سلااااام 

دومین بارم که دارم خاطره میگم 

 اول معرفی کنم 

روژانم 20 ساله از ارومیه البته فعلا مستقر در تبریز بخاطر دانشگام (پرستاری)

خب بریم سراغ خاطره 

یکشنبه صبح که بیدار شدم یکم گلوم خشک شده بود یه احساس سوزشی داشتم تو گلوم که توجه ای نکردم و رفتم دانشگاه امتحانو بدم تو راه دانشگاه باد که بهم میخورد هواهم سرد بود حالم خیلی بد شد چون خودمم سینوزیت داره یه باد بخوره بهم کارم ساخته ست 

هر جوری شده امتحانو دادم برگشتم خونه یه خود درمانی کردم و خوابیدم تا لنگ ظهر 

پاشدم یکم امتحان فردامو خوندم که مروری کرده باشم ولی حالم اصلا خوب نبود چشام میسوخت تو سرم احساس سنگینی می کردم 

هر جوری بود تحمل کردم نرفتم دکتر

صبحش اصلا حال نداشتم که برم دانشگاه در حدی که بابا و مامانم میگفتن اشکالی نداره نرو امتحان بزار بیوفتی از این بهتره که الان بری بیرون تو این سرما ولی من حرفشون رو گوش ندادم و با اون حال و وضعم رفتم دانشگاه 

بچه ها که منو این همه بد حال و رنگ و رو پریده دیدن تعجب کردن و خیلی نگرانم شدن 

امتحانو که دادم یکی از دوستام(نگین) که اون دو ترم از من جلوتره و تو این دو سال تنهایی تبریز هیچ وقت تنهام نذاشته و واقعا بهترین دوستم بوده اونقد نگران شده بود که گفت باهات میام خونه 

هر چی گفتم نمیخوام تو برو خوابگاه نمیخوام اوکیم 

گفت معلومه که اوکیی تنهایی چیکار میکنی حالت بد شد حرف نزن که میام 

خلاصه بعد امتحان یه تاکسی گرفتیم و راهی خونه وقتی رسیدیم یکی از لباسامو برا نگین اوردم که بپوشه خودمم لباسمو عوض کردم 

اصلا حال هیچی نداشتم اونم برا نهار یه سوپ خوشمزه پخت ولی چی بگم من که چندان لذتی نبردم ازش اینقد گلوم اذیتم میکرد

بعد نهار هر چی اصرار کرد بریم دکتر نرفتم تا اینکه خوابم برد ساعت 5 که پاشدم اصلا حال و حوصله هیچی نداشتم خیلی کلافه و کوفته بودم مامان و بابام هی میزنگیدن و اصرار بر اینکه برم دکتر 

تا اینکه ساعت 8 بود از این حال و وضعم خسته شده بودم رفتیم دکتر با نگین 

یه نیم ساعتی تو نوبت بودیم تا نوبتمون شد رفتم تو 

دکتر معاینه کرد و شروع کردن به نوشتن نسخه منم گفتم اقای دکتر میونه خوبی با آمپول ندارم میشه ننوسید که گفت دخترم اصلا حالت خوب لازمته 

هیچی دیگه با نگین رفتیم دارو هارو گرفتیم 

4 تا آمپول توش بود نگین گفت برم قبض بگیرم همینجا بزنی

منم گفتم اصلا نمیزنم چه اینجا چه هرجایی دیگه ای خودت بهتر از همه میدونی که یک میترسم 

دوما که من تا الان که 20 سالمه کسی جز بابام بهم امپول نزده ( بابام پرستاره)

گفت نزدی میدونم ولی خب الان تجربه میکنی 

منم گفتم بریم خونه به بابا میزنگم بیاد بهم بزنه (فکر کن از ارومیه پاشن بیان تبریز برا چن تا آمپول😂)

هر جوری بود نگین و راضی کردم برگشتیم خونه 

به محض رسیدن گفت خب بزنگ بگو بیان 

منم گفتم مسخره بازی درنیار اصلا تو برگرد خوابگاه من نمیزنم

گفت با خوابگاه هماهنگ کردم امشبو در خدمت شمام بیاو لج بازی نکن زشته بیا بزن اصلا خودم برات میزنم بخدا اینقد خوب میزنم الان کل فامیل میان پیش من 

گفتم فکر کن بذارم تو بزنی اخه نامرد فلج میشم که 

گفت باشه من فلجت میکنم لیلا چی میگیم اون بیاد ( لیلا زمستون پارسال دانشگاه و تموم کرد الان همون تبریز تو بیمارستان مشغوله)

