم کبود شد 😢اصلا به قیافه اون امپول نمیومد اینقد درد داشته باشه گفتم ایکاش سرفه رو تحمل میکردم امپول نمیزدم اومدم تو ماشین دیدم شوهرمو پسرم خوابن رفتیم خونه پسرمو بغل گرفتم بردم تو جاش خوابوندم شوهرمم گفت خیلی ضعیف شدی اصلا خوب غذا نمیخوری واسه همین همش مریض میشی حق داشت اینقد ریزم که اصلا کسی باور نمیکنه من ازدواج کردم چه برسه متوجه بشن بچه هم دارم
فرداش بازم حالم بود شوهرم گفت باید اون امپولتم بزنی گفتم نههههه😢گفت بزن عشقم بزار زود خوب بشی پسرمون ازت نگیره به زور منو برد درمونگاه اون یکیم زدم که کلا فلج شدم
شبه بعدشم همسرم اومد گفت خیلی ضعیف شدی برات نوروبیون گرفتم گفتم عمرااااااا من نمیزنما به خودت بزن گفت نه عشقم این خارجیه اصلا درد نداره اون ایرانیاشه درد داره همسرم بلدن امپول بزنن گفت بیا عشقم اذیت نکن دراز بکش درار کشیدم داشت امادش میکرد بلند شدم گفتم نه😢برای خودت بزن گفت دراز بکش🤨دراز کشیدم زد چون تو خونه بودیم دیگه ابرو داریو گذاشتم کنار شروع کروم به جیغ زدن گفتم درد داره 😭😭😭گفت تموم شد تموم
کشید بیرون اومد ماساژ بده گفتم نهههههه دست نزن خیلییییی درد داره گفت بزار ماساژ بدم خوب میشه تقریبا ۱۰ دقیقه ماساژ داد تا اروم شدم ولی فردا صبحش دیگه اصلا جاش درد نداشت سرفه هام تا دوماه طول کشید تا خوب بشه ولی خداروشکر خوب شد
الانم باز گلوم درد گرفته ولی از ترسم هیچی نمیگم چون در ظاهر هیچ علائم دیگهای ندارم که کسی متوجه بشه☺️فعلا سنتی دارم درمان میکنم با دمنوش
ببخشید طولانی شد