خاطره رها جان
سلااام خوبین خوشین سلامتین من رها هستم قبلا ی چن باری خاطره گذاشتم خواهر رامی رادی😂فک کنم انجوری بهتر بشناسین ..دوستای گلم بعضی خاطره ها رو خوندم درد و دل کرده بودین امیدوارم هر چی زود مشکلتون حل بشه حداقل قابله تحمل بشه این روزا اصن اتفاقای خوبی نیفتاده همه حالشون بده حکایته اون داستانی ک میگفتن خداروشکر کردن کنایه ب خداست الان شده حکایته مردم ایران.... خیلی حرف زدم بریم سراغ خاطره حدودا یه هفته ی پیش نوه عمه مامانم فوت شدن با سی سال سن و یه پسره چهار ساله با یه پسره پنح ماه مغزم قفل بود باورش سخت بود اصن خیلی بد شد واسه تشیع رفتیم شیراز خیلی شلوغ بود حالم بد بود خانواده مرحوم خیلی بی تابی میکردن از گریه اونا منم گریم گرفته بود خلاصه مراسم تموم شد روزه بعده مراسم سوم پسر عموی مامانم با خانومش و دخترش و دوتا نوه هاش حرکت میکنن به سمته تهران چون شاغل بودن باید برمیگشتن ک متاستفانه از روی بی دفتی تصادف میکنن خودشون و یکی از نوه هاش که تازه میرفت مهد کشته شدن البته اعضای یسنا کوچولو اهدا شد دخترشونم تو کمان بقیم چون عقب بودن خوشبختانه سالمن اتفاقه وحشتناکی بود صبه همون روز من یسنا رو تو بهش زهرا بغلش کرده بودم تا صحنه های بد رو روحیش اثر نذاره سرم درد میکردم مغزم نمیخواست این اتفاقای وحشتناک و قبول کنه از همه بدتر پسر عموی خودم چن وقتیه خیلی بهم گیر میده همو دوس داریم ولی یه رفتارایی داره ک قابله تحمل نیست خیلی غیرتیه حتی نمیزاره برم تو گروهای تلگرام حرفم میزنم میگه از دوست داشتنه زیاده بعده مراسمات برگشتیم تهران البته فقط من و داداشم تحمله اون فضا برام خیلی سخت بوود به محض رسیدن یه مسکن خوردم و خوابیدم از درده سرم ازخواب بیدار شدم حتی نمیتونسم به گوشی نگا کنم ببینم ساعت چنده به زور خودمو ب دسشویی رسوندم اب زدم ب صورتم رفتم برقو روشن کردم از چیزی ک تو ایینه میدیدم وحشت کردم چشمام قرمز بود صورتم شده بود عینه روح گریم گرفته بود مامانم بابامم نبودن خیلی بد بود رفتم دمه اتاق رادی دیدم بیدار تا منو دید هول کرد گف خوبی رها من فقط گریه میکردم گف خواب دیدی ولی من اصن نمیونسم بگم چمه سرم خیلی درد میکرد رفتم سرمو فشار دادم ب سینش فک میکردم اینجوری دردش کمتر میشه گف خواهری بگو چی شده گفتم سرم درد میکنه رفت اتاقم پالتو و شالمو اورد گف بپوش بریم دکتر مخالفتی نکردم فقط میخواسم از شر اون سر درده وحشتناک خلاص شم خداروشکر درمانگاه خلوت بود رادی رف نوبت گرف نوبتمون شد رفتیم داخل دکتر یه اقای حدودا 50 ساله خیلی مهربون بودن گفت چیشده دخترم من نای حرف زدن نداشتم رادی شرح حال داد فشارمو گرفت رو هفت بود🤦♀️ گف یه سرم مینویسم با یه تقویتی بعده تموم شدن سرم بهتر نشدی بیا ببینمت باز استرس گرفته بودم عینه چی مظلومانه ب رادی نگا کردم دلش واسم سوخت گف اقای دکتر میشه به جای امپول قرص بدین گفت نه بدنش ضعیف شده:/ منم چیزی نگفتم رادی رف گرف داروها رو نوروبیون بود🤦♀️گفتم داداشی تو را خدا ای درد داره گفت حالا بیا بریم قبض گرف رفتیم تزریقات یه خانومی اومددن گفتن اماده شو اول امپولتو میزنم گفتم نه اول سرم گف تا برمیگردم اماده شو😐🤦♀️ رادی کمکم کرد خانومه اومد گف ریلکس باش پنپه کشید و سریع فرو کرد وای جونم در اومد ضف کردم اصن نایاعتراضم نداشتم فقط دسه رادی و فشار دادم در کل خیل درد داشت ...گف تموم شد برگرد واسه سرم زدنم یه مصیبتی بود رگمو پیدا نمیکرد که اخر رادی عصبی شد و گف وقتی بلد نیسی یه رگ پیدا کنی بشین تو خونتون 😅پرسار ی دختره نسبتا جوون بود ایشونم بهش برخورد و رف یکی دیگ رو صدا زد ک همون دفع اول رگمو پیدا کردن سرم و تنظیم کرد و رف منم خوابم برد سوزشی توی دسم حس کردم ک بیدار شدم پرستار داشت سرممو در میورد گف بهتری منم فقط لبخند زدم:) خیلی بهر بودم ..اینم از خاطره شرمنده نویسنده خوبی نیستم ..دوستان دعا کنید مامانه یسنا بهوش بیاد ضریبه هوشیش رو شیشه...هنوز یه دختره دیگم داره که کلاسه چهارمه اونم فکش شکسته و خیلی بی تابی میکنه .... شرمنده اگه اشب تایپی داشتم سریع تایپ کردم...حاله دلتون خوب خدانگهدار:)