گفتم دیوونه شدی برو بابا به لیلا چیکار داری بخدا اگه بذارم شماها بهم آمپول بزنید 

گفت به درک اینقد لج بازی کن تا بمیری اصلا به من چه 

شام مونو خوردیم و حالم همچنان بد 

ساعت 10:30 بود که از بد بودن حالم گریم گرفت 

نگین بغلم کرد یکم آرومم کرد 

بعدم بابا اینا زنگ زدن به نگین که هر جوری هست اون امپولارو بزنم ( من مریض شم بدون امپول خوب نمیشم نمیدونم چرا )

نگین هم به بابام قول داده بود که حتما میزنم 

خب یه نیم ساعتی گذشت اومد یکم باهام حرف زد که اگه بزنم خوب میشم و بخدا خوب میزنم برات و از این جور حرفا 

منم به این شرط قبول کردم که دوتاشو بزنم 

اونم گفت 4 تاشو دیگه حرف نباشه منم شروع کردم به نالیدن که من چهار تا نمیزنم 

نگینم انگار نه انگار داشت همشو اماده میکرد 

منم ده هزارتا فش نثارش کردم اونم یه لبخند 😁 اینجوری میزد 

تا اینکه اومد بالاسرم گفت بخواب گفتم نه تروخدا وایسا میترسم گفت ترس نداره بخدا هر کدومو که زدم یکم برات ماساژ میدم بعد اون یکیو میزنم

منم بغض کرده بودم شدید

خوابیدم رو زمین یه بالشم گذاشتم محکم سرمو بهش چسپونده بودم 

همین که پنبه کشید برگشتم 

گفتم نههه نمیزنم برو اینارم بنداز تو اشغالی 

گفت بچه شدی بیا بخواب ببینم 

منم گفتم یا بابام یا نمیزنم( میدونستم کار داره نمیاد 😂)

گفت الان نصف شب باباتو از کجا بیارم لوس نشو و ادا درنیار 

گفتم بگو بخدا اروم میزنم

گفت بخدا اروم میزنم مگه مرض دارم اذیتت کنم بیا بخواب

دوباره خوابیدم 

گفت یه نفس عمیق بکش

تا نفس رو کشیدم فرو کرد هیچی نگفتم تا وسطاش که کم کم صدام بلند شد زود درش آورد همون سمت و پنبه کشید 

آمپولو فرو کرد درد داشت نمیتوستم تحملش کنم 

گفتم نگین درش بیااار اییییییی نگین ایییییی فلج شدممممم 😭

درش آورد خواست سومی رو بزنه گفتم ترو خدا وایسا یکم آروم شم 

جا امپول قبلایا رو ماساژ داد اروم شدم 

برا امپول سومی پنبه کشید و فرو کرد سفت شدم و گریه م گرفت 

بخدا خیلی درد داشت

 گفت که شل کنم اما نمی تونستم فقط ازش خواهش میکردم که تمومش کنه اونم هی میگفت تموم شد دیگه آخراشه😒

درش اورد خواست چهارمی رو بزنه دستشو گرفتم گفتم نکن اینو دیگه نه تروخدااااا 

گفت تحمل کن همین یدونه رو مرگ من بذار بزنم خلاص شی 

منم با کلی گریه و ناراحتی قبول کردم 

همین که فرو کرد دوباره شروع کردم 

آیییییی تروخدااااا بسههههه آیییییی آییییییی 

نگین خیلی نامردی گفتی که درد ندارن

گفت الان تموم میشه تحمل کن یکمیش مونده عزیزم

منم فقط گریه میکردم تا اینکه امپولو کشید بیرون برام جاشونو ماساژ داد 

منم از درد جا امپولا نمی تونستم تکون بخورم  

نگینم زود به مامانم اینا گفت که امپولا رو زدم 

هر جوری بود یکم آروم شدم 

شب دوتایی با هم خوابیدم صبح که بیدار شدم 

حالم بهتر بود 

صبحونه خوردیم اونم خونه رو مرتب کرد بعدشم نهار درست کرد دوتایی کلی به ترکی حرف زدن من خندیدیم چون اصلا بلد نیستم (مامانم تهرونیه بخاطر اون بابامم فارسی حرف زده دیگه منم فارسی حرف زدم اصلا ترکی بلد نیستم اصلاااا با وجود اینکه بابام ترکه)

 نگینم تا شب پیش من موند دیگه فهمید که بهتر شدم رفت

منم بعد 20 سال زندگی بالاخره یکی جز بابام تونست بهم امپول بزنه...

این شد این هفته ما 

 

 

به امید اینکه دیگه تسلیت گفتانمون تموم شن🖤