خاطره شیرین جان
سلام من شیرین هستم
قبلا چندبار خاطره گذاشته بودم ولی قطعا کسی منو یادش نمیاد .....
۲۱ سالمه دانشجوی شیمی هستم همسرم مازیار پزشکه و برادر جفتمون (شهاب و مانی) هوشبری خوندن و دوستای صمیمی هستن.
توی این چند ماهی ک نبودم زندگیم خیلی تغییر کرد از کجاش شروع کنم که خدارو خوش بیاد؟
من و مازیار تصمیم گرفتیم با یه جشن مختصر زندگیمونو شروع کنیم و بریز و بپاش نداشته باشیم.
خانوادمون موافق تصمیمون بودن پس تاریخ معین کردیم و افتادیم پی کارا
چند روز قبل از عروسی بود اصلا حوصله هیچ کاریو نداشتم دائم دلم میخواستم بخوابم هرکاریو ساعت ها طول میدادم مازیار حسابی از دستم ناراحت بود و دائم میگفت اخه چرا انقدر تنبل بازی در میاری؟
با هر بدبختی بود همه کارارو هماهنگ کردیم
۲ روز قبل عروسی بود تلفن زنگ خورد گوشیو برداشتم شماره ی شهاب بود گفتم چیه؟ صدای مازیار اومدچرا تلفنتو جواب نمیدی صدای درو نمیشنوی بیا باز کن دیگه هممون پشت دریم. رفتم دم در ژولیده پولیده درو باز کردم سرمو زدم پشت در به دیوار و لالااااا اومدن داخل مانی و شهاب و مازیار بودن
مازیار گفت عع شیرین چیه چرا انقدر میخوابی بچه نکنه از استرسه تو حالت دفاعی قرار گرفتی؟
رفتم دسشویی صورتمو آب زدم بزور و اومدم بیرون شهاب داشت قهوه میذاشت تا با شیرینی ک خریده بود بخوریم گفتم: مانی کو ؟
مازی: رفت داروخانه
گفتم : چرا ؟ چیزی شده مگه؟
مازی: گفتم ۲ تا نوروبیون بخره من و تو بزنیم.
من: شوخی میکنی؟
مازی: عزیزم بذار سرحال شیم.
من: مشکل خواب منه؟ دیگه نمیخوابم ۲۴ ساعته بیدار
مازی: خواهش میکنم تو این همه فشار یه امپوله دیگه
خلاصه بعد از بحث های طولانی و فراوان قبول کردم
راستش بدمم نمیومد.
مانی اومد شهابم قهوه رو اورد نشستیم با شیرینی خوردیم و حسابی مسخره بازی در اوردن که عروس دوماد داریم از فردا میخوان خرج زندگی بدن زندگیو جمع و جور کنن و مارو اذیت کردن 😂
مازی : مانی امپولا کجان؟
ناگهان استرس مرا فرا گرفت به طرز وحشتناکی
مانی : گذاشتم جلوی آینه
مازی برداشت و جدا کرد گفت : مانی بیا اینو بزن برام دستت درد نکنه
مانی : چشم آقای داماد
مازیار خوابید روی کاناپه مانی آمپول رو اماده کرد پد الکلی رو برداشت رفت سمتش چند بار با پد کشید رو پوستش و آروم فرو کرد
من از استرس حتی نفس کشیدنمم سخت شده بود
مازی: مانی چقدر مونده؟!
مانی: تموم شد داداش آخرشه
مازیار پیشونیشو گذاشت رو جفت دستش و نفس عمیق میکشید
مانی سوزنو کشید بیرون و گفت تموم شد داداش ببخشید
مازی : مرسی خیلی خوب زدی اصلا حس نکردم
( با نیشخند جوری ک یعنی اشاره داره به من بیشعور😂)
مانی : شیرین بیا بخواب توام بزنم
من: مازیار میزنه مانی
مانی : فرقی داره؟ من بهتر میزنم بیا
من: خجالت میکشم ازت
مانی : خجالت داره مگه توام استرس عروسی کلا عوضت کرده ها زن داداش😂
مازیار : بیا بریم تو اتاق شیرینکم
رفتیم تو اتاق با کمی تاخیر و گفت و گو دراز کشیدم
نفسای بلند میکشیدم ک استرسم کم شه
نمیدونم چقدر استرس داشتم اون دوران
مازیار پد کشید رو پوستم و فرو کرد
تمام سعیمو کردم که سفت نکنم
حس میکردم تو پاهام مایع مذاب در حال حرکته
دائم میگفتم تموم میشه اخراشه
ولی نخیر خیال باطل بود تازه اولش بود
گفتم : مازیار بسه
مازی : صبر کن نصفشم نزدم
کمی صبر کردم و بلند تر گفتم نمیخوام بیارش بیرون
گفت باشه الان صبر کن
کمی بلند تر به حالت داد گفتم: گفتم بسههههههه و زدم زیر گریه
تموم ک شد بی حرف رفت بیرون منم داشتم گریه میکردم اومد تو اتاق گفت چرا داد میزنی گفتم تو از الان به حرفمن گووش نمیدی وای بحال بعد ازدواج من پشیمون شدم اصلا. خندید پیشونیمو بوسید گفت همه جا حرفتو گوش میدم مگر جایی که تصمیمت خلاف سلامتیت باشه ولی حتی پشت تصمیمات غلط زندگیت میمونم حق داری آزمون و خطا کنی فقط راهنماییت میکنم ازش عذرخواهی کردم.
خلاصه مراسم عروسی ما به طرز وحشتناک توپی برگذار شد. خونمون کنار خونه ی مامان بابای مازیاره.
حدودا ۵ روز یک هفته بعد از عروسی بود که پدر و مادرم تصادف کردن و مادرم از دنیا رفت .....
تصمیم گرفتیم شهاب بابارو ببره آلمان پیش خانوادش تا کمی روحیش بهتر بشه حال جسمیشم بهتر بشه
واسم سخت بود غم دوری مادرمو تحمل کنم و پدرم دور بشم تنها بمونم ولی این سختی برای روحیه پدرم نیاز بود.
ممنون که خاطره ی نصفه و نیمه ی منو خوندین دل خاطره نوشتن داشتم ولی حوصلشو نه.
به خوبی خودتو ببخشید.
قدر ادمای زندگیتونو بدونین چون هیچ وقت زمان به عقب بر نمیگیرده
الهی که سایه ی همه ی پدر مادرا رو سر همه ی بچه ها باشه و کانون خانواده همیشه گرم
و من الان غمگین ترین نو عروس این جهانم .....
امیدوارم همیشه شاد خندون باشین
خدانگهدار ..... 🌹🌹🌹🌹🌹