خب خب سلاااااام چطورین😁ریحانه هستم با خاطره دوم در خدمتتونم امروز شنبه 98/10/28 صبح شروع کرده برف باریدن و الان هم داره نم نمک یه چیزایی میاد منم یه خروار کار زبان دارم اما خب کی حوصله داره زبان بنویسه؟😅خب اینو گفتم تا یه پیش فرض داشته باشین که من چه علاقه ای به زبان دارم تا وسطای خاطره بفهمین جریان چیه😁خب دیگه بریم سراغ خاطره که برمیگرده به تابستون همین امسال صبح که نه ظهر ساعت یک طبق روال تابستون پاشدم و بعد از مسواک و اینجور چیزا از اتاق رفتم بیرون که فقط خودم و مامان خونه بودیم رفتم نشستم یکم شیر و این چیزا خوردم تا موقع ناهار سیر بمونم😁غر غر های مادر گرامم شروع شد تو چرا صبحانه نمیخوری ....این چه وضع غذا خوردنه.... اندازه یک گنجیشک میخوری....اگه به رایان نگفتم و..... تهدید های همیشگی😂😅بعد قشنگ گزاشتم حرفاش که تموم شد 
گفتم: مامان جونی🥺
-بعله؟
+من چجوری کله صبح بشینم چیز بخورم اخه اصلا از گلوم پایین نمیره🥺به رایان نگو لطفااااا🥺(و در این قسمت به روش خر شرک متوسل میشویم😂)(به گوش رایان میرسید صبحانه نخوردم فاتحم خونده بود😐)
-خو چرا عین بچه ادم غذا نمیخوری؟😐
+مادر من میگم نمیشه☹️
-حالا فعلا برو ببینم چی میشه
خلاصه منم بیخیال شدم و رفتم سر دانلود فیلم😌یه دو سه ساعتی درگیر بودم خلاصه😐😂🤦‍♀تا مامانم صدام زد برا ناهار رفتم دیدم هیچی حاضر نیس هنوز😐گفتم مامان هنو کاری نکردی که گفت تا رایان و بابات بیان من و تو میز و میچینیم گفتم مگه رایان امروز ناهار میاد؟گف بعله دیگه خلاصه تا غذا رو کشیدیم و اینا یه ربع طول کشید و رایان و بابا هم اومدن منم کلا عادتمه رایان میاد شوت میشم تو بغلش اون روزم اومدم همون کارو بکنم که گف نیا بچه سرما میخوری☹️گفتم نه بابا غذا خوردم سیرم نمیخورمش یه نگاه چپ کرد که گفتم حالا چیشده گف هیچی یکم حالم بده جوجه ولی خب تو بدنت ماشالله گیراییش بالاعه صدمتر دورتر ازت عطسه کنن مریضی 🤦‍♀گفتم لطف داری داداچ😂مامانم از اونور جیغش بلند شد من صد بار نگفتم نگو داداچ تو چرا یاد نمیگیری اخه😡من و رایان اینور غش کرده بودیم از خنده(تو حال نشسته بودیم ولی اشپزخونه یه جوری به حال وصله فقط وسطش یه جزیرس برا همین کامل همه بهم دید داشتیم🙄)خلاصه پاشدیم رفتیم سر ناهار که من بازم بغل رایان نشستم به غر غراشم توجه نکردم😌(که کاش میکردم😑)خلاصه ناهارم خوردیم که من بیشتر بازی کردم رایانم هعی میگف بخور بخور🤦‍♀😐مامانمم دید موقعیت جوره گف اره تازه صبحانم نخورده(عاشقتم مامان😐😭😭💋)رایان دید اینطوریه خیلی ریلکس گف اشکال نداره اتفاقا این هفته باید نوربینم بزنه در کنار اون یه تقویتی دیگه هم نوش جان میکنه ببینه کدوم خوشمزه تره😉من و میگین عین این برق گرفته ها نشستم گفتم چییییییییییی؟😱گفت همون که شنیدی ابجی جون حالا الان غذات رو درست بخور فردا پسفردارم ببینم چیکار میکنی شاید نظرم عوض شد☺️منم بغ کرده بقیه غذام رو با بدبختی خوردم(یعنی نفرتی که من به گوشت قرمز دارم ها هیتلر به یهودیا نداشت😐)بعد ناهار یکی از دوستای صمیمیم زنگ زد گف میای با بچه ها بعد از ظهر بریم استخر گفتم جایی هست اصلا؟