خاطره سارا مامان اکبر اقا
من سارام، در نیمه ی دهه ی سوم زندگیم به سر میبرم. دانش آموخته ی حقوق و کاراموز دفاع از موکلی که نمیشناسم در برابر کسی که نمیشناسم هستم. گربه ای به فرزندی گرفتم و اسمش رو، بنا بر شباهتش با شوهر عمه ی کج و کولم گذاشتم اکبر آقا. از این رو خودم رو توی وب به مامان اکبر آقا معرفی کردم و خواستم که به این نام شناخته بشم. شغل خونواده و جد و آبادم اهمیتی نداره، نه واسه شما و نه واسه خودم. به رسم معرفی نامه ی اول خاطرات در وب و احترام به رویه ی ایجاد شده میگم، مادرم یک کارمنده، توی یکی از ادارات مفت خور دولتی. دقیقا از همون کارمندای ترسناکی که توی ذهنتونه. دقیقا از همونا که ارباب رجوع رو پاس کاری میکنن به این اتاق و اون اتاق. اما خارج از اداره، برای من بهترین مادر دنیاست. پدرم پزشکه. تخصص اصلیش دعوا کردن و غر زدن و ایراد ایرادات بنی اسرائیلی به هر کاریه که من میکنم. این که حالا روی تابلوی مطبش به عنوان تخصص چی نوشته شده اهمیت چندانی نداره و تخصصش همونه که من میگم!
من طِی یک داستان رمان وار و عاشقانه عاشق شدم، عین