سلام خوبین من علیرضام خیلی دلم میخواست یبار دیگه بیام خاطره بنویسم ولی خب از اونجا که شدیدا همه میگن چرخیدن تو نت وقت تلف کردنه و فقط گیردادنشون شامل حالم میشد بیخیال شدم ولی خب امروز بیکار بودم مدرسه هم نداشتم .امیرم خداروشکر شرش کم شده .الی هم اتاقش خوابه .باباهم با مامان پیش عزیزه.منم گفتم بیام😂 خب اول خبر خوب این که امیر و مونا ازدواج کردن و خبر خوبش اینه دیگه محبور به تحمل اخلاق مزخرف امیر اقا نیستم البته بگما خیلی هم پایدار نیست این خوشی چون از هفت روز هفته چهارروزش اینجا پلاس اند خیلی خوشحالم رفت و نمیبینمشا اخه اینقدر تو یه سال اخلاقش عوض شده بود .بیخیال کلا باید حالشو بگیرم خالی شم.الان یه ماه و خرده ایه که امیر عروسی کرده و خونشونم نزدیک خونخ مامان مونا اجاره کردن ولی نمیدونم چرا همش اینجان نمونه اش دیشب ، اخه بابا ازدواج کردی دیگه برو یکم ما اذیتای قبلی تونو هضم کنیم اماده شیم واسه تیکه های بعدیتون.البته تقصیر مامان باباست انگار نمیبینم هرحرف امیر چجور بغض میشه تو گلو الی و میره رو اعصاب من همچین قربون صدقه اش میرن که نگو .دیروز حس کردم خیلی بی غیرتم بچه ها که تنها کسی که واسه خواهرم برادری میکنه پیامه نه من خب خیلی حرف زدم ببخشید دست خودم نبود.هفته بعد از عروسی ما با عزیز و عمو پیمان و خانواده عمو محسن اینا قرار شد بریم اطراف کاشان .اونجا عمو محسن اینا باغ و به خونه کوچیک دارن اخه پدر زنعمو اصالتا کاشانی اند .خلاصه همه باهم راه افتادیم ولی الی نمیتونست گفت دیرتر میاد قرار شد پیام و عمو پیمان دیرتر با الی بیان .خلاصه رفتیم من که کل راهو خواب بودم فقط نزدیک مهتاب بیدار شدم که میخواستن ناهار بخورن منم پارسا به شکل بیرحمانه ای بیدار کرد ولی تا اومدم اعتراض کنم یه لیوان ذرت مکزیکی گرفت جلوم گفت بزن روشن شی خیلی خودکار خفه شدم بعدشم رفتیم ناهار خوردیم تو مهتابو یکم با پارسا خوراکی و تخمه خریدیم به مقدار زیاد البته و راه افتادیم .توراه امیر زنگ زد به مامان و مامان طبق همیشه که پسر بزرگ عزیزش زنگ میزنه گفت بیان و بدون اونا به مام خوش نمیگذره ،حالا من و پارسا قیافه هامون مچاله بود قشنگ عمو محسن بنده خدام سرشو انداخته بود پایین .بابامم که نمیدونم چون هیچ فرقی نکرد ولی امیر جانش بود قطعا خوشحال بود 😭😭😭یعنی هرچی حالم خوب بود جاشو داد به حس تنبر و ترجیح دادم بخوابم و شاهد ذوق بقیه نباشم.فقط به پیام اس دادم امیر داره میاد تا اومدم چشامو ببندم اس پیام رسید که شوخی بی مزه ای بود .ج دادم حقیقت تلخی بود نه شوخی ./جدی؟؟؟؟کی دعوتش کرد اینو؟/مامانم ،مامانت،بابام ولی بابات نه/ماامان بابا تو فقط امیرو دارن نه؟/اره ،نمیاین دیگه نه؟/نه !.تا چشمام گرم شد با صدا زنگ پارسا پریدم داد میزد پیامه چون هی داشت ارومش میکرد ولی بدتر وقتی بود که بابا اومد و پشت خط الی بود با چنان ذوقی داشت میگفت چیزی نمیخواین .من شیرینی خریدم واستون نخرید شما ،تخمه و اجیلم خریدم .واسه عمو هم کپسول گرفتم گلوشون درد میکرد فقط مونده داروهای عزیز رو الان دفترچه شو برداشتم باز برم داروخانه بگیرم اگه چیزی لازم دارین بگین بگیرم براتون .بابا گفت نه باباجان پیام و عموت کجان ،باشه پس مواظب خودت باش،خدافظ.همو محسن بیچاره فقط به بابا گفت داداش چه ذوقی داشت بیاد کاش میگفتی امیر میاد.بابا اخم کرد و مامان بهو گفت خب بیاد مگه جا همو تنگ کردن .خواهربرادر اند یه عمر باهم زندگی کردن بهتره کسی دامن نزنه به این مسخره بازیشون /پارسا خندید گفت این بنده خدا هیچی نمیگه شمام فکر کردین امیر مظلومه اون فقط میچزونه این بچه رو .زنعمو برگشت یکم با پارسا بحث کرد که به تو مربوط میست خودشون میدونن و بچه هاشون. رفتم تو باغ یکم بچرخم پارساهم کلافه اومد بیرون .خیلی قشنگ بود پر از درخت بود و ته باغم یه خونه بود که پارسا رفت سمتش و با یه اقانه خیلی مسن حرف میزد اسمش اسماعیل بود و باغبان وسرایدار اونجا بودن .پارسا دبد دنبالش رفتم صدام کرد گفت اقا اسماعیل دوتا بچه داره هانیه و محمد .بعد گفت راستی کجان که اقا اسماعیل گفت هردو مریض اند .اقای دکتر نیومده باهاتون ؟پارسا گفت نه عمو حسین نیومده وایسا من لباس بپوشم ببریمشو شهر دکتر .

