خاطره آلماجان
سلام آلما هستم این سومین خاطره و آخرین خاطره گفته بودم که پدر علی من و دید و پسندید . من تا رو به قبله نباشم نمی گم مریضم این طور بود که این قدر پنهان کردم تا تنها موندمآخه مادر و پدر می رفتن مسافرت منم شرکت کار داشتم . خیلی سخت رو به روی دکتر و پرستار خودتو سر حال جلوه بدی البته اشتباه کردم. هزار بار با خودم گفتم آخرش که می فهمم اولش بگو دارم رو خودم کار می کنم این هفته کمی گلوم سوزش داشت سریع به علی گفتم شربت و قرص داد الان خوبم شکر خدا . مامان و بابا رفتن سفر و بعد سیل تماس ها از طرف فامیل و دوست که بیا پیش ما تنها نمون ولی قبول نکردم که ای کاش قبول کرده بودم . تصمیم گرفتم سیر بخوابم بعد بلند بشم برای کار با صدای موبایل بیدار شدم رئیسم بود یکی از پرونده ها که نیاز داشت پیش من بود . یعنی داغون بودم اتاقمم که نمی شد توش راه رفت البته الان این طور نیستم . به زور پیداش کردم و اومد ازم گرفت نزدیک خونمون بود.
با زور اومدم تو خونه آخر شبم غذا مجردی خوردم،(تخم مرغ) سس هم ریختم روش دیگه نور بود .
فرداش بابا تماس گرفت به زور حرف می زدم صدام مثل نوار. کاستی بود که زیر گرفته . بابام عصبی شده بود . گفت زنگ می زنم عمو... بیاد معاینت کنه روم نبود گفتم نه می رم دکتر خودم . قبول کرد و ازم خواست بگم بهش دکتر شیفت کیه . رفتم بیمارستان محل کار مادر و پدرم . پرستار ها منو می شناختن یکی از دوستان صمیمی مادرم که منم با دخترش دوستم و شوهرش هم پزشک و با هم رفت و آمد داریم منو دید خیلی ناراحت شد گفت بریم خونه ما عمو معاینت کنه الان شیفت نیست قبول نکردم . گفتم دکتر شیفت کیه و به بابا اطلاع دادم . حالم بده بود دوست مامانم گفت رو تخت بخوابم نوبتت شد می گم بعد دیدم با دکتر اومد . خواستم بلند بشم دکتر نذاشت بعد معاینه گفت مثل این که پدرتون بی اطلاع بودند خیلی اوضاعت بده و کلی دعوام کرد یکم دیگه می گفت می زدم زیر گریه به دوست مامانم گفت دارو هاشو بیارید خودم تزریق می کنم . فکر کنم بابام بهش گفته بود بپا در نره که از شانسم پیج شد و دوست مامانم خیالش و راحت مرد که تزریق می کنه . خلاصه که به زور زد آمپول هارو از اول تا آخرش اشکم ریخت صدامم که در نمی اومد. رفتم خونمون بابا تماس تصویری گرفت مامانم گریه می کرد بابا اینا زودتر برگشتن البته کارشونم تموم شده بود دکتر پنج تا پینی داده بود که شب هم باید می زدم . ولی کسی نبود بزنه این قدر هم شجاع نیستم که برم کلینیک بزنم . خلاصه که بقیه رو از فرداش بابا زد ولی تمام مدت باهام قهر بود . حتی سر تزریق جدی برخورد می کرد و منم خیلی اذیت می شدم چون پاهام داغون بود . بعدشم که باهاشون قهر بودم همش سرم تو حساب و کتابام بود . از اتاقم زیاد بیرون نمی رفتم حتی نگفته بودم سوغاتی برام چی گرفتید آخر بابام نتونست تحمل کنه و برام کلی کادو گرفت و باهام آشتی کرد بعدم گفت دکتر.... ازت خوشش اومده و گفته می خوان برای امر خیر خدمت برسن . خیلی ناراحت شدم . ولی بعدش با خودم گفتم بیاد من که ردش می کنم مهم نیست . من تو شرکت خصوصی کار می کنم شرکت هم به نسبت بزرگ با مرد های زیادی توی روز برخورد دارم و تقریبا آدم شناسیم خوبه و دیگه از ناپختگیه چند سال پیش خبری نیست . وقتی دیدمش چهره مردونه و خوبی داشت قدش هم به من می خورد خانواده خوبی بودن مامانش و خواهرش خیلی ساده و خوب برخورد می کردن و باباش مثل اون شب عصبانی نبود یادش می افتم می ترسم خیلی جذبه داشت . خلاصه قسمت بود و ازدواج کردیم و الان از زندگیم راضی ام . امید وارم همه خوشبخت باشید و به خوشبختی منم روز به روز اضافه بشه.
پ.ن: هر کاری که تصمیم گرفتید مشورت کنید و با اطمینان شروع کنید . روزی که نام به محل کارم باز شد خیلی می ترسیدم کم بیارم ولی خدا کمکم کرد هیچ کس اولش کامل نیست هیچ استادی از اول استاد نبوده . مثل شعار مارک نایک که می گه سریع انجامش بده .
حرف آخر: آن روز که سقف خانه ها چوبی بود
گفتار و عمل در همه جا خوبی بود
امروز بنای خانه ها سنگ شده
دلها همه با بنا هماهنگ شده
آخرین خاطره بود اشتباه تایپ بود ببخشید .
سلامت و پیروز باشید اول زیر سایه خدا بعد زیر سایه خانواده