خاطره نگار جان
سلام به همه ی دوستای خوبم امیدوارم حالتون خوب باشه و روزای قشنگی رو داشته باشین☺️من نگار هستم 24 ساله،فیزیوتراپ،متاهل و یه پسر ده ماهه به اسم ایلیار دارم👪 و ساکن تهران سال پیش تو تابستون یه بار خاطره گذاشتم بعد از اون هم دیگه درگیر کار و زندگی بودم و وقت نشد و بارداری سختی هم داشتم خلاصه با هر سختی بود گذشت قبلا هم گفتم از آمپول نمیترسم😐سال پیشم اینقد به خاطر بچه آمپولای هورمونی و تقویتی زدم دیگه کلا واسم عادی شد😑این خاطره ای که میخوام واستون بگم مربوطه به مادرشوهرمه که خیلیم منو دوست داره🙄(مثلا) در واقع ازم متنفره😂چون حس میکنه پسرشو ازش گرفتم😐😂بابا خودت اومدی خواستگاری من چیکار گنم آخه🤦🏻♀یه مدت بود هر روز زنگ میزد گریه و ناله و زاری که من کمرم درد میکنه پام درد میکنه چرا شما به فکرم نیستین بهم سر نمیزنین بچه بزرگ کردم گه چی و از این حرفا آخرشم مهران همسرم مجبور شد که واسش بلیط هواپیما بگیره که تشریف بیارن تهران ببریمشون دکتر،با فهمیدن این موضوع میدونستم که روزای سختی پر از تیکه و کنایه همراهه😂 ولی خب حرفاش واسم مهم نبود،روز موعود رسید و مهران رفت فرودگاه دنبال مادرش منم که دیگه چن روز داشتم فقط خونه رو مرتب میکردم که بهونه دستش ندم یه غذای خوبم از بیرون گرفتم😁 ولی مثلا خودم پختم(آشپزیم زیاد خوب نیست در حدیه که فقط از گرسنگی نمیریم)بالاخره مادر جون اومدن تا نشست گفت وای پسرم چقد لاغر شده چرا بچه ت اینجوریه چرا جیغ کشید چرا گریه کرد چرا این لباسو تنش کردی خلاصه حسابی رو مخ بود منم خیلی ریلکس بهش لبخند میزدم😌😁واسه فرداش مهران از یه دکتر خوب واسش وقت گرفت و چون خودش کار داشت من مرخصی گرفتم که ببرمش😑 خلاصه اونجام رفتیم کلی پیش دکتر آه و ناله کرد ولی دکتر بعد از معاینه گفت که خیلی مشکل جدی ندارید و فقط نیاز به استراحت دارید😂😂😂دلم میخواست اونجا فقط بخندم،واسش یسری پماد و آمپول تقویتی نوشت که رفتیم داروهارو گرفتیم و طول راه همش میگفت این چه دکتری بود هیچی حالیش نبود( چون دکتر بهش گفت حالش خوبه حرصش گرفته بود)😁 منم گفتم مادر جون ایشون جز بهترین دکترای این منطقه هستن خلاصه دید ضایع شده دیگه کشش نداد و وقتی مهران اومد باز اون حرفا رو زد که مهرانم حرفای منو تحویلش داد👍🏻😁شب عروسی دوست همسرم بود من به خاطر مادر شوهر عزیزم نتونستم برم😑قبل اینکه بره دو تا آمپول آماده شده بهم داد و گفت اینارو واسه مامان تزریق کن شاید با من راحت نباشه منم که خوشحال و خندون رفتم پیش مادرجون و گفتم آماده شین اولش کلی مخالفت کرد که نه مگه من چمه( حالا تا دو ساعت پیش داشت خودشو میکشت که حالم بده)دیگه مهران دعواش کرد و رفت😂 آماده شد و دیگه وقت تلافی بود پنبه کشیدم و با بدترین حالت ممکن فرو کردم جیغ کشید که بچه ترسید و شروع کرد به گریه😒سریع تزریق کردم که بازم جیغ کشید و گفت سوختم سوختم دستت بشکنه😑 رفتم ایلیارو بغل کردم تا یکم اروم شد ماشینشو دادم دستش که بازی کنه،رفتم پیشش دیدم خانم بلند شده نشسته گفت نمیذارم تو برام بزنی منم که کم نمیارم گفتم تقصیر خودتونه نباید سفت میکردین😂 خلاصه راضیش کردم و دراز گشید باز این یکی رو آروم و خوب تزریق کردم ولی همش آخ و اوخ میکرد خلاصه تموم شد بعدشم واسش کمپرس کردم که دردش آروم شه😕 شام خوردیم و خوابید،یه هفته اینجا بود که واقعا خیلی بد گذشت بهم😑 خلاصه هر چی بود گذشت،مرسی که خوندین و ببخشید که طولانی شد خواستم با جزییات بگم🙂منتظر نظرات خوبتون هستم😃