که هرچی اصرار کرد گفت الان شربت خوردن خواب اند بیدار شدن اگه بهتر نبودن مزاحمتون میشیم. پارساهم دیگه اصرار نکرد و گفت پس شب بهتون سر میزنم بهتر نبودن بریمو دست منو گرفت رفتیم هیزم جمع کردیم و تو منقل اتیش روشن کردیم و قرار شد خوش بگذرونیم .رفت از تو صندوق عقب دوتا پلاستیک بزرگ مشکی اورد گفت بیا یکم سرو صدا کنیم توش پر از زنبوری و پروانه و منور و ابشار و مهمتر از همه بمبک و کپسولی بود .اخه امسال چهارشنبه سوری خونه عزیز نذاشتن خیلی حال کنیم میگفتن فقط منور و ابشار و عین دخترا بالون که الودگی صوتتی درست نکنیم حالا هما بازی میکردنا انگار فقط الودگی صوتی رو ما ایجاد میکردیم نگو پارسا ذخیره داشته از اون‌موقع پارسا گفت عقب وایسا دوتا کپسولی انداخت تو اتیش یهو یه صدایی داد که عمو و بابا پریدن بیرون و اقا اسماعیل از ته باغ اومد ببینه چی شده بنده خدا که یهو پارسا زد پشت گردنم گفت خاک تو سرت بچه هاش مریض بودن ،باتعجب نگاش میکردم که دیدم دوتا بچه با خانومشم اومدن .هرچی نگاه کردم اثار ترس تو چهرشون نبود .اقا اسماعیل رسید به پارسا .پارسا تند میگفت ببخشید بخدا اصلا حواسم نبود بچه ها حوابن که اقا اسماعیل دستشو گذاشت رو شانه پارسا گفت بابا جون من همسن باباتم بزرگت کردم هروقت میای اینجا امادگی این صداهاو اتیش بازیتو دارم سری قبل که اومدین یادته پیام با این بچه ها اتیش بازی کرد تا صدارو شنیدن رفتم پیششون نترسن ولی دیدم خوشحال گفتن داداش اومده .الان اومدن بازی.وای چقدر بامزه بودن دوتاشون محمد دست هانیه رو کوچولوتر بود گرفته بود واروم راه میبرد ولی چشم های دوتاشون بیحال بود و سرفه میکردن و سینشون خس خس میکرد ،پارسا خندید رفت بقلشون کرد گفت من از داداشمم بهترما تو بازی و رفت از خونه پتو گرفت و پیچید دورشون و گفت بشینن دور تر رو صندلی و چندتا فواره داد دستم که کمی دورتر همه روباهم روشن کنیم ،زن عمو و مامان و عمو هم اومده بودن تماشا اینقدر قشنگ شده بود بچه ها هم با وجود بیحالی و سرفه ذوق میکردن  یکم منور زدیم و زن عمو واسمون شیر کاکائو گرم و کلوچه اورد و داشتیم خوش میگذروندیم که هی میدیم بابا مشکوک میزنه و عمو ولی شک نکردیم تا با صدا مونا و امیر کلا حال من گرفته شد اخه یعنی اینقدر بیکارید و چندونتون بسته و اماده ست که تا تعارف میکنن میرسید .امیر:بیا مونا دیدی گفتم اینان دارن اتیش بازی میکنن منورهاتون معلوم بود ازدور /مونا:اره مرسی اقا پارسا خیلی خوشحالمون کردین سورپرایز شدیم /پارسا:واسه بچه ها بود/مونا:گفتیم مامان بابا تنهان بیایم از تنهایی دربیاریمتون/من :تنها نبودنا این همه ادم/مامان و زنعمو درحال چشم غره رفتن به من میگفتن کار خوبی کردید  اقا اسماعیل و خانومش معذب شدت انگار خواستن بچه هاروهم ببرن که دلشون نمیخواست برن و پارسا حرف زد باهاشون گفت میارتشون و به من گفت یه پتو دیگه از تو بیار لرز کردن اینا رفتم اوردم که زنعمو توراه یه سینی هم داد بهم گفت عزیزم سررات لیوانارو هم جمع کن بده بشورم وباز براتون شیرکاکائو داغ بیارم گرم شین .پتورو دادم پارسا انداخت دور محمد و کنارشون نشست منم لیوانارو داشتم جمع میکردم که مونا ازم گرفت و مال بچه ها و پارسا و خودمم دادم بهش یهو داد سینی رو بهم و دوید رفت پیش امیر و یه چیزی گفت نفهمیدم چی میگه سینی رو دادم پارسا

برگشتم پیش پارسا و بچه ها پارسا داشت از خاطرات اتیش سوزوندنای بچگیش میگفت که کلی خندیدیم با پیام و امیر گوسفند قربونی عزیزو فراری داده بودن کرده بودنش تو انبار خونه عزیز اینا بعد هی میرفتن انبار بهش غذا بدن اخر اقا جون میفهمه گوسفند رو میده عمو اکبر ببره باخودش کرج تا بچه هذ خیالشون راحت شه قربونیش نمیکنن.داشتیم میخندیدیم که مونا اومد با شیر کاکائو دوباره اول واسه بچه ها اومد برداره پارسا که مونا ازش گرفت لیوانو گفت نه از اینا بردار که تو لیوان کاغذیه ،پارسا گفت چه فرقی داره این لیوانا سفت نیست میریزه روشون من و امیر تو اینا میخوریم اگه لیوان کم داریم ماها تو لیوان کاغذی میخوریم و واسه بچه ها لیوان دسته دار برداشت و خودش و منم کاغذی باز مونا رفت به امیر گفت .