خاطره یلدا جان
سلام منم یلدا ببخشید حدود یک ماهه که نتونستم خاطره آپ کنم ولی خاطره هاتونو خودم خب این خاطره برمیگرده به دوروز پیش
یکمی شکمم نسبت به قبلا برجسته شده پویان بعد اینکه فهمید باردارم منو برد دکتر تا تحت نظر باشم دکترم گفت بخاطر سن خیلی پایینم بارداری برام سخت و البته خطرناکه بخصوص چون کم خونیم دارم احتمال سقط جنین و نارسایی اون هست برام چند نوع تقویتی و یه قرص برای تهوعم نوشت خب این خاطره برمیگرده به اولین امپول تقویتی
بعد از اینکه از مطب دکتر بیرون اومدیم پویان گفت بریم رستوران
من:ن پویان نریم رستوران من حالم خوب نیس همش بالا میارم بریم خونه
پویان:چشم خانومم
رفتیم خونه بعد از اینکه غذا پختم بیشتر از چند قاشق نتونستم بخورم
پویان:چرا نمیخوری عزیزم
من:حالم بده نمیتونم
پویان:عزیز دلم تو الان دو نفری بخور خانومم
من:نمیتونم اصرار نکن
پویان;باشه باشه ببخشید
بعد از اینکه غذاشو خورد
پویان :گلم برو تو اتاق استراحت کن من ظرفارو میشورم
من:ن خودم میشورم
پویان:عشقم برو دیگه اذیتم نکن
من:باشه
من رفتم تو اتاق بعد نیم ساعت پویانم اومد یه امپولم دستش بود
من:پویان ن تروخدا
پویان نشست رو تخت :خانومم خانوم دکتر که با تو لج نیس بهت امپول تقویتی داده ببین هیچی نمیخوری باور کن واسه فسقلی خطرناکه تازه واسه توهم سخت میشه
من:پویان میترسم نزن
پویان:عزیزم نترس قول میدم اروم بزنم ببین چقدر کوچوله
من:ن پویان
پویان:خانومم لطفا بخاطر من اگه منو اون فسقلیو دوس داری
من:خیلی بدی بعد دمر خوابیدم که پویان داد زد
پویان:دمر نخواب یلداااااااا خطرناکه به پهلو شو
منم از داد پویان ترسیدم اروم به پهلو شدم
پویان:ببخش خانوم سرت داد زدم دیگه دمر نخواب
من:چشم
پویان:بی بلا
پویان شلوارمو داد پایین پنبه کشید اروم سوزونو فرو کرد
من:اخ
پویان:ـــــــ
من:اویییی اوخ
پویان :جانم جان اروم باش
من:اخخخخخ پویان درش بیار نی نیم دردش گرفت
پویان:فدای تو و اون نی نی بشم تمومه یکم تحمل کن الان درش میارم
من:ایی
که پویان درش اورد و جاشو ماساژ داد بعدم دستاشو شست و کنارم خوابید
اینم خاطره من ببخشید اگه بی مزه بود
یا حق