گف اره .....هست گفتم بزا بگم رفتم به مامان گفتم گف میخوای برو ولی ببین کسی هست ببرتت گفتم اون که بابای الیا (دوستم)میبرتمون گف من نمیدونم برو به داداشت هم بگو گفتم مادر من به رایان باشه که صددرصد میگه نه😐میخوای نرم بگو راحت تره😂گف اخه اباشون الان کثیفه ...شماها شوخی خرکی می کنین و .....گفتم نه بخدا حواسم هس لطفا🥺گفت رایان بزاره منم میزارم 😐خلاصه بابام که خوابیده بود نمیشد رفت سراغش رفتم دم در اتاق رایان در زدم که گف بیا تو رفتم و سه ساعت مخ زدم اخرم با بدبختی و کلی قول گرفتن راضیش کردم😐🤦‍♀زنگ زدم به الیا گفتم باشع ورفتم سریع وسیله هام رو جمع کنم خلاصه رفتیم استخر و کلی اتیش سوزوندیم و اینا یعنی هرکی اونجا بود به چشم چندتا دیوونه به ماها نگاه میکردن😂🤦‍♀👌اومدیم بیرون رفتم سر موبایلم دیدم یا خدا پنج تا میسکال از رایان زنگ زدم گفتم جانم داداشی گف فسقلی اگه یکم صبر کنی خودم میام دنبالت منم فوری گفتم نهههه(موهام خیس بود رایان میدید دردسر میشد)مشکوک گف چرا گفتم چون چون چیزه.... گف پنیره با حرص گفتم نخیر اصلا میخوایم بریم بستنی بخوریم بعدش😌که گف پس اصلا نمیشه صبر کن پنج دقیقه دیگه اونجام خدافظ😐🤦‍♀که دیگه با بچه ها خدافظی کردم و اینا هرکی رفت به سوی خونش منم منتظر رایان وایسادم که سریع رسید پریدم تو ماشین فوری کولر رو روشن کردم گفتم پختممممممم🥵یه نگاه به موهام کرد که کل مانتو و روسری و همرو خیس کرده بود کولر رو خاموش کرد گف به فکر من نیستی به فکر خودت باش الان با این موها سرما میخوری بعد تو با این مو میخواستی  بری بستنی بخوری واقعا؟گفتم بعله😬😌یه نگاه به اسمون کرد گف خدایا خودت میدونی چی میخوام😭با حرص نگاش کردم یه چنگول انداختم رو دست ش(اروم ها🙄)که خندید هیچی نگف که بالاخره رسیدیم خونه فوری رفتم لباس هام رو عوض کردم و اسپیلت روشن😈قشنگ لم داده بودم که رایان اومد تو اتاق گف پاشو پاشو الان سرما میخوری یه ایل بدبخت میشن🤦‍♀گفتم یکم دیگه تروخدا🥺که دید نمیشه خودش اومد از رو زمین جمعم کرد اسپیلتم خاموش کرد گف بشین موهاتو خشک کن گفتم نهههه خستم خوابم میاد همینطور داشتم نق میزدم که خودش سشوار رو برداشت رفت بالاسرم وایساد(انقدر موهای من و خشک کرده استاد شده دیگه😂میگه من اگه دکتر نمیشدم ارایشگر میشدم حتما😂)خلاصه نشست موهای من و خشک کرد اون وسطاش هعی سرفه میکرد دیگه نصفش خشک شده بود هعی سرفه میکرد دلم سوخت گفتم دادا نمیخواد(اون دختره بود تو عشق اجاره ای خواهر دافنه😐از وقتی من از اون کلمه دادا رو شنیدم افتاده رو زبونم😐🤦‍♀)خودم بقیش رو خشک میکنم که از خدا خواسته سشوار رو داد دستم گفت من اعتماد ندارم همینجا میمونم تا خشک کنی😐🤦‍♀گفتم باشه خلاصه رفت رو تخت ولو شد منم شروع کردم نصف دیگرو صاف کردن که یه یه ساعتی طول کشید😐برگشتم دیدم رایان خوابه خوابه😐🤦‍♀تو اون سر و صدا چجوری برادر من اخه😐هیچی نگفتم یه پارچه انداختم روش رفتم پایین و تلویزیون و اینا رو روشن کردم شروع کردم فیلم دیدن دیدم صدا تلفن رایان میاد