امیر اومده میگه مونا مخصوصا لیوان کاغذی اورد میگه بچه ها مریض اند نگیرند بقیه ،دیگه از پارسا اروم خبری نبود بچه ها هم لیوانشونو دادن گفتن عمو نمیخوریم ما .پارسا بلند شد گفت بخورین عزیزای دلم .لیوانو میشورن اصلا بیا من میخوام سرما بخورم و از سر لیوان محمد یکم خورد گفت وای چه خوشمزه بود محمد و هانیه یه لبخند با تردید زدن و نشستن نفهمیدم امیر و پارسا چه حرفی میزدن ولی تهش پارسا اومد با عصبانیت گفت ما یه عمره باهم غذا میخوریم تو و خانومت ناراحتین تو و خانومت بدتون میاد ظرف یبار مصرف هست راحت باشین ،زنعمو اومد پرسید چی شده که پارسا چون بچه ها نترسن رفت تو خونه اونام هی صداشون میومد که نه تو اشتباه فهمیدی مونا و امیر بخاطر سرماخوردگیشون میگفتن فقط ولی عمو عصبانی بودا و پارسارو اورد بیرون اروم کرد .پارسا و عمو اومدن بچه ها طفلیا ترسیده بودن با هم بردیمشو تا خونه ته باغ و پارسا کلی باهاشون حرف زد میگفت شرمندشونم فقط که چون مهمونن همه مجبوررم میکنن سکوت کنم و بذارم هرتوهینی میخوان بکنن.عمو هم میگفت تموم شده دیگه پارسا سو برداشت بود .همه رفتن تو من و پارسا موندیم بیرون باهم سیب زمینی هارو گذاشتیم تو المینیوم و انداختیم تو اتیش.پارسا خیلییی عصبی بود و همش میگفت بمیرم اگه غرور این بچه هارو له کرده باشم کاش نمیوردمشون پیش خودمون وقتی ادم نیستیم عین ادم برخورد کنیم ومنم ناراحت بودم دقیقا همیشه تو اوج شادیمون میان و خراب میکنن شا

دیمونو ولی پارسا گفت تورو ببین .مامان و بابا و زنعمو خوشحال بودن و انگار هیچی نیست .میدونین این چند وقته خیلی حس تنهایی کردیم قبلا فکر کیکردم هرچی شه بابا و مامان پشتمونن از وقتی پشت الی نبودن منم حس تنهایی میکنم .شب قبل عروسی امیر بدون اجازه الی  ماشین الی رو برد اونم مامان سویچو داد بهش .همه میدونستیم پول ماشینو اکثرشو الی داده و حداقل بهش باید میگفتن .شبش که ماشینو اورد جلو سمت شاگرد کلا قر شده بود و الی بیچاره اومد خونه تو پارکینگ دید و گفت ماشین من چرا اینطوری شده حتی دادم نزد و موناشروع کرد دعوا که حالا مگه چی بوده ماشینت صدقه سر داداشت الی هم مونده بود گفت خب من نمیدونستم دست شما بوده که پرسیدم اگه بدونین چه کرد بعدم امیر انگار صدقه میده دوتا تراول انداخت رو میز گفت بیا صدقه نمیخوام و گفت مامان این دخترت عروسیمو بهم نزنه ول کن نیست مامانم باهاش دعوا کرد که حالا باید میگفتی شب عروسیش.خلاصه از اونجاست که حالم خوب نیست بقول پارسا تهتلاری ای دیگه اوسی.پارسا داشت همینطور به خودش بدو بیراه میگفت که منم زنگ زدم پیام با اولین بوق ج داد گفت باز چی شده گفتم هیچی میشه نیاین .گفت دلم نمیاد بهش بگم خیلی ذوق داره از الان چمدونشو بسته و مرخصی گرفته .چی بگم بگم بخاطر امیر نمیریم اونم اعصاب نداشت گفت من هستم تو نترس مراقبشم .دلم از تنهاییمون گرفت گفتم هستم خودم گفت میدونم صبح پاشی اونجاییم باهم از پسش برمیایم با پارساهم حرف زد و قطع کرد با پارسا سیب زمینی هارو بردیم تو اتاق که عمو محسن اومد پیشمون منم رفتم پیش عزیز تو اتاق رو سجاده نشسته بود نمازش تموم شده بود رفتم پیشش گفت الی میاد فردا مادر نبینم ناراحت باشی اون عاقله خودش جل میکنه مسائل رو نبینم با داداشت بدحرف بزنیا اونم غرور داره گفتم شمام مثل همه چون الی عاقله باید اذیت شه دیدی مونا گفت هیسسسس مادر ولش کن میگذره کمک کن بریم شام بکشیم برای اقا اسماعیلم بکشم ببری براشون .‌زرشک پلو با مرغ درست کرده بود که عاشقشمممم .رفتیم اشپزخونه که پارسا اومد گفت مال منم بکشین رو غذا اونا میخوام با اقا اسماعیل اینا غذا بخورم پارسا گفت باید باهم شام میخوردیم ولی حالا که مونا خانوم اینقدر حساسه من میرم از دل بچه ها درارم عزیز گفت باشه مادر برو منم خواستم برم که مامان نذاشت گفت هنوز اونقدر سرخود نشدی که باید با خانوادت غذا بخوری .پارسا چشماشو روهم گذاشت گفت بهش فکرنکن و رفت .ماهم شاممونو خوردیم و بس که مونا از رستوران هایی که این چهارهفته رفته با امیر گفت خفه شدیم بابا اخه اینقدر ندید بدید بازی و کلاس الکی اخه اگه تو تازه رفتی که ما قبل تو میرفتیم که امیر بلد بوده اونجارو.مامان اینقدر با ذوق گوش میداد که نگو .بگذریم کلا حالمو گرفت خوش به حال پارسا که مجبور نبود خاطرات جذابشونو بشنوه 

