خاطره مهدیه جان
سلام چطوورین خوبین؟
ایشالله که منا یادتون بیاد😕 مهدیه ام همونی اصفهانیه😂
قبل از شروع هر چیزی تشکر کنم بابت کامنت هایی که برام گذاشتین😍❤
(تا جایی که بتونم سعی میکنم کمتر اصفهانی تایپ کنم تا توی خوندن اذیت نشین هرچند اصلا متوجه ی لهجم نمیشم خب چیکار میشه کرد😕در کل معذرت میخام🙏🌷)
خاطره:
تقریبا پارسال آبان ماه بود که بخاطر فشارهای عصبی و استرس های فراوان مشکل معده گرفته بودم و چند ماه درگیرش بودم.
یه شب خونه آقاجون بودیم(بابای مامانم)و برای شام همه بچها رفتیم پای تلویزیون که غنچهای زخمی را ببینیم و شام بخوریم😂😕 بدجوری محو فیلم بودم و همینطوری با ماکارانی میشه گفت دوتا کاسه ترشی خوردم و کلی چسبید👌 آخرای شب حس کردم یکم حالت تهوع دارم ولی بی توجه بهش رفتم تو اتاقم و خوابیدم ،حدودا 3 3ونیم شب بود که از شدت حالت تهوع بلند شدم از خواب و تا 6و نیم همینطور دور اتاقم راه میرفتم و کلافه بودم... قبل اینکه مامانم بخواد از خواب بیدار بشه و جوشنده و این چیزا را بگه بخوررر فرم پوشیدما زدم بیرون و رفتم مدرسه.ساعت اول حالم بهم خورد و از اون زنگ تا ساعت 2 کنار پکیج کلاس خواب بودم ولی همچنان معدم میسوخت... ظهر که رسیدم خونه بعد از ناهار به مامانم گفتم: معدم میسوزه یکم گفت: یکم عسل بخور ،تاعسلا قورت دادم معذرت میخام دوباره حالم بهم خورد. دیگ نمیتونستم چیزی بخورم اصلا بو غدا بهم میخورد حالت تهوع میگرفتم. بعدازظهر که از خواب بیدار شدم سرم گیج میرفت و حسابی گشنم بود به سختی تونستم دوتا لقمه ناهار ظهرا بخورم😑 آخرااای شب مامانم گفت:اینطوری فایده نداره آماده شو بریم دکتر(با مامانم رفتم چون بابام صبح میخواست بره سرکار اذیت میشد) بدون هیچ مخالفتی رفتیم دکتر بعد از معاینه شدن و پرسیدن کلی سوال اومدیم بیرون. یه سرم داشتم و دوتا آمپول ،مامانم رفت داروها را بگیره منم سریع رفتم ایسگاه پرستاری یه آقای پرستار جوون اونجا داشت به موبایلش ور میرفت بهش گفتم:ببخشید بستری بانوان کجاست؟ گفت برا چی؟!( خب آخه اینم سواله آدم عاقل)😑
گفتم:حالم خوب نیست میخام دراز بکشم تا داروهامو بگیرن.سریع از جاش بلند شد و منا برد سمت اتاق. روی یکی از تختا دراز کشیدم و ساعدم گذاشتم روی چشام تا نور اذیتم نکنه. نمیدونم چن مین گذشت که همون پسره گفت:آستینتا بزن بالا،زدم بالا و برا اینکه حواسم پرت بشه به سقف نگاه میکردم یه آی گفتم و دستما بی اختیار کشیدم عقب پسره با گفتن خب تمام شد رفت بیرون. وقتی سرمم تموم شد اومد درش اورد و جاشو چسب زد و گفت:بهتری؟ منم گفتم:نه_ گفت:آمپولا را بزنی بهتر میشی،لطفا برگرد. منم برگشتم و خیلی سریع اولیو زد که زیاد درد نداشت،دومی هم بلافاصله همونطرف زد که درد داشت و سفت شدم سریع گفت:تمومه تحمل کن لطفا دراورد و من برگشتم و آروم گفتم:مرسی گفت:خواهش میکنم.برگشتم خونه و دو روز بعدشم مدرسه نرفتم تا یکمی بهترشم ولی بازم تو این دو روز معدم اذیتم میکرد.صبح روزی کع میخواستم برم مدرسه درد معدم شدید تر شد دیگه مدرسه نرفتم و رفتیم دکتر باز. بعد از اینکه نوبتمون شد رفتیم داخل. یه خانم دکتر جوون بودن که ازم پرسید: امروز امتحانی چیزی نداری؟ گفتم :امتحان ادبیات دارم. گفت: خب پس معده دردت بخاطر استرسه😑. یکم قرصای ضد استرس و چه میدونم ارامش بخش برام نوشت که مامانم وقتی اون همه قرصا دید سریع انداختشون تو سطل زباله درمانگاه و گفت:کم مونده اینارا بخوری یه جا دیگتم عیب کنه😂😑خلاصه هر روز همینطور با درد میگذشت😕در عرض این دو هفته انواع و اقسام گل و گیاه، عسل،جوشنده های فوق العاده مزخرف، قرص های مسکن، حتی نون خشکه را خورده بودم(تنها چیزی ک میخوردم و حالم باهاش بهم نمیخورد نون خشکه بود).یک روز بعدازظهر رفتیم خونه بابا جان( بابای پدرم) همه اونجا بودن، احساس میکردم سرم داره گیج میره به مامانم گفتم حالم خوب نیست و رفتم تو اتاق آخریه دراز کشیدم. همینطوری که دراز کشیده بودم همه چیز دور سرم میچرخید و نمیتونستم چشمام را باز نگه دارم. چن مین گذشت و همه جمعیت ریختن تو اتاق. مامانم گفت:دوباره هیچی نخوردی فشارت افتاد.یهو پسر عمم که تقریبا هم سن خودمه گفت:خب یچیزی بخور😐 منم با عصبانیت بهش گفتم:نمیتونممممم بعد دستما گذاشتم روی معدم و گفتم این لعنتیییی درد میکنه. با این حرفمم همه رفتن بیرون و عمه کوچیکم نشست کنارم و گفت: اشکالی نداره پاشو خودم میبرمت دکتر بعد رو به بابام گفت:ولی داداش یه نوبت متخصص براش بگیرین حتما.راهی بیمارستان شدیم با عمه(خودش اسرار کرد که خودم میبرمش) و سریع رفتیم سمت اورژانس از شانس خوبمون تقریبا خلوت بود. یه پرستار سریع هدایتمون کرد سمت یه تخت خالی و رفت. همون لحظه یه دکتر اومد بالا سرم تند تند داشت با عمه صحبت میکرد و فشار منا میگرفت.چشماما باز کردم دیدم یکی داره آستینما میزنه بالا اونطرفم عمه داره
آستینما میزنه بالا. خیسیه الکل و حس کردم سریع سرم را وصل کرد و رفت. دیدم همون پرستاره دوباره برگشت و اومد سمت اون دستم که عمه آستینما زده بود بالا. یه آمپول از جیب روپوشش دراورد وپنبه کشید و دوبار زد رو دستم و نیدلو زد، چون توی رگم زده بود درد داشت. خلاصه دراورد و منم گرفتم خوابیدممم😆با سوزش دستم بیدار شدم که همون آقای دکتر بالا سرم بود گفت:بهتری دخترم.منم بی جون گفتم:بله ممنون. گفت:این سرمت هم که تموم بشه میتونی بری خونه. عمه ازش تشکر کرد و دکتر رفت و یه پرستار دیگه سرم را زدو رفت😕دیگ خوابم پریده بود و تصمیم گرفتم ببینم اورژانس چجوریه😂(خب تاحالا نرفته بودم تو اورژانس) بعدشم یکم با عمه حرف زدم سرمم تموم شد و با دوتا دست چسب زده برگشتیم خونه باباجان.با ورودمون حجم زیاد سلام چطوری و بهتری و چیشد رو سرم ریخت😂از همه بیشتر مادرجان بدجوری نگران حالم بود،مامان خودمم که کلافه بود از دستم که چرا هیچی نمیخورم و انقدر دارم اذیتشون میکنم😕.توی آشپزخونه جا سوزن انداز نبود مادر جان که دستش بند بود داشت برام ماهیچه میپوخت😓یکی از اونطرف بادام و گردو بو میداد، یکی معجون درست میکرد. رفتم داخل آشپزخونه گفتم کی میخاد همه اینارا بخوره؟ مامانم گفت:بخدا نگاش کنید آخر منا دق میده.... مادر جان گفت:باید جون بگیری، این معدت ضعیف شده از اونطرفم هیچی نمیخوری راه به راه غش میکنی😂😐
میترسیدم حالم بهم بخوره برای همین هرجوری بود آروم آروم میخوردمشون.فردای همون روز بابا زنگ زد به یکی از دوستاش و نوبت یه متخصص خوبا گرفت. قرار شد شنبه ی هفته ی آینده بریم😕
توی این روزی که مونده بود تا شنبه من یه فکرای چرت و چرندی میکردم که نکنه یه مشکل حادی داشته بشم ،نکنه فلان شم و...... از این چیزای بیخود.
