سلاااام بچه ها چطور مطورین؟🙋🏻‍♀
حال و احوالتون خوبه؟
من پریام خواهر ارینا (اینجوری میگم که بشناسید😁) خوشبختانههه امتحانام تموم شده و فردا هم انتخاب واحد دارم گفتم تا بیکارم فعلا بیام یه خاطره بگم.این خاطره ی اشنایی من و آریا ست که برمیگرده به اواخر شهریور ماه:
عاقا جونم براتون بگه ما یه شب خوابیدم و صبحش بیدار شدیم دیدیم گلومون درد میکنه.خلاصه طبق روال شروع کردم به خود درمانی که سرتونو درد نیارم هیچ افاقه نکرد بلکه بدتر شد درحدی که نمیتونم اب دهنمو قورت بدم.دیگه ناچارن به حسام(دوست خانوادگی، همسر دوستم نازنین، پزشک اطفال) زنگ زدم
حسام:سلام علیکم پریا خانوم حال؟ احوال؟
من:سلام مرسی خوبم تو خوبی؟
ح:پریااا این چه صداییه؟ باز سرما خوردی؟ خود درمانی؟
م:اره حسام حالم خیلی بده😢
شرح حال دادم 
ح:از دست تو دختر. بیمارستانم پاشو بیا
م:میشه از همینجا بگی چی بخورم؟
ح:پریااا بچه شدی؟ بلند شو ترسووو نترس نمیخورمت
م:باش خدافظ
سریع پوشیدم و یه تاکسی گرفتم. نشستم تو نوبت زیاد شلوغ نبود، بچه ها با قیافه های نگران میرفتن داخل و مدام میگفتن امپول نمیزنم🥺منم تو دلم گفتم منم امپول نمیزنم😂خلاصه نفر قبل من اومد بیرون و رفتم داخل.حسام سرش پایین بد و سخت مشغول... 
م:سلام
ح (با سر پایین):سلام بفرمایید 
م:دکتر من یه خرس گندم که از دکتر و امپول میترسم🥺
ح(سرشو اورد بالا):عههه😂سلام دختر ترسوو
یکمی حرف زدیم با هم و حال و احوال همه رو گرفتیم گفت خب الان خیالت راحت شد که نمیخورمت؟😂 سرمو به تایید حرفاش بالا پایین کردم.دستمو گرفت و برد سمت تخت و گفت دراز بکش دختر خوب تا معاینه کنم تا اومدم بگم حسااام🥺 گفت خب چیههه؟ میخوام معاینه کنم اسکل😐 گفتم خب باش
رفتم پشت پرده و معاینه کرد گفت لباستو در بیار. به هودی که پوشیده بودم اشاره کردم گفتم این؟ گفت اره دیگه. چیزی زیرش پوشیدی؟ گفتم یه تاپه گفت خب در بیار پس. یکم نگاش کردم گفت خجالت نکش دکتر محرمه😌 دیگه خلاصه در اوردم و ادامه معاینشو انجام داد و رفت که نسخه رو بنویسه گفتم با دست باز نسخه بنویس🥺گفت دختر حالت خوب نیست به یه چیزی ام مشکوکم برات یه آزمایش نوشتم امروز انجام بده که خیالم راحت بشه😕. رفتم که نسخه رو بگیرم گفت بشین الان به همکارم میگم بگیره داروهاتو. بعد از چند دقیقه یه اقای جوون که چند سال از من بزرگتر بود با یه پلاستیک پر از سرنگ وارد شد و پلاستیک رو به حسام داد و رفت. حسام داشت یه امپول اماده میکرد و من هم داشتم نگاش میکردم که گفت حاضر شو. با بغض رفتم رو تخت نشستم. اومد گفت چرا حاضر نشدی پس؟🤨گفتم حسام اروم میزنی؟ گفت اره ولی امپولات قویه اگه دردت اومد تقصیر من نیست🤷🏻‍♂. دراز کشیدم و کمکم کرد حاضر شدم. پنبه کشید و آروم نیدل رو وارد کرد چند ثانیه گذشت و دردش برام غیر قابل تحمل شد گفتم حسام😣 هیچی نگفت و همچنان ادامه داد. بلند تر گفتم حسااام گفت تمومه یکم دیگه. چند ثانیه گذشت دیگه صبرم تموم شد پای مخالمو میزدم رو تخت و گریه میکردم که حسام عصبانی شد گفت این چه کاریه😡 تموم شد. بعدم درش اوردم و با پنبه جاشو فشار داد که یه اخ گفتم و سریع برگشتم گفتم دیگه نمیزنم. حسام رفت همون همکارشو صدا زد که بیاد. با هم اومدن تو اتاق. حسام اومد و به من اشاره کرد گفت ایشونن. همکارش که اسمش آریا بود گفت آخی چه گریه ای کرده😅خیلی عصبانی بودم و گفتم درد داشت گریه کردم چیز عجیبیه؟