پاشدم دیدم سپهره(دوست رایان)جواب دادم سلام و احوال پرسی و اینا گفت رایان نیس گفتم نه خوابیده خسته بود گف اگه میشه برو ببین تب نکرده باشه صبح حالش خوب نبود اینو گف منم یکم نگران شدم دوییدم رفتن بالا سرش دستم رو گزاشتم یکم داغ بود گفتم چرا یکم تب کرده گف پس بیدارش کن بیاین اینجا گفتم نه خستس تو بیا😂(رو نیست که سنگ پا قزوینه😂🤦‍♀)اون بدبختم قبول کرد پاشد اومد خونمون دیگه رایان و معاینه کرد اینا چند تا قرص داد رفت😐من همینطور چپ چپ داشتم به دارو ها نگاه میکردم رایانم میخندید میگف چیه نکنه فک کردی من مثل توعم زود حالم بد شه فسقلی😂ای حرص میخوردم ای حرص میخوردم دیگه رفتیم شام خوردیم گرفتیم خوابیدیم صبح من پاشدم حس کردم سرم سنگینه یکم🥺😭🤦‍♀ولی خو مهم نبود رفتم پایین صبحانه خوردم سریع و سیر کارای زبانم رو کردم زبان داشتم اون روز و یه اسنپ گرفتم رفتم تو کلاس هم رفتم زیر پنکه نشستم قشنگ باد میخورد به پیشونیم😐😂🤦‍♀کلاس تموم شد زنگ زدم مامانم گفت بابات میاد دنبالت میاین خونه باباجون اینا(بابای مامانم)خلاصه رفتیم اونجا خیلی بیحال تر شده بودم نسبت به صبح اما خو گفتم بخاطر زبانه و اینا خلاصه پیچوندم کلم رو کرده بودم تو گوشی که خالم اینا و کلا فامیلا همه اومدن ساعت شده بود هفت و من هنوز ناهار نخورده بودم😂البته من که مشکلی ندارم اگه رایان هعی گیر نده بهم مهیار اومد نشست پیشم شروع کردیم حرف زدن و اینا گف بیحالی چرا گفتم نه بابا خوبم زبان بودم خستم گف باشه منم گوشام مخملیه گفتم عه مبارکه جدیدا مخمل گرون شده ها خبر داری؟یه نگاه کرد که یعنی پاشو فرار کن وگرنه گور خودت رو میکنی یه جیغ زدم پاشدم رفتم پشت داییم (یه دایی دارم تقریبا سی سالشه و خیلی خوبه یعنی پایه هرنوع قضیه ایه😂😍)گف چیشده چرا فرار میکنی گفتم این میخواد منو بزنه گف خو چرا جریان و گفتم مهیارم همینطور داش نگام میکرد داییم یه نگاه به من کرد یه نگاه به مهیار انداختم رو مبل شروع کرد قلقلک دادنم میگف عه که مخمل گرون شده اره ؟؟؟منم جیغ میزدم که یهو خداروشکر رایان رسید درو براش واز کردن داییم همچنان داشت منو قلقلک میدادم جیغ میزدم هاا😂رایان اومد نجاتم داد گف بسه امیر (داییم) کشتیش🤦‍♀چسبیدم بهش گفتم من و نجات بده ترو خدا الان منو میکشن 🥺گف تا من هستم کسی حق نداره چپ نگات کنه فسقلی نترس خلاصه دیگه رفت با همه سلام کرد و اینا  دیگه یه دو ساعت گزشت نشستیم شام خوردیم پاشدیم رفتیم خونه ولی حال من قشنگ داشت بد و بدتر میشد🤦‍♀ولی اصلا صداش رو درنیوردم خیلی شیک رفتم خوابیدم که در اصل بیهوش شدم😐🤦‍♀صبح پاشدم دیدم یا خدا کل تنم درد میکنه😭صدام گرفته دمای بدنمم احساس میکردم بالا بود ساعت رو نگاه کردم ده بود گفتم به رایان بگم نگم که خب قاعدتا نگفتم😐😂رفتم از جعبه مخفیم یه چند تا قرص مانند عدد کلد(ادد کلد،تا حالا دقت نکردم😐)استامینوفن و ....برداشتم و با ابی که بالا سرم بود خوردم یه نیم ساعت گزشت معده دردم شروع شد😐(بدبختی یکی دوتا نیس که😐)از تو کشو یه چندتا شکلات و اینا دراوردم خوردم دیدم نمیشه رفتم پایین دیدم یه یاد داشت هست من رفتم خونه خالت بیدار شدی زنگ بزن مامان .