از جمعه صبح معدم خیلی درد میکرد و کلی استرس داشتم برای فردا جوری که تمام ناخنما جویده بودم😑همه ی این استرس و معده درد تا شنبه بعدازظهر ادامه داشت و بالاخره رفتیم.
نوبتمون شد و رفتیم داخل.... بعداز معاینه دکتر ازم پرسید گفت: برای اینکه من از تشخیصم بیشتر مطمئن بشم باید حتما یه آندوسکوپی بره دخترتون و بعدش نگاه به من کرد. گفتم:نه_گفت:ببین عزیزم باتوجه به تموم شرایطی که گفتی آندوسکوپی خیلی لازمه ،اینطوری ما میتونیم سریع تر درمانا شروع کنیم، چیزه خاصیم نی که بخوای بترسی! گفتم:میدونم ؛ولی میزنید ناکارم میکنید با همین آندوسکوپی بعدم میگید هیچی نیس بعدم در کمال بیشعوری پاشدم گفتم خسته نباشید و رفتم بیرون(اصلا وقتی یاد این کارم میوفتم دلم میخاد خودما خفه کنم)
چند مین بعدش مامان بابامم اومدن بیرون ورفتیم خونه آقاجونم. تنها نشسته بودم رو مبل و داشتم تو گپ کلاس پیاما بچها را میخوندم و با خوندشون کلی نگران درسام میشدم😔
هانا(دخترخالم) اومد کنارم نشست و گفت:نظرت چیه امشب خونه آقاجون بخوابیم و فردا بریم چهارباغ؟ گفتم:ول کن حوصلش نیست.
گفت:پ میمونی دیگ؛فقط چیزه پول مول داری منا مهمون کنی؟ حالا قیافه من😐 بهش گفتم: میگم حوصله و اعصاب ندارم یه روز دیگ میریم. گفت:موردی نیس من لباس اضافه دارم اینجا اونارا بپوش!!میدونستم اینا همش کار مامان و بابامه که یکم بیام بیرون از حال و هوا مریضی❤دیگه مجبور شدم شب اونجا بمونم و عصر باهاش رفتم بیرون. کلی راه رفتیم و چیز خریدیم،دیگه آخریا خسته شده بود گفت :من پیتزا میخام .گفتم :برو بخر فقط من معدم درد میکنه واسه من نگیر.واسه خودش گرفت و بعدش رفتیم کنار آب نشستیم تا خانم غذاشونا میل کردن و برگشتیم خونه آقاجون. چند ساعتی از اومدنمون گذشته بود که به مامانم گفتم:خیلی معدم درد میکنههههه تورا خدا بهم یچیزی بده خوب شم.گفت:آخه هر چیم بهت بدم که حالت بد میشه. گفتم:پس لطفاااا بریم دکتر😔من و مامان و بابا و هانا راهی درمانگاه شدیم.بعداز اینکه معاینه شدم طبق معمول سرم داشتم و آمپول که خداراشکر یکی بود😥مامان وقتی داروها را گرفت هانا بهش گفت:خاله برو خودم میخام پیشش بمونم. مامان هم رفت تو ماشین پیش بابا چون جا پارک نبود بابا مجبور شد تو ماشین بمونه. رفتم خوابیدم رو یکی از تخت ها، یه خانوم پرستار جوون اومد سمت ما و داروها را از هانا گرفت و گفت:اول برگرد تا آمپولتا بزنم. هانا کمکم کرد برگشتم و آماده شدم. بوی الکل که بهم خورد شروع کردم آروم آروم به گریه کردن
نه بخاطر آمپول برای اینکه خسته شده بودم از این اوضاع،دیگه بدم میومد از بوی الکل، و اون بوی خاص بیمارستان.پرستار فرو کرد و کم کم داشت درد میگرفت که دراورد و بهم گفت میتونی برگردی. تا برگشتم اصلا بیچاره جا خورد(من حتی اگه یه قطره اشک هم بریرم چشمام به شکل وحشتناکی قرمز میشن) گفت:اینقدر بد زدم که اذیت شدی؟؟گفتم:نه خوب بود مرسی. فقط خسته شدم از شرایطم. گفت:غصه نخور عزیزم خوب میشی. بعدم خیلی آروم سرما وصل کرد و رفت. منم به گریه کردنم ادامه دادم...یه لحظه یاد حرف دکتر افتادم که گفت: ما درمانا زودتر شروع
کنیم. هی این حرفش تو سرم اکو میشد....هانا شروع کرد به دلداری دادنم که نکن همچین تو که چیزیت نیس و فلان.