خلاصه اون شب گذشت هرچند شاید باورتون نشه امیر اومد گفت اون پتوهایی که بیرون بردینو ندید به موناها بدش میاد (خدایی اخه چطور ادم بعد مدت کوتاهی اینقدر عوض میشه اخه همچین رفتار میکنه انگار از اول از کجا اومده اخه خدایی اینقدر ادعااز کجا میان)خداروشکر پارسا هنوز نیومده بود وگرنه قیامت میشد .صبح با صدای پیام بیدارشدم داشت بلند بلند میخندید تند پریدم بیرون تازه رسیده بودن داشتن با عمو پیمان وسایل ماشینو خالی میکردن .الی هم دستش نون داغ بود یعالمه .و میخندید .سویشرت پوشیدم اخه هوا ناجور سرد بود رفتم پیششون دیدیم عمو پیمان وایساده با پیام وایسادن کنار ماشین و به. پارسا که توش یخ زده میخندن .اینقدر زدن به شیشه بیدار شد و اومد بیرون فهمیدم دیشب نیومده تو خونه و با یکی از پتو ها که بیرون برده بودیم فقط رفته تو ماشین چشماش قرمز بود و له له بودا .پیام و عمو دیدن جدیه خندشونو جمع کردن کمک کردن بیاد تو .بقیه هم بیدارشده بودن بجز مونا .پیام پارسارو کمک کرد بشینه کنتر بخاری و عزیز زود کتری رو گذاشت ابجوش بیاد و عمو چندتا پتو واسش اورد .پارسا بکم گرمش شد گفت خوبم برید صبحانتونو بخورین .عمو پیمان:این خوبته اون وقت بدت چیه؟/زنعمو یکم چای اورد واسه پارسا الی واسه پارسا یه لقمه اورد گفت بخور اینو بهتر شی گفت حالم بهم میخوره بیخیال شو بکار کن سرم خوب شه چشام داره درمیاد .گفت باشه یکم بخور که یه گاز زد و دیگه نتونست یهو رفت سمت دسشویی .همه نگران بودن که اومد بیرون گفت الی سرمممممممم ،پیام گفت باشه داداش بیا بخواب بعد الی با به قرص اومد داد بهش خوردش میگفت چشام تاره الی بکم صورت و گونه و پیشونیشو فشار داد که داد میزدا بعد به پیام گفت به قاشقی چیزی بده بهش با دم قاشق و چراغ قوه گوشیش گلوشو دید گفت عفونت کرده سینوسات .پیام رفت لباسا پارسا اورد لباس گرم کمک کرد تنش کنن پیام کمک کرد حلضر شد گفت بریم داداش که پارسا گفت کجا من جایی نمیام خب خودت دارو بده الی .الی:هیچی همرام نیست فقط مهرم تو کیفمه.دفترچه داری؟-نه-سرنسخه ندارم که توش بنویسم بیا بریم دکتر-بیا توام -باشه حتما-پارسا:اخخخخ بچه ها اقا اسماعیل ام مریض اند ببین اگه لازمه اونارم ببریم دکتر -پیام :الهی الان میرم میبینم -پارسا حاضر شد و عمو پیمان رفت ماشین پیامو بیرون گذاشت تا بیان و بخاری بزنه گرم شه که پیام با اقا اسماعیل و بچه ها اومدن هی اقا اسماعیل تعارف میکرد سختتونه خودم میبرمشون ولی پیام کوتاه نمیومد .بچه ها هم انگار یکم از دکتر میترسیدن چون بغض کرده بودن و چسبیده بودن به باباشون ولی خیلی تب داشتن و سرفه هاشون بدجور بود بیچاره اقا اسماعیل هانیه که بغلش بیحال بود محمدم بزور راه میرفت.از صدا گریه و صدا زدن پیام الی اومد بیرون گفت چی شده .که پیام گفت بیا هانیه ببین خاله رو چه مهربونه محمد رفت پیش الی الی بغلش کرد گفت چی شده خاله چه تبی داری تو ؟گفت مارو دکتر نبرین لطفا .الی عین همیشه اروم و مهربون رفت بغلشون کرد و گفت منم دکترم مگه ترسناکم .اون دوتا با چشای گرد نگاش میکردن و اروم بودن و الی قانعشون کرد که بریم دکتر دوتا ماشین شدیم من و پارسا و پیام و عمو محسن و اونورم عمو پیمان و اقا اسماعیل و بچه ها و الی راه افتادیم به سمت شهر .اوضاع پارسا داغون بود و همش ناله میگرد سرم درد میکنه .پیامم هی مسخره بازی میکرد که اخراشه داداش وصیتاتو بکن بهم .قول میدم بعد مرگت همه حلواهارو بخورم جات بگم مرحوم حلوا زیاد دوس داشت .عمو هم حرص میخورد از دست اینا هی میگفت اخه پسره احمق چرا تو ماشین خوابیدی تو این هوا .خلاصه رسیدیم به یه درمانگاه که به نظر شیک و مرتب میومد و رفتیم تو که خیلی شلوغ بود ولی چاره ای نبود و پیام رفت سه تا نوبت گرفت هی به من میگفت تو چیزیت نیست میخوای تورم ببینه -نهههههههه

