خاطره مهسا جان
سلامم مهسا هستم یک کشاورز
خب برای بار سوم دارم قسمت اول خاطره رو مینویسم که کلا دیگه حافظه ندارم . انگار شیفت دیابت شده از مغزم ... فقط یه خبر که امتحانات پیروز مندانه با معدل لبه مرزی به پایان رسید و من مشروط نشدم . البته یه فکری باید به حال نداشته خودم بکنم . خلاصه تا اون جای خاطره گفتم که با مامان و آقا رضا رفتیم خونه و شب خوابیدم صبحش انگار دارو های پیروزی تازه اثر کرده بود انگار تریلی از روم رد شده که مامان آمد صدام کرد که حاضر شم با آقا رضا برم بیمارستان البته ناشتا و بدون صبحانه 🥺🥺منم با زور حاضر شدم رفتیم به سمت پارکینگ کلا نای حرف زدن نداشتم از خواب گیج میزدم که خود آقا رضا سر صحبت رو باز کرد شروع کرد از شیب خروجی پارکینگ گرفته و... که دیدم بنده خدا خسته شد از بس از در و دیوار حرف زد که به دادش رسیدم و در مورد وضعم بهش گفتم البته قبلش هم قول گرفتم که این یه رازه حتی میتونن به خواجه حافظ بگه ولی حق ندارند به مامان بگه .🤐🤐اونم گفت فعلا وضع جسمیت رو چک کنیم یه فکری برای این حال روحیت میکنیم . بعدش تا خود بیمارستان حرف زدیم .رسیدیم یک راست رفتیم بخش آزمایشگاه که مسئول اونجا یه آقایی بود که گفت سلام دکتر جان راه گم کردی . آقا رضا هم گفت دخترم رو آوردم برای چکاب و یه سری کلمات قلمبه صلمبه بهم گفتن بعد منو راهنمایی کرد یه اتاقک که گفت این پرستارمون چشم بسته هم رگ میگیره .خودش و آقا رضا هم رفتن اون سمت . یه خانم مسن آمد داخل اتاقک گفت بشین عزیزم منم نشستم استینم رو دادم بالا ولی از استرس فقط داشتم به دست خانمه نگاه میکردم که خودش گفت اینجوری که نگاه میکنی انگار قراره دستت رو حفاری کنم کاریت ندارم که اون سمت رو نگاه کن که تا گفتم نمیخوام دستم سوخت و نمیدونم وسیله اسمش چیه ولی مخصوص پر کردن ویال خون چند ثانیه صبر کرد بعد سه تا ویال پر کرد و اصلا درد نداشت فقط دستم خشک شد و سرر . انگار داشت رو هوا پر میکرد . ولی بعد از در آوردنش بد جور سوخت و یه پک خوراکی بهم داد منم تشکر کردم آمدم بیرون آقا رضا هم وایستاده بود منتظرم از اون دکتر آزمایشگاه هم تشکر کردیم و رفتیم که آقا رضا گفت بریم صبحانه بخوریم منم گفتم ۷ صبح صبحونه دوست ندارم . بنده خدا هیچی نگفت گفت پس بریم بخش یه نوار مغز هم بگیرم ازت باید ام از ای هم بدی . این فرایند یعنی تا ظهر بیمارستان باشم و اصلا حاضر نبودم برم ام از ای بدم چون از صداش متنفرمم که گفتم نوار مغز رو پایه ام ولی ام از ای نه خواهش میکنم همین الان هم سرم داره درد میکنه صدای دستگاه رو مغزمه (فقط یه آبله میتونه خودش رو لو بده ،🙈🙈)گفت باشه به شرط اینکه بریم صبحانه من ساعت ۹ ویزیت دارم گشنمه . ننه خنک اصلا یادم نبود تنها کسی که خونه صبحانه نخورده بود خودم بودم 🧐🧐🧐و به این ترتیب رفتیم تریا بیمارستان . گفت چی می خوری منم طبق عادت گفتم قهوه 😬یه نگاهی کرد 😤😤😠 بهم که همون جا توانایی این رو داشتم دمنوش اسطخوتوس رو سفارش بدم . بعد از صبحانه بلند شدیم رفتیم بخششون که نوار مغز بگیرم که منو فرستادن یه اتاقی و آماده شدم فقط روسریم رو بر داشتم و اون کلاه رو گذاشتن سرم خیلی خندم گرفته بود چون قشنگ پرستارا حول شده بودن از حضور گاد فادر (همون پدر خوانده خودمونه)کل نوار گرفتن یه ربع طول نکشید که تموم