منم شروع کردم با همون گریه گفتم:دکتره به من میگه درمانا شروع کنیم! آخع درمان چیاااا....😭 چرا خوب نمیشم ،هرشب هرشب باید بیام اینجا،دستم اینقدر درد میکنه ، نمیتونم درست یه غذا بخورم، روحم تو نصفه غذاهاس😭😭 بعدش ساعدما گذاشتم رو چشمام و دیگ هیچی نگفتم.هانا هم بوسم کرد و گفت:خوب میشی نترس ،شجاع خودمی نفله😂😐
بعد از تموم شدن سرمم رفتیم خونه آقاجون. با ورودمون ودیدن قیافه ی پف کرده و خیس سوالای مختلف میپرسیدن. خاله کوچیکم گفت: دوباره سرم بهش وصل کردن؟ مامانم گفت:اره،تا این آمپول و سرما را میزنه تا 7 8 ساعت خوبه.آقاجونم گفت: چرا نمیبریش یه ویزیت پیش دکتر........؟(یه دکتر عمومی فوق العاده عالی نزدیک خونه آقاجونم هست واقعا خیلی خوبه)خالم گفت:اگه اینطوری بخواد پیش بره حتما ببرینش آندوسکوپی.مامانم گفت:خودش راضی نمیشه و راستشا بخوای منم خودم دلم راضی نیست بریم آندوسکوپی.بابام گفت:نه فردا میریم پیش دکتر....... که آقاجون گفت ببینیم اون چی میگه. مامانم کلی نصیحتم کرد و اجازه داد خونه آقاجون بمونم. باز من و هانا خونه آقاجون موندیم و تا دیر وقت نشسته بودیم پای خاطره گفتنای آقاجون😍فردا عصر تو مطب دکتر.... نشسته بودیم و من خودما آماده کرده بودم برای سرم😂. وقتی نوبتمون شد و رفتیم داخل مامانم شروع کرد به گفتن تمام ماجرا .دکتر گفت: دخترتون کولیت عصبی داره، حرص زیاد میخوره ،عصبیه در همه ی مواقع بعد رو کرد به من و ادامه داد: ببین هیچی تو دنیا ارزش اینقدر حرص و استرس و اعصاب خوردی نداره ،اگه مشکلت درسه که اصلا ولش کن شهریورم ماه خوبیه😂 درآخرشم گفت:شما این آزمایشی که برات نوشتم انجام بده و جوابشا بیار تا دارو بنویسم. با یه خدافظی و تشکر اومدیم بیرون... اصلا کلییی انرژی گرفتم با حرفای دکتر و تصمیم گرفتیم پسفردا بریم آزمایش😓
به طور وحشتناکی میترسماااا😑😭زودتر از اون چیزی که فکر کنید پسفردا رسید و با مامانم ساعت 7ونیم رسیدیم دم آزمایشگاه خصوصیی همیشگی. خلوت خلوت بود. گفت:بشینین صداتون میزنم. نشسته بودم و داشتم از استرس دعوت حقا لبیک میگفتم😂😓 مامانم گفت:اون بادام هایی که گذاشتی تو جیبتا حتما بخوریا وقتی تموم شد . گفتم: باش. صدام زدن و گفت بفرمایید داخل. فکر میکردم یه خانم ازم خون بگیره ولی وقتی وارد شدم با یه پسره جوون که بهش میخورد سال دوم سوم کارش باشه مواجهه شدم سلام کردم و گفت:بشین. نشستم و آستین دست چپما زدم بالا. پسره یه سرنگ 10 سی سی اورد و گارو بست کلی وقت طول کشید تا تونست رگما پیدا کنه (کلا دست چپم اینطوریه) نیدلو زد ولی فقط چنتا قطره اومد تو سرنگ، یکم نیدلو کشید بیرون و جهتشا عوض کرد ولی بازم چنتا قطره بیشتر نیومد .یه دو سه باری اینکارو کرد و حالا منم هی نگاه میکردم و هیچی نمیگفتم. بالاخره دراورد و ریخت تو این قوطیا ولی اصلا ته قوطیا گرفت از بس کم بود😐 بهم گفت:اون آستینتا بزن بالا . زدم بالا و وقتی اومد گارو ببنده ابروهاش پرید بالا . چون این دستم سوراخ سوراخ بود و کلااا به طور عجیبی کبووووووووود. مجبور شد پاایین تره جای سرم ها را پنبه بکشه و نیدلو بزنه. خوشبختانه ایندفعه سرنگ پر شد. سریع چسب زد برام ولی آستینما نکشیدم پایین. سریع بلند شدم و رفتم بیرون تقریبا پرشده بود از آدم .جلوی مامانم ایستادم و گفتم بریم. باهم رفتیم سمت در خروجی که من به مامانم گفتم: دارم میام و یه لحظه سرجام ایستادم مامانم اومد سمتم و من دیگ هیچی نفهمیدم.