هانیه و محمد چنان چسبیده بودن به ابجیم حسودیم شد خواستم برم پیششون که پیام گفت یدقیقه حواست به پارسا باشه من برم ببینم الی کمک نمیخواد و ....رفت پیش الی و اومد .گفت اول ما بریم تو الی میگه پارسا خیلی بیتابی میکنه و حالش بده .پارسا گفت خب کاش خود الی دارو میداد الان این دکتره معلوم نیست چی بده کله صبح اومدیم لابد اعصابم نداره بیخواب شده بد نسخمو بپیچه .عمو خندید گفت بزرگ شدیا پسرم .منم تازه فهمیدم پارسا پهلوون پنبه بوده بقول عمو قشنگ استرس داشت پیامم هی اذیتش میکرد میگفت میریم چندتا امپول میده میزنی روپا میشی داداش.اخه بدجاییم نشسته بودیم نزدیک تزریقات

پارسا یهو برگشت سمت اتاق تزریقات که یه پسره با قیافه داغون و اخم اومد بیرون گفت بخدا من اینجا نمیزنما نگاه بد میزنه همون موقع صدا گریه بچه میومد از اتاق که قیافه پارسا دیدنی بود چندتا عکس ازش گرفتیم بعدا بخندیم .ولی الی حسابی سر هانیه و محمدرو گرم کرده بود اصلا حواسشون نبود البته دورترهم بودن .خلاصه نوبتمون شد و پارسا و پیام رفتن تو منم رفتم ولی عمو بیرون بود .دکتر یه اقای سی و خرده ای ساله بود و جوون بود پارسا رفت نشست رو صندلی بنده خدا خیلی مهربون بود و بعد کلی شوخی معاینه کرد و گفت سینوسات عفونت کرده و ترشح چرکی داره پشت حلقت ازقبل دیشبم مریض بودی؟ نه -باشه ولی امپولارو بزن ،سرم شستشو نوشتم برات بینیو حلقتو بشور باهاش .کپسولم بخور عفونتت تا نخوابه این سردرد خوب نمیشه ولی فعلا یه مسکنم دادم بزن تا اثر کنه داروهارو گرفتی نشونم بده .پارسا گفت امپولا انتیبیوتیک اند؟-اره حتما بزن نمیشه بی امپول ردش کرد-چشم -بزنیا حتما در نری-باشه اینجا نمیزنم میرم خونه میزنم-چرا اونوقت ؟-بد میزنه تزریقاتیتون هرکی میاد قیافش تو همه -مگه تو زدی که میگی بد میزنه بیار الانتو من بزنم خودم عصرتو بزن خونه -قیافه پارسا دیدنی بود .اومدیم بیرون الی به اصرار بچه ها رفت با اقا اسماعیل داخل بیست مین بعد اومدن بیرون بغض کرده بودن ناجور .پیام و عمو نسخه هاشونو گرفتن رفتن داروخانه الی هم داشت باهاشون حرف میزد و نشسته بودن که پیام با داروها اومد سه تا کیسه پر بودا مخصوصا مال بچه ها که با نگاه بی حال و تب دارشون زل زده بودن به پیام.پیام الی رو صدا کرد که چیکار کنیم .الی گفت تبشون بالاست بهتره بزنن الان پنیسیلینم هست اینجا بزنن بهتره .پیام رفت قبض گرفت الی هم اول هانیه و بعد محمد رو برد براشن تست کردن و اومدن نشستن با بغض اینقده مطلوم بودن .دکتر اومد بیرون مارو دید به محمد و هانیه لبخند زد و پارسا رو هم گفت بیا بزنم برات دیگه بیچاره پارسا مونده بود تو آمپاس گفت خیلی وقته نزدم که دکتر رفت تو تزریقات و پارسارو صدا زد و خودش براش تست کرد .بعدم نشسته بود اونجا با پیام و پارسا حرف میزدن تو این حین عمو هم رفته بود با یسری کیک و شیرکاکائو اومد چون هیچ کی صبحونه نخورده بود و میخواستن امپول بزنن .و بهشون داد بخورن .یه پسره همسن پارسا و پیام اومد امپول بزنه که تا اقای پرستار امپولشو زد اینقدر داد زد پرستارم هی دعواش میکرد محد و هانیه که هیچی پارسا هم رنگ به رو نداشت .دکتر گفت اقا سامان یکم با صبر و حوصله بزن نگاه همه مریضا ترسیدن -خندید گفت امپوله دیگه درد داره دکتر دکتر اومد لپ منو کشید گفت تو جرا رنگت پریده تو که نمیخوای امپول بزنی -بزور خندیدم که گفت اقا پارسا برو رو تخت خودم میزنم یه مسکن و پنیسیلینتو الان باقیش باخودتون ولی بزنیا -دکتر گیردادینا میرم خونه میزنم-چه فرقی داره باید بزنی چه اینجا چه خونه -خب اخه-اخه نداره بخواب .پارسا خوابید و دکتر رفت پشت پرده فقط چندبار صدای اخ گفتن پارسا و تموم میشه الان دکتر اومد -بعد اومدن این طرف پرده و پیام رفت کمک پارسا که اخماش تو هم بود-دکتر گفت ببخش درد گرفت لازم بود،شب و فردا و پس فردارو چیکار میکنین ؟-پیام:عمو یا دخترعموم میزنن  دکتر:پزشک اند /من:ابجی اره ولی بابا داروسازه/چه عالی خوب شی زود /پیام گفت علیرضا به الی بگو بیان امپول بچه هارم بزنن بریم خونه /پارسا :مگه خودش نمیزنه ؟