خب من قاعدتا زنگ نمیزدم با اون صدا رفتم یه چیزایی خوردم که معده دردم کمتر شد رفتم نشستم کارتون و دیدم😐(از سنمم خجالت نمیکشم😐)خلاصه به همین منوال ساعت شد یک که من بهتر نشدم که هیچ بدتر شدم🥺قشنگ احساس میکردم کوره اتیشم🥵پاشدم زنگ زدم رایان جواب داد گف جانم ریحانه گفتم داداش🥺صدام رو شنید کپ کرد قشنگ😐گف این چه صداییهههه😳گفتم دادا مریض شدم🥺 گف داشتم میومدم خونه بریم خونه خاله ولی با این وضع نمیشه ت  برو تو تخت منم یکم دیگه میام فسقلی فعلا گفتم باشه و رفتم تو تخت که رایان بعد یه ربع اومد سریع با همون لباس بیرون نشست معاینم کرد منم دوباره بغض کرده بودم اما این دفعه رایان خیلی اخم داشت اصلا میترسیدم صدام دربیاد😰کارش تموم شد یه نگا بهم کرد قشنگ معلوم بود میخواست خفم کنه😥گفت چند وقته گفتم فک کنم از اون شبی که از استخر اومدم فک کنم😰گف ریحانه تا من دارو هارو اماده میکنم برگرد سریع دیگم بغضم ترکید گفتم نه داداش لطفا با قرص خوب میشم....نزاش ادامه بدم با صدای بلند گف تو نمیتونی یبار بیای به من بگی هان؟؟؟؟؟اگه اون اول میگفتی به نظرت امپول میخواست نههه ولی تو با لجبازی خودت همچنان ادامه دادی حالت الان انقدر بد شد ریحانه اگه اون ریه کوفتیت چرک کنه بدبخت میشی میفهمی؟نه دیگه نمیفهمی اگه میفهمیدی عین بچه چهارساله ها رفتار نمیکردی که 😡من قشنگ فقط داشتم اشک میریختم سایلنته سایلنت داشت میرفت بیرون گفت برگشتم دراز کشیده باش منم تا رفت بیرون صدام بلند شد همینطور داشتم گریه میکردم ارومم برگشتم اماده شدم که اومد پنبه کشید یهو پام رو تکون داد یه پوف کلافه کشید گف نه اینجوری نمیشه بیا رو پام همونطوری موندم که گف ریحانه پاشو اروم گفتم نمیخواد بزن گف نمیشه تکون میخوری پاشو گفتم تکون نمیخورم بزن دوباره پنبه کشید و سوزن رو فرو کرد شروع کرد تزریق که قشنگگگگ احساس کردم تو استخوانم داره تزریق میشه😭شروع کردم پای مخالف رو تکون دادن که سریع زانوش رو گزاشت رو پام گف اروم الان تموم میشه منم میخواستم جیغ بزنم اما از طرفی از دست رایان ناراحت بودم دستم رو شروع کردم محکم گاز گرفتن که صدام درنیومد خلاصه با بدبختی تموم شد که رایان صدام زد ریحانه؟هیچی نگفتم ترسید اومد جلو صورتم رو که دید گف چرا جواب نمیدی دستت چرا تو دهنته ،دستم رو کشید بیرون که قشنگ خون مرده شده بود🤦‍♀دوباره عصبانی شد گف صد بار نگفتم این کارو نکن چرا لجبازی میکنی الان قصدتت چیه نمیفهمم میخوای چی رو ثابت کنی اخه؟(رایان از این کار متنفرهههه یعنی میگه انقدر جیغ بزن هنجرت پاره شه ولی این کارو نکن)منم هیچی نگفتم فقط باب بغض نگاش کردم گف پاشو بیا رو پام اینطوری سخته پاشو ایندفعه مخالفت نکردم پاشدم نشستم رو پاش گف ریحانه دستات رو گاز بگیری یه تقویتیم میزنم خود دانی پنبه کشید زد سریع دراورد اصلا نفهمیدم سر بعدی گف نه سفت میکنی نه دستت رو گاز میگیری فهمیدی؟هیچی نگفتم دوباره گف فهمیدی؟