وقتی چشماما باز کردم درد فجیهییییییییییی از پشت سرم پیچید تو کل سرم و زدم زیرر گریه ،مامانم و یه پرستار خانم با همون پسره بالا سرم بودن. با دوتا دستم سرما گرفته بودم و فقط گریه میکردم،خانمه کمکم کرد بشینم پسره هم بهم آب قند داد. دوباره دراز کشیدم ولی همچنان سرما نگه داشتم. خانمه بهم گفت:از این به بعد هرجا میری آزمایش حتما دراز بکش تا ازت خون بگیرن به هیچ وجه نشین. بعد از یه نیم ساعتی دوتاشون کمکم کردن از تخت بیام پایین و تا دم ماشین کنارم بودن. بعداز تشکر و خدافظی راهی خونه شدیم. سرم خیلی درد میکرد و با چنتا قرص قوی خوابم برد ولی هنوز هم اگه کسی بزنه پس سرم،خیلی درد میگیرههه....فکر کنم یه سه چهار روزی شد تا جواب آزمایشم اومد، آزمایشا گرفتیم ورفتیم پیش همون دکتر.. بعد از دیدن آزمایشم گفت: یه چیز معدت باید سه باشه از تو دوعه😐 یکمم میکروب معده گرفتی و همینطور که اون روز بهت گفتم همش برای اعصابته دخترم. بعدش کلی قرص برام نوشت که باید چنتاشا ناشتا میخوردم بقیشم بعد غذا و این حرفااا؛ از فردای اون روز خوردن قرصا را شروع کردم اوایل خیلی سر ناشتاها اذیت میشدم ولی کم کم عادی شد و گمون کنم یک ماه و نیمی طول کشید تا همشونا خوردم و هر روز که میگذشت خبری از معده درد نبود ولی خیلی مراعات میکردم فست فود اصلا نمیخورم 4_
حتی لب به چیپس و پفک نمیزدم تا دیگ مطمئن شدم خبری از معده دردم نیس؛ناگفته نمونهاااا الانم احتیاط میکنم تو خوردن غذاها...و پایان❤
پ.ن1:من سالها نماز خواندهام
بزرگترها میخواندند،
من هم میخواندم،
در دبستان ما را برای نماز به مسجد میبردند،
روزی در مسجد بسته بود،
بقال سر گذر گفت :
نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید.
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد.
و من سالها مذهبی ماندم
بی آنکه خدایی داشته باشم ...
#سهراب_سپهری♡
پ.ن2: الان ساعت 5 صبحه بلنو شدم ادبیات دوره کنم گفتم بیام تموم کنم این خاطره را و بفرستم براتووون 👑 میدونم کلی غلط دارم و جمله بندیم و نوع تعریف کردنم افتضاحه و..... کلهم اجمعین معذرت میخاااام 👑
پ.ن3: چن وقتیه دیگه حوصله هیچیا ندارم، نمیدونم چرا هرچی بیشتر تلاش میکنم هیچ اثری نداره، واسه ی تمام امتحانا کلی خووووندم با تموم جووونم مایه گذاشتم واسشون ولی بیشترشونا گند زدم و الان برای چنتای باقی مونده دیگه نه حوصله دارم نه اعصابم کفاف میده ،هرچی میام بخونم هی یاد امتحانای خراب شدم میوفتم و کلا افکارم بهم میریزه ،چند باری بدجوری زد به سرم که تغییر رشته بدم ولی از جا زدن خوشم نمیاد...میشه اگه در این شرایط تجربه یا راه حلی دارید بهم بگید🙏😢اگرم تو کامنت نمیشه بهم بگید تا آیدی بفرستم
پ.ن4: مرسی که وقتتونا گذاشتید و خوندید، مواظب خودتون باشید تا بعد بدرود❤