اونا بچن گناه دارن دردشون میاد /پیام:میگه پنیسیلینه اینجا بزنن بار اولو و دلش نمیاد /دکتر انگار حواسش پی حرفای پارسا اینا بود گفت بگین بیان من میزنم براشون /پارسا گفت دکتر مزاحمتون نمیشیم /اینقدر دردت اومد یعنی /کم نه/حواسم هست بیان تو /به الی گفتم که هانیه رو اقا اسماعیل بغل کرد اورد تو سریع چسبید به الی و جدا نمیشد پیام رفت کنارش گفت عمو جون ترس نداره ببین اقای دکتر چقدر مهربونه الان عمو پارسام زد  هانیه چسبیده بود به الی و گریه که خاله بریم من میترسم اقا اسماعیلم هی نازشو میکشید دیگه کلافه شدکه پیام بردشون بیرون و الی همه رو بیرون کرد یکم اروم کرد هانیه رو یکم بعد صدا گریه اومد که اخمای پارسا رفت توهم و محمدم یهو سرشو باترس اورد بالا /یکم بعد الی هانیه رو بغل کرده بود و با صورت شسته و دستمال کاغذی تو دست اومدن بیرون که اقا اسماعیل بلند شد سریع گرفتش گفت خانوم دکتر سنگینه براتون چرا بلندش کردین و بوسید هانیه رو و بعدش پیام دست محمد رو گرفت گفت خاله مادوتا مثل دوتا مرد میریم امپولمونو میزنیم میایم بریم خونه رفتن اتاق تزریقات که محمد یهو دوید اومد بیرون رفت بغل الی گریه میکرد که بیا پیشم من میترسم پیامم میخندید میگفت منو فروختی به خاله خلاصه رفتن داخل و زود با چشمای اشکی اومدن بیرون .بچه ها با الی و عمو و اقا اسماعیل رفتن سمت ماشین .منم پیش پارسا بودم سرش رو شونه ام بود میترسیدم تکون بخورم باز سردردرش شروع شه.پیامم رفت از دکتر تشکر کنه که عصبی اومد بیرون سگ بود قشنگا .دکتر اومد بیرون گفت قصد جسارت نداشتم ولی این شماره منه ممنون میشم خبرشو بهم بدین منتظرم .پیام گفت من که گفتم جوابشو گفت جواب خودشونو . با عصبانیت اومد سمت ما گفت بیدار کن این پارسارو بریم زودتر از اینجا .مرتیکه واسه من خاطرخواه شده تو نیم ساعت .پارسا بیدار شد رفتیم سمت خونه سرراه یه مغازه بود وایسادیم الی رفت یسری چیز میز خرید که من فقط چهارتا توپ دیدم از این بادیا .بعد رفتیم باغ الی اول با اقا اسماعیل بچه هارو بردن خونه اقا اسماعیل و اومد خونه .که یراست اومد تو اتاق پیش پارسا و بهش گفت بهتری ؟اوهوم-چیزی نمیخوای ؟-نه -پس بخواب فعلا-مرسی که حواست به بچههای اقا اسماعیل بود -دوسشون دارم وظیفه بود بخواب فعلا ببینم درچه حالی راستی مسکن زد برات؟-اره با یه انتی بیوتیک دستش خیلی سنگین بود  باشه حالا بخواب ببینیم بهتر میشی یا نه .الی رفت بیرون منم از صبح نشده بود خودمو براش لوس کنم رفتم بغلش نشستم گفت چرا پارسا تو ماشین بود منم براش گفتم خیلی ناراحت شد گفت دیگه واسه کسی تعریف نکن باشه؟واسه ناهار با پیام اتیش روشن کردیم مامان و زنعمو هم جوجه هارو سیخ کردن و مام گذاشتیم رو اتیش جوجه ها درست شن .عزیز هم سوپ پخته بود واسه پارسا و بچه هاو الی برداشت سوپو برد ته باغ واسه بچه ها دوتا توپ قرمز و ابی هم برد واسه هانیه و محمد .رفتم گوجه هارو بیارم و نون بیارم واسه زیر جوجه ها که امیر و مونا اومدن . بابا اومد بیرون گفت مامانت میگه بکشم برنجو ؟ گفتم اره الان جوجه ها حاضر میشه .پیام گفت بکشین زنعمو که امیر یهو برگشت سمت پیام ولی پیام بروی خودش نیورد و یه سینی رو داد ببرم تو که امیر گفت طلب داری ازم .پیام ج نداد باز و سیخ گوجه رو برگردوند گفت علی حواست باشه به این من برم چندتا سیخ بالم هست بیارم باز بذاری رو اتیش مغزپخت شه و رفت .مونا اومد سمت امیر جیغ زد بوی دود میگیری امیرجان اذیت میشی بذار بقیه درست میکنن که پیام اومد با یه خنده بیرون و چندتا سیخ بال دستش بود باز گذاشت رو منقل گفت امیر بیا کنار بودود میگیری . مونا گفت من ریه ام حساسه بیا بریم تو امیر و رفتن بابا هم یکم اشفته بود انگار هی میومد میرفت تو اخر طاقت نیورد گفت تهتغاری الی کجاست؟-خونه اقا اسماعیل سوپ برد واسشون و گفت ببینه بچه ها بهترن یا نه؟-اهان -برم صداش کنم-نه بابا جان میرم خودمو رفت سمت خونه اقا اسماعیل و اومدن باهم خونه -امیر هم غذا کشید واسه اقا اسماعیل اینا گفت بوش بلند شده ببرم براشون . همه دور هم ناهار خوردیم بجز پارسا که خواب بود .و پیامم یکم بعد اومد نشست پیش عزیز و بوسیدش و گفت الی هانیه تب کرده باز بچه خیلی بیحاله بعد ناهار بیا ببینش.