😑 زیرزیرکی خندید گفه نه عجیب نیست😄و بعد رفت که یه آمپول دیگه اماده کنه و حسامم اومد پیشم گفت عزیزم دو تا امپول دیگه بیشتر نیست. دوباره برگشتم و آریا اومد و پنبه کشید که همون موقع برگشتم. دوتاشون😐اینجوری نگام کردن گفتم میشه حسام بزنه؟ آریا گفت چرا نشه و بعد امپولو داد حسام. حسام گفت حواست باشه تکون نخوره. حسام نیدل رو وارد کرد از اول درد داشت بلند گفتم آییی و یه کوچولو کمرمو تکون دادم که همون لحظه دو تا دست سفت کمرمو گرفت و دیگه نتونستم تکون بخورم گفتم بسهه درد داره.😭 آریا گفت آخراشه و چند ثانیه بعد با کلی ناله های من بالاخره حسام درش اورد ولی اصلا از دردم کم نشده بود همچنان سرم تو ملحفه بود و گریه میکردم که حس کردم دستای آریا نوازش وار روی کمرمه عصبی بودم اما خجالتم اجازه نداد چیزی بگم فقط تو دلم میگفتم مرتیکه بی ادب این چه حرکتیه و خجالت بکش و...(الان که دارم تعریف میکنم کلی خندم میگیره😂) حسام باز با یه آمپول دیگه اومد.پنبه کشید و یدفعه مثه دارت وارد کرد یه شک بدی بم داد و باعث شد ناخوداگاه دستمو روی دست آریا که کنار دستم بود بزارم 🤦🏻‍♀با خودم گفتم گندت بزنه که اریا دستمو گرفت و گفت آروم ولی دردش خیلی زیاد بود و به هق هق افتاده بودمو محکم دست آریا رو فشار دادم و یکم بعد دوتایی با هم گفتن تمووووم.آریا جای امپولا رو ماساژ میداد. حسام رفت بیرون.
آریا:هنوز درد دارین؟
م:اوهوم
آ:در عوض زود خوب میشین.اسمتون چیه؟
م:پریا
حسام با یه سینی  اومد کنار تخت و گفت پاشو یه ازمایشم بگیرم ازت راحت شی. گفتم حسام نه توروخدا بسه.🥺 آریا گفت آزمایش دردی نداره که آروم بشین. نشستم و حسام یه کش روی بازوم بست و چنتا ضربه زد و گفت رگ نداره. یکم ور رفتم باهام و نیدل رو وارد کرد اما هیچی نیومد. چندبار دیگه همینجوری شد و بازم تو رگ نبود. بهم گفت اون دستتو بده. گفتم نه نمیخوام گفت بچه شدی باز؟😡 
اون روز خیلی درد کشیده بودم و ظرفیتم تکمیل بود و با این حرف حسام یه قطره اشک از چشام اومد و اون یکی دستمو بردم جلو باز حسام یه رگ پیدا کرد و خواست نیدل رو وارد کنه که دستمو کشیدم با گریه گفتم نه توروخدا بسه دردم میاد😭 حسام برگشت و خیلی جدی به آریا گفت بیا دستشو بگیر😤. آریا اومد نزدیکم و گفت آفرین یه کوچولووو دیگه تحمل کنی تمومه بعدم دست چپم رو نگه داشت. سینش دقیقا مماس صورتم بود و این اذیتم میکرد. حسام نیدل رو وارد کرد و یه نچ گفت و توی دستم حرکتش داد و با این کارش خیلی دردم گرفت و راهی جز این که سرمو تو سینه آریا فشار بدم نداشتم. چند لحظه بعد صدای حسام اومد که هوف کشید وگفت تموم شد تموم شد.بعد دستمال اورد و اشکامو پاک کرد گفت ببخشید تقصیر من نبود رگ نداشتی. رفت تا نمونه رو تحویل بده منم کم کم داشتم پا میشدم که برم که صدای آریا اومد گفت پریا خانوم گفتم بله؟ گفت بهترین؟ گفتم نمیدونم گفت مراقبت خودتون باشین و بعد هم خدافظی کردم و رفتم خونه.
بعد از چند روز حسام بهم گفت که آریا بهش گفته از من خوشش اومده و اونم شمارمو به اریا داده و اینگونه بود که ما الان یکساله با هم دوستیم😊💕
بدروووووود❤️