خاطره هانیه جان
سلام
اول از همه چیز معرفی میکنم هانیه هستم ۳۲ ساله روانپزشکم . هنوز ازدواج نکردم. اولین باره خاطره میزارم. بر خلاف اینکه شغلم مربوط به پزشکیه به شدت فوبیا دارم از اینکه بخوام به کسی آمپول بزنم و بهتره بگم به خاطر ترسم اصلا بلد نیستم چون دل نداشتم که یاد بگیرم ولی مثل خیلی از شماها گاهی مورد عنایت دیگران واقع شدم و آمپول بهم زدن.
بریم سراغ اولین خاطره که مربوط به پارساله که به نظرم جذابه
مطب من توی یه ساختمان پزشکانه که چندتا دکتر با تخصص های مختلف هم اونجان و یه تزریقاتی هم داره که برای کل ساختمان پزشکانه و عمومیه😁
پارسال زمستون دوسه روزی بود که احساس سرماخوردگی داشتم و یه کم خود درمانی کردم ولی فایده نداشت هیچ بدتر شدم توی مطبم بودم گلو درد و تب و لرز امانم رو بریده بود و تهوع و استفراغ هم بهش اضافه شد طوری که منشیم ترسیده بود حسابی حلق و بینیم عفونت کرده بود. وسایلمو برداشتم و به منشیم گفتم میرم دکتر بعدم میرم خونه هرچه کرد باهام بیاد قبول نکردم تو ساختمان خدمون رفتم پیش یه دکتر که متخصص داخلی بود یه آقای حدودا ۴۵ ساله که اتفاقا خیلی هم به خاطر آشنایی دوری که داریم منو تحویل میگیره و منشیش هم از دوستام بود و وسط مریضا فرستادم داخل. بعد کلی احوالپرسی و... شرح حالم رو گفتم و حسابی معاینه کرد دفترچمو گرفت شروع کرد به نوشتن گفت بدنت به شدت عفونت کرده و ضعیفم شدی برام ۳ تا پنی سیلین ۱۲۰۰ نوشت ۳ تا نوروبیون ۱ دونه تب بر و ۱ دگزا. یه سرم هم نوشت گفت الان بزن یه مشت قرص و شربتم اضافه کرد به اقلام. از اونجایی که آدم منطقی هستم نه اعتراض کردم نه حتی سعی کردم از زیرش در برم رفتم طبقه همکف که بخش تجاری ساختمانه دو تا مغازس یکیش تجهیزات پزشکی یکی هم داروخانه اونجا هم کلی تحویل گرفتن و بد نباشه و این حرف داروها رو گرفتم تزریقات هم همون طبقه هم کفه یادم رفت بگم که تزریقات مال یه آقای حدودا ۳۵ ساله س که خودش تنها هم اونجاس منم نه حال داشتم برم جای دیگه نه راستشو بخواین بهتر از ایشون سراغ داشتم چون واقعا خوب تزریقات رو انجام میده ( از روی تجربه قبلی میگم) رفتم تو تزریقات کسی نبود جز آقای صفری تزریقاتچی ایشونم چون با هم زیاد برخورد داشتیم کلی تحویل گرفتن و مجبور شدم یه شرح حال به ایشون بدم دو تا اتاق داره که هر کدوم دو سه تا تخت توشه و یه تزریقات مجهز و شیکه واقعا یکی از اتاقا مخصوص سرم تراپی و یکیشم تزریق آمپول.
کیسه دارو ها رو دادم منو به سمت اتاق راهنمایی کردن پالتومو درآوردم کفشامو هم درآوردم دراز کشیدم ایشون هم اومدن گفت تو داروهات یه تب بره که عضلانیه بهتره اول اینو بزنم بعد سرم رو وصل کنم و بعدشم بقیه آمپولا گفتم هرجور صلاح میدونید شروع کرد به آماده کردن تب بر و بعد با یه پنبه الکل اومد و ازم خواست برگردم منم دمر شدم شلوارمو یه کوچولو دادم پایین فوری پنبه رو کشید فقط یه لحظه سوزش سوزنو که فرو کرد متوجه شدم و زود خالی کرد پنبه رو گذاشت و این اصلا درد نداشت. شلوارمو مرتب کردم برگشتم و اومد برام سرم رو وصل کرد و یه نوروبیون ریخت توش یه آمپول وحشتناک قرمز که خوشحال بودم مجبور نبودم دردشو تحمل کنم. ولی چه فایده که هنوز کلی داشتم.