-باشه میخوای الان برم-نه اونام دارن ناهار میخورن بعد غذا بریم مونا :همینه دیگه معلوم نیست این بچه ها چه مریضی دارن بعد اقا پارسا بدشم میاد بهش میگی بیا الان خودش معلوم نیست چش شده/پیام:پارسا شب تو ماشین خوابیده سینوزیتش عود کرده و عفونت کرده بچه هام عین خواهربرادر مان موناخانوم من هرماه میام پیششون الان سرماخوردن/زنعمو :غذاتونو بخورین بچه ها زشته /عزیز گفت مادر پارسا رو بیدار نمیکنین /پیام:نه عزیز امپول زده تازه بذار بخوابه بیدارشد براش غذا میبریم /مونا :اقا پارسا دوست داره عزیز ته باغ غذا بخوره نه با ما دیگه طبیعت هرکی یجورخ/پیام:اره اخه ته باغیا قد هزار تا از بعضی از سرباغیا میرزند فقط زبون نیستن معرفت اند ادم ارامش داره سر سفرشون  مونا خانوم اونا واسه ما عزیز اند عین بابامه اقا اسماعیل حدتو بدون یه روزه حدتو گم نکن لطفا /امیر:پیام با زن من درست حرف بزن/زنت هرجور حرف بزنه باهاش حرف میزنن/با بسه دیگه بابا هردو ساکت شدن .عزیزم حالش بد شده بود که الی رفت براش اب اورد و قرصای فشارشو داد بخوره و گفت بس کنین دیگه پیام توروخدا بخاطر عزیز/باشه باشه تموم شد /بیا بریم هانیه رو ببین منم داروهاشو بیارم /پارسا انگار بیدار بود این مدت که اومد بیرون گفت منم میام .رفتیم ته باغ و در زدیم خانوم اقا اسماعیل کوثر خانوم با روی خوش درو باز کرد وخوش امد گفت اینقدر مهربون بودن که همه ناراحتیا یادمون رفت برامون چای اوردن .پارسا که له له بود و چشاشو بزور باز میکرد پیام گفت میموندی خونه میخوابیدی؟/نه بابا اعصابم بدتر خرد میشد/باشه داداش/الی رفت اتاق بچه ها و محمد اروم اومد بیرون سلام داد که پیام گرفتش بغلش و گفت چی شده قهرمان /گلوم درد میکنه/خوب میشه عزیزم /ابجیم حالش بده میمیره؟؟/نه عزیزم الان خاله خوبش میکنه/باز امپول میزنه/نمیدونم/بهو گریه کرد گفت دردش میاد/من :ابجی من اینقدر خوب امپول میزنه دردش خیلی کمه قدر یه نیشگون /واقعا؟اوهوم/ اومد نشست کنارم که یهو الی اومد بیرون گفت پیام نایلون دارو هارو بده کوثرخانوم گفت خانوم دکتر تورو خدا یکاری کن بچم حالش خوب شه.اقا اسماعیل گفت خانوم اینقدر بیتابی نکن خانوم دکتر هرکار صلاح میدونن بکنن .که الی خندید و کوثرخانومو بوسید و گفت الان خوب میشه امپولشو بزنه خوب شه .بیا پیشش وجودت بهش ارامش میده/چشم/افرین /صدا الی میومد داشت هانیه رو قانع میکرد و یکم صدای گریه اروم اومد و زود تموم شد که الی اومد و گفت میخوابه الان احتمالا اصرار نکنین چیزی بخوره سرم زدم براش یه ساعت دیگه درش میاریم .محمد دوید پیش ابجیش گفت خوابید 😂 هرکار کردیم بریم اقا اسماعیل نذاشتن گفتن شام پیش مایید

هرچی گفتیم مزاحم نمیشین گفت ناراحت میشم یعنی مارو قابل یه شام دور همی نمیدونین من که خیلی دوس داشتم تو این خونه پر از احساس صمیمیت بمونم گفتم بمونیم دیگه که پیام گفت باشه .پارسا به الی گفت میشه یه نگاهی هم به من بندازی سرم و گلوم درد میکنه الی گفت اره و با قاشق و گوشیش گلوشو دید گفت داروهات کجان ؟پیام گفت باید بقیشو میزد ظهر که خوابید ولی داروهاش خونن .بعد شام بریم یه پنی بزن .باشه /الی رفت کمک کوثر خانوم من و محمد و پیامم داشتیم با پیام بازی میکردیم هراز گاهی سرفه میکرد ولی باز میخندید .اقا اسماعیل رفته بود بیرون و با دوغ برگشت واسه شام . بابا رنگ زد موبایل الی که بگه شام میخوان بخورن بریم که گفت اینجاییم و بخورن و قطع کرد .که مامان زنگ زد به من که الان مثلا با مونا لج کردین بیاین ببینم اینا که رفتن هرچی خواستین شام بمونین اونجا واسه اولین بار بدون ترس گفتم مگه مونا کیه که باهاش لج کنم مامان بسه دیگه و قطع کردم .الی سفره میچید کوثرخانومم هی میکفت زحمت نکش خودم انجام میدم اینطوری خجالتم میدی اونم اصلا گوش نمیداد .عشق منو درست کرده بودن کتلت با سس قرمز البته همراه سوپ جو واسه مریض ها😂😂😂البته اونا از ما بیشتر کتلت خوردنا  محمد بعد شام اروم اومد کنار من انگار میخواست یچیزی بگه روش نمیشد اخر پیام تومد گفت چی شد عزیزم گفت هیچی بعد دم گوشم گفت من اگه گلوم درد بکنه عین صبح امپولم میزنن و چشاش پر شد و اشکاش ریخت بغلش کردم گفتم بیا به ابجی من بگیم اون همیشه راه حل خوب داره یهو با گریه گفت نه اخه صبح پام خیلیییی درد گرفت پیام فهمید اومد بغلش کرد گفت بیا بگیم حالا به خاله اگرم امپول بزنه که درد نداره تو مرد شدی خاله هم هواتو داره بیا بگیم شاید اصلا امپول نخواد .الی رو صدا کرد گفت پسر ما گلوش خیلی درد میکنه .