خاطره سوگل جان
سلام دوستان گلم 🌺معرفی می کنم سوگل هستم 21ساله بار اول خاطره مینوسم شرمند اگه بد نوشتم 🙈 بریم سراغ خاطره ام روز چهارشنبه از سرکار که آموزشگاه میرفتم میدم خونه خیلی خسته بودم همین رسیدم خونه با صدایی بلند گفتم سلام مامی جون 😘مامانم :سلام دخترم خسته نباشید لباساتو در بیار دستاتو بشور بیا ناهار منم گفتم :چشم مامان جونم اومدم تو اتاق خوابم مانتومو پرت کردم رو تخت لباسمو عوض کردم رفتم ناهار خوردم شب که شد صورتم یکدفعه شروع کرد به خارش شدید صبح بیدار شدم دیدم صورتم به شدت جوش زده به شدت هم قرمز شده ترسیدم خیلی از اتاق اومدم بیرون همین بابام منو دید از سر سفره بلند شد حتی یک لقمه هم صبحونه نخورد منو گفت آماده بشم انقدر عصبی ناراحت بود نفهمیدم سریع اماده شدم 😔😭دکتر که دید صورتمو گفت حساسیت شدید به مواد شیمیایی داری برام چهارتا امپول نوشت رفتیم دارو خونه داروهامو گرفتم بابام گفت :دخترم بریم آمپولاتو بزن گفتم :چشم بابا باهم رفتیم تزریقاتی آمپولامو بابا داد دوتا باید میزدم رفتم پشت پرده کفشامو در آوردم دراز کشیدم ولی خیلی استرس داشتم به شدت از آمپول ترس و استرس تزریقاتی اومد منم یکم شلوارممو دادم پایین گفتم تروخدا آروم بزن لطفا تزریقاتی گفت :نترس دخترم شل کن منم شل کردم پنبه رو کشید وایی بدترین جا همین الکل که رو باسن می کشن بعد هم آروم فرو کرد موقعه فرو کردن خیلی درد دداشت 😢آی از ته دلم گفتم شروع کرد تزریق سریع تموم شد باز سمت مخالف پنبه کشید فرو کرد آمپول رو تکون خوردم اخه موقعه فرو کردن درد داشت لبمو گاز گرفتم تزریق کرد پنبه رو گزاشت کنار سوزن کشید بیرون ماساژ دادم بلند شدم اومدم خونه 😭فردا صبح که بیدار شدم مامان گفت باید امپولوو بزنی داییم اومد خونه منم آمپولمو دادم به داییم 😢 دراز کشیدم نگاه کردم چطوری مواد تو سرنگ میره چون خودم بلد هستم زیاد برام جذاب نبود دمر شدم با پنبه کشید سرمو فرو کردم تو بالشت آروم فرو کرد اخ گفتم تموم شد سریع در آورد 🙈 ببخشید دوستان 🙏بار اول بود خاطره مینوسم زیاد بلد نیستم چطوری بنویسم به بزرگی خودتون ببخشید همتونو دوستون دارم خداپشت پناهتون یا حق 😘