خلاصه آخرای سرم گفت قبلا پنیسیلین زدی گفتم دو سالی هست نزدم گفت پس بهتره الان تست کنم بعد با یه سرنگ مخصوص تست اومد اون یکی دستم که سرم بهش وصل نبود رو پنبه مالید و سرنگو زیرجلدی فرو کرد واقعا درد داشت ولی من تحملم بالاست بعد یه ربع هم سرم تموم شد هم معلوم شد که میتونم آماده دریافت پنیسیلین بشم سرمو جدا کردن و منم دوباره برگشتم ازش خواستم دوتا آمپول که یکی دگزا بود و یکی هم پنی رو همون طرف بزنه چون هنوز ۴ تا آمپول دیگه داشتم که باید توی دوروز آیندش میزدم. خلاصه ایشون هم اومدن و پنبه رو مالیدن و پنی سیلین رو فرو کردن منم اولش دچار شوک شد باسنم ولی سعی کردم شل نگه دارم و فقط خیلی آروم گفتم اوف و بقیه عکسالعملا با صورت و چشم دهنم بود تزریق تمام شد و دگزا رو هم بدون اینکه من اصلا بفهمم کی زد و کی تموم شد تزریق کرد گفت تموم شد امشب حتما کمپرس آب گرمش کن منم گفتم چشم بعداز کلی تشکرو اینا و حساب کردن پول تزریقات اومدم سوار ماشین شدم و به سمت خونه راهی شدم و روز اول تزریقات به خوبی سپری شد. این بخش اول. خب بریم سراغ بخش دوم شب خوابیدم و صبح بلند شدم خیلی حالم بهتر بود اما آثار عفونت رو داشتم رفتم مطب تا ظهر مطب بودم ناهارمو که از رستوران سفارش داده بودم مطب خوردم منشیم داخلی رو گرفت و گفت یکی از دوستات اومده ببیندت گفتم راهنماییش کن اومد تو دیدم المیراست رفیق زمان مدرسه و دبیرستانم کلی خوشحال شدم و روبوسی و احوالپرسی و خاطرات و... ازدواج کرده بود و بچه هم داشت من رو از توی آگهی تبلیغات پیدا کرده بود بعد از کلی گپ و گفت بعد از سالها دوری گفتم پاشو با من بریم تزریقات که باید آمپول بزنم گفت چرا بد نباشه و مجبور شدم یه شرح حال هم به اون بدم😁گفت نمیخاد بری گفتم نکنه تو بلدی بزنی گفت نه ولی همسرم رضا پرستاره داره میاد دنبالم برات میزنه گفتم همکف همینجا تزریقات هست نمیخاد مزاحمش بشی از ما اصرار و از المیرا انکار همسرش که اومد کشوندش بالا و با ایشون آشنا شدم المیرا گفت رضا، هانیه آمپول داره من نزاشتم بره بیرون براش بزن ازم آمپولا رو خواست آوردم بهش دادم رفتم کفشامو درآوردم و روی تخت اتاق خودم خوابیدم المیرا گفت من دل دیدن آمپول ندارم و نیومد نامرد شوهرش اومد با دوتا آمپول قبلش ازم پرسیده بود که پنی زدم یا نه اول پنی رو رو بعد از پنبه مالی فرو کرد خیلی بد زد نه میتونستم داد بزنم نه سفت کردم ولی فکر کنم چهرم شده بود مثل لبو توی دلم داشتم داد میزدم عرقم زده بود تموم شد کشیدش بیرون و فوری رفت سراغ نورو اون رو هم پنبه کشید و زد دیگه واقعا نمیتونستم یه کوچولو صدام دراومد و با تمومه چیزی نیست آقا رضا سعی کردم خفه بشم تموم شد پوکه ها رو انداخت تو سطل زباله منم به سختی بلند شدم ولی حتی خجالت میکشیدم بلنگم صاف صاف رفتم نشستم رو صندلی المیرا گفت آخی درد داشت میدونم درد داره چون خودمم هفته پیش رضا برام زد دیگه هر جور بود گذشت و اونا هم رفتن و من تازه فهمیدم آقای صفری چه تزریقات خوبیه. فردای اون روز اولش وسوسه شدم که آمپولای آخری رو نزنم چون بد درد کشیدم سر دوتایی که آقا رضا زد ولی دیدم بزنم بهتره عصر قبل از اینکه برم مطب رفتم تزریقات آقای صفری آمپولا رو دادم بهش و رفتم تو اتاق کفشامو درآوردم و خوابیدم اومد یعنی نسبت به آمپولای دیروز جوری زد که میتونم بگم فقط لحظه ورود سوزنو فهمیدم البته یه کم نوروبیون درد داشت ولی قابل تحمل بود . ولی اینبار آقای صفری پول ازم نگرفت. اینم خاطره ولی امیدوارم المیرا جان اگه یه روز خاطره رو خوندی ناراحت نشی چون منظور بدی ندارم😊 الانم که این خاطره رو نوشتم یک سالی از اون جریان گذشته و منم همین الان از تزریقاتی دارم میام و توی مطب نشستم و مینویسم و خاطره این روزا رو بعدا سر یه فرصت دیگه براتون میگم. دوستتون دارم امیدوارم لذت برده باشید.