الی نگاش کرد با مهربونی گفت چی داره تو داروهاش پیام گفت دکتر گفت این سهتارو بزنه امروز که یکی رو زدید.محمد زل زده بود به الی .الی گفت یدونه بزنه فردا هم سه تا نمیخواد یکی کافیه .محمد بغض کرد الی گفت خاله چرا گریه یدونه الان بزن فردام بهتر نشدی یدونه بزن بقیشو نمیخواد .کوثر خانوم اومد کلی قربون صدقه اش رفت و زدن براش ولی باورم نمیشد اینقدر شجاعه اصلا گریه نکرد تازه بلند شد گفت اصلا دردم نیومد و رفت پیش ابجیش که سرمشو دراورده بودن و تبشم قطع شده بود و نشسته بود .مام خدافظی کردیم رفتیم خونه .اول که کلی مورد سرزنش مادر ها قرار گرفتیم که عزیز به دادمون رسید

بعدم که امیر انگار تازه چشمش به مونا افتاده بود گفت فکر نمیکردم بیای ولی تو از هرموقعیتی واسه جلب توجه استفاده میکنی حالا اینقدر مهمه که بقیه بگن خوبی باشه تو خوب اصلا شب هم میموندی اونجا خانوم فرشته 😡الی چیزی نگفت رفت تو اتاق پارسا ،پارسا گفت پام درد میکنه دکتره بد امپول زد میشه بدون امپول ردش کنی؟/امشبو میشه کپسول بهوری ولی پنیسیلین صبحو باید بزنی/ایوللل دمت گرم .الی جان،جانم ؟به دل نگیر /نمیگیرم /کجا میری ؟بیرون پیش عزیز /علیرضا برو باهاش دلش شکسته برو منم یکم بعد سرم اروم شه میام بابا نشسته بود پیش الی و حرف میزدن .پیامم با گوشیش درگیر بود فحش میداد بهش/چی میخوای از این گوشی با حرص واسه کی تایپ میکنی/دکتر امروز/چیییییییییییی/جوابشو میدم /شمارشو داری مگه ،ج چی شو میدی/خواستگاری از خواهرت /چیییییییییییییییییییی/مرتیکه تو نیم ساعت دیده پسندیده شماره داده انتظار داره بله هم براش بگیرم /بعد گوشی رو پرت کرد گفت برو دکی بای بای/عجببببببب/الی میدونه ؟/نه تو هم چیزی نمیگیا/اوکی/الی بلند شد شیرینی اورد گفت یادم رفته بود براتون شیرینی خریدم و تعارف میکرد .امیر محل نداد جاش بابا اومد برداشت  موناهم گفت من نمیخورم پارسا اومد برداشت گفت من میخورم و جعبه رو گرفت که همه خندیدیم و الی اجیل هم اورد ونشستیم به خوردن و حرف زدن همه چی اروم شده بود که گوشی پیام صداش دراومد و رفت بیرون و ج میداد عصبی بود فکر کنم دکی بود ولی زود قطع کرد اومد گفت ول نمیده ولی چیزی نگفت دیگه منم گذاشتم بعدا بپرسم .مونا یهو گفت شماها معلومه گشنتونه ها انگار ته باغ چیزی نخوردین که اینطوری اجیل و شیرینی میخورین حالا روتون نمیشه بگین غذادرست نخوردین /پیام😡من😒پارسا😡الی😥/من :خیلی هم شام خوشمزه ای خوردیم ما کتلت و سوپ خوردیم

مونا:اونوقت کی درست کرد ؟/کوثر خانوم و الی/امیر :اونجام خودتو خواستی عزیز کنی چی بهت میرسه همه فکر کنن تو خوبی مظلومی /چه ربطی داره کمک کردم فقط خود کوثرخانوم درست کردن /اهان بیا چیزیم میگی چشاش پر میشه /مامان :بسه دیگه /بابا:امیر ،الی بسه /پارسا:عمو الی چیزی گفت اصلا که بهش میگین بس کنه /تو چرا از خواهر من دفاع میکنی خودش زبون داره همیشه میخواد همه فکر کنن مهربونه ولی حتی نتونست دل خانوم منو بدست بیاره /مشکل از شماهاست /خلاصه اینبار دعوا قشنگ گرفت بالا اخرشم پیام و پارسا رفتن مهمون اقا اسماعیل شدن منم که جرات رفتن نداشتم رفتم اتاق پیش عمو پیمان که گفت هیچی نگو درستش میکنم خودم .الی هم رفته بود اتاق عزیز تا خود صبح گریه کرد .بقیه هم عین همیشه یه به درک گذاشتن پشتش و یادشون رفت .فرداشم الی رفت پیش کوثرخانوم و بچه ها بهتر بودن گفت فقط شربت و قرص بخورن .پیام و پارسا هم نمیدونم چشون بود اعصاب نداشتن .مام برگشتیم تهران .خاطره بدی بود ولی خب از اون روز الی همش بیمارستانه و پیام هم جابی که بدونه امیر هست نمیاد .عمو پیمان با بابا دعوا کرد که بخاطر عزیز فعلا سکوت کردن .و من دیروز از عمو بیمان شنیدم ابجیم داره میره خیلی شوک بدی بود بهترین کسی که بهش وابسته ام میخواد بره و عمو گفت فقط بخاطر تو صبر کرده ولی دیروز رفته بوده دفتر عمو که کارشو درست کنه گفته نمیخوام با کار ناخواسته باعث ناراحتی بقیه شم .عمو گفت حق ندارم مانعش شم چون خیلی دلش پره ولی من دوس ندارم بره کاش هیچ وقت امیر نبود کاش بره اصلا .ببخشید ناراحتتون کردم دلم میخواست درد دل کنم ولی کسی نبود مرد هم که نباید غر بزنه و گریه کنه .شرمنده یاعلی