اروم گفتم اره که صدام بخاطر گریه دورگه شده بود رو سرم و یهو بوسید گف کمترم گریه کن جانا ارومتر شدم که دوباره پنبه کشید شروع کرد به تزریق اینم درد داشت اما نه مثل اولی ولی وسطاش شروع کردم اخ و اوخ کردن که کشید بیرون و گفت تموم شد تموم💋بعدم لباسم رو درست کرد گزاشتم رو تخت گفت ابجی جونم حالت سجده شو این شیاف رو برات بزارم که سریع برگشتم و صدام رفت بالا اومد بغلم نشست گف ارومممم چرا اینجوری میکنی گفتم نمیخوام بسه تروخدا🥺🥺گف عزیزم لازمه وگرنه نمیدادم برگرد گفتم نه نمیخوام که به زور برمگردوند معلوم بود کلافه شده میخواست زودتر تموم شه گفت ریحانه بسته زود سجده شو سریع تموم میشه گفتم نمیخوام گف چرا اروم گفتم خجالت میکشم گفت عزیزم نفسم من دکترم عادیه برام بعدم تو خواهرمی اشکال نداره زندگیم بزا بزارم تموم شه دیگه دیدم این که به هر حال کارشو میکنه برای همین به حالتی که گفت دراومدم اونم سریع برام گزاشت که فقط یکم سوخت
و تمامممممممممممممم
هورا همش رو نوشتم تو یه روز😂
خب بعدش با رایان حسابی قهر کردم که کلی منت کشی کرد😁 این خطره ادامه داره اگه خواستین بگین تعریف کنم😌الان رایان اومده بالا سرم میگه داری چیکار میکنی بهش توضیح دادم میگه خودت کم بودی رفتی هم سنگری هاتم پیدا کردی؟😂😂😂
و بعله به پایان امد این دفتر حکایت همچنان باقیست😁
خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم
و میخواستم بدونم ایا بچه های وب گپ دارن اگه اره میشه لینکش رو بدین؟
و تو این خاطره هم میخوام خلاصه کتاب مدرسه افسانه ای رو بگم این کتاب درمورد دو دوست به اسم های اگاتا و سوفیه این دو نفر کاملا با هم متفاوتن سوفی دختری که عاشق رنگ صورتیه و هرشب خودش رو با انواع کرم ها وماسک ها میپوشونه تا یه وقت از درخشان بودن صورتش کم نشه و اگاتا دختری که به همراه مادرش و گریه چرکش ملک الموت تو یه گورستان طندگی میکنه و جز رنگ سیاه از هیچ رنگی استفاده نمیکنه و همه باور دارن که اون یه عجوزس اما اینا مهم نیس داستان اونجایی شروع میشه که هر چند سال یبار یکی میاد و از شهرشون دوتا بچه میدزده یکی یه بچه ی خشگل و مهربون مثل سوفی و یکی یه بچه به قول مردم شهر عجوزه که بعد از چند سال میشه اون ها رو تو داستان ها پیدا کرد که به شاهزاده و شاهدخت تبدیل شدن خب کار سختی نیست حدس زدن اینکه امسال قراره اگاتا و سوفی دزدیده شن و همین اتفاق هم میوفته اما یه چیزی برعکس میشه سوفی میوفته تو مدرسه شرور ها تا یاد بگیره چجوری زندگی یه شاهزاده و شاهدخت رو از بین ببره و اگاتا میوفته تو مدرسه خوب ها تا یاد بگیره چجوری چجوری موهاش رو خوش حالت تر کنه و این برای هردوی اونا مثل یک کابوسه اونا سعی میکنن مدرسه هارو عوض کنن اما نمیشه چون داستان نویس(قلمی که داستان ها رو مینویسه)داستان اونارو شروع کرده و هیچ چیزی نمیتونه جلوش رو بگیرع حالا این دو دوست چیکار میکنن😁(این کتاب فوقالعادس و طرفداراش نویسنده های خیلی بزرگی هستن و همگی اون رو تایید کرد و به گفته خیلی ها این کتاب قبر نوشته های جی .کی.رولینگه حتما پیشنهاد میکنم بخونین و حتی یه سایت هم داره 
دوستون دارم ریحانه💙