شد و برگه های پرینت شده رو همون جا نگاه کرد که گفت بیا بریم اتاقم تشکر کردیم و رفتیم اتاقش خیلی جالب بود چون هیچی توش نبود . یه میز یه تخت یه پرده دو تا صندلی همین مطبش خوشگل تر بود . اصلا دفتر استادانی ما قشنگ تر از اونجا بود . بعدش رفت طرف چوب رختی رو پوشش رو پوشید گفت من باید برم بخش برای ویزیت یک ساعت دیگه بر میگردم مراقب خودت باش کاری هم داشتی زنگ بزن . و رفت بیرون منم که خسته خواستم رو صندلی بشینم که دیدم نه برم رو تخت . با این که از این تختای تزریقاتی بود و یه ذره شک کردم که کمتر از یک ثانیه بود که سریع رو تخت خوابیدم قبلش برقا هم خاموش کردم ولی یه مشکلی داشت اونم پتو بود خواب بدون پتو اصلا نمی چسبید ولی خوب چاره ای نیست منم دراز کشیدم کاپشن آقا رضا هم گذاشتم زیر سرم که نفهمیدم کی خوابم برد و از صدای گوشیم بیدار شدم . رفتم برداشتمش که مامان بود خواست حالم رو بپرسم منم گفتم خوبم و خواب بودم خداحافظی به جان خودم بیشتر از ۱۰ ثانیه با مامان حرف بزنه به عقلم شک میکنند . یعنیاا یخ کرده بودم . هیچ وقت بدون پتو نخوابید مثل من کرخت میشید تازه ساعت رو دیدم فقط یه ربع گذشته بود 😗😗در. این جور وقت ها برید ول بچرخید تو بیمارستان بهتر . باور کنید منم رفتم دونه دونه از پشت در ها سرک میکشیدم تو راه رو ها گرم تر بود که دیدم گوشیم زنگ میزنم آقا رضا بود گفت کجایی تو منم گفتم میام الان که دیدم ازمایشمم آمده و پشت در اتاقش مونده رفتیم داخل که گفت نامه اعمالت دست چپت باید داد این چه وضعشه هیچیت سر جاش نیست . منم گفتم نه باور کن من همه دارو ها رو خوردم 🤷به قول مدیر گروه همون دروغ که کنتر نمیندازه که گفت آره راست میگی دارو هات از شهریور دست نخوردست و این که ویتامین دی بدنت روی ۲ یعنی عملا هیچی دیگه کلسیم تیروئید و.. رو نگم راستش ترسیدم چون اصلا با عقل جور در نمیومد شرایطم یه ذره بی خیال بودم نه اون قدر که همه چی بهم بریزه که دیدم داره میخنده . که گفت از خودت نترسید از امپولایی که باید بخوری ترسیدی اره؟؟منم صاف گفتم بیشتر شک کردم آخه در این حد وضعم رو بد نمیدونستم . خندید گفت همه چی اکیه به جز ویتامین دی که اونم با هفته ای یه دونه آمپول حل میشه و فقط یه مقدار دارو های میگرنت رو عوض میکنم و دوزش رو بالا میبرم فقط میمونه یه چند تا شرط که باید انجام بدی؟ منم گفتم چی؟ اولیش این که دیگه زیاد تو خوابگاه نمونی و حداقل هر دو هفته یه بار بر گردی تهران دومی اینکه قهوه رو ترک کنی تا اون جایی که امکان داره لااقل روزی یه ماگ . سومین این که حتما هر چیزی شد لااقل به بابات ویا من بگی تا تو حلش کمکت کنیم. و خودت سر خود کاری نکنی که به حال دیروزت بیوفتی . منم دیدم راست میگه بلایی که تو این چند مدت اخیر سر خودم آوردم و باعث نگرانی بابا شدم که دست به دامن آقا رضا شده اصلا درست نبوده و قبول کردم دیگه سر خود کاری نکنم . تو فکر بودم که در باز شد و یه خانمی آمد داخل و گفت آقای دکتر دارو های که گفته بودین باورتون نمیشه یه مشمبا گنده بود که پنج تا آمپول رو در آورد که چهار تا یه جور. رو گذاشت کنار من چند یکی که نمیدونم چی بود . گفت این دو تا برای امروزته بقیه هفته ای یه دونه حالا بگم اینجا برات بزنن یا بریم خونه . منم گفتم خونه الان دوست ندارم اینجا باشم دیگه . قبول کرد و با هم رفتیم خونه که تا نشستم تو ماشین بخاری رو روشن کردم گفت سردته . گفتم آره یه ذره. تو اتاقتونم خوابم برد بد تر شد که خندید گفت گمونم سرما هم داری میخوریاااا بدنت هم ضعیف شده . که رسیدیم خونه مامان هنوز نیومده بود از مدرسه آقا رضا هم یه دمنوش اوردفت اینو بخور که برای سرما خوردگی عالیه
دستورشم آویشن کوهی و به لیمو و زنجبیل بود که عالی بود . مامان که آمد دارو ها رو دید باز سر آقا رضا غر غر کرد که بچه روزی ۱۰ تا قرص باید بخوره این چه وضعشه . که دو ساعت مجبور به توضیح شد که هر کدوم از فرصت برای چیه در آخر هم بند ه رو صدا کرد که برم اتاق نمیدونم چرا یه لحظه وحشت کردم . میدونستم دستش شبکه و آروم میزنه اصلا هم قبلش استرس نداشتم ولی وقتی آمپول های اما ه رو دیدم . گفتم نمیزنم . نمیخوام اینم قرصش رو بده بنده خدا که کپ کرد که چم شد یه دفعه مامان هم متعجب تا حالا اینجوری نبودم یعنی این کولی بازی ازم بعید بود که آخر گفت این رو هم بندازم بیرون یکی از آمپول ها رو باید بزنی مخصوصا با این حالت مامان هم شروع کرد که مگه بچه ای دو تا آمپول بیشتر نیست . این چه وضعشه ولی بد جور وحشت کرده بودم که آقا رضا مامان رو بیرون کرد خودش بردنم تو اتاق و آروم با حرف زدن خوابوندم که گفت یکی از امپولات هم بندازم بره با این حالت اون یکی رو باید بزنی که منم با کمک خودش آماده شدم که آمپول اول رو زد که دو ثانیه نشده جیغ زدم و سفت شدن که همش باهام حرف میزد که گفت یه ذره شل کن در بیارم در آورد ولی بالافاصله آمپول دومی هم زد که فقط کارم گریه بود . که دومی هم تموم شد و لباس هام رو درست کردم که نشست کنارم اون قدر آروم حرف زد باهام که خوابم برد .
پ ن ۱ :واقعا تو این چند روز قبل از امتحانات یک ریکاوریه عالی بود برام که انرژی بگیرم برای امتحان هفته ای که گذشت .
پ ن ۲. :راستش بهتر اینجا بگم چون دیگه جای دیگه ای نمیتونم باز گو کنم من تو شهر دانشگاهم یه نفر بهم تیکه انداخت اون قدر حرفش بد بود که من یا رو رو زدمش ولی چه میدونستم طرف چوب خشکه که با یه باد میشکنه و برای همین با دو تا ضربه من هم دماغش شکسته هم دو تا دندونش 😑😑 منم به بابا اینا هیچی نگفتم این که رفتم کلانتری و و پزشکیه قانونی و داد سرا . همش هم تنهایی البته با یکی از بچه های حقوق خوابگاه هم مشورت گرفتم . حالا بعد از یک ماه و نیم مجبور شدم به بابا بگم و بابا هم چون ما موریت بود صاف گذاشته کف دست آقا رضا و دایی که این دختر بزن بهادر دست شما باشه تا بر گردم . این فشار روحیه این مدت شده بوده کابوسم . 🤯🤯به قول بچه ها حالم کثافت بود . حالا که آقا رضا میدونه و بابا وضعیتم بهتر شده .
پ ن ۳:امتحانات رو خوب دادم و با معدل ۱۲:۰۵ ترم رو تمو.م کردم و البته با تنبیه بابا به غلط کردن افتادم که دیگه پسر مردم رو نزنمش یا اگه میزنمش یه دفعه بره اون دنیا (شوخی کردم جدی نگیرید ) ولی دختر ها خوبه بتونن از خودشون دفاع کنن به شرطی که کنترل خشمشون هم داشته باشن تا یکی گفت بالا چشمشون ابرو نزنن یارو رو با و دار کنید .
راستی حواستون به ویتامین های بدنتون هم باشه همین ویتامین دی کمبودش خطر افسردگی رو افزایش میده .
پ ن۴:mahsa.mavahed آیدی اینستا کنه دوست داشتین دنبال کنید . ممنون
خیلی دوستون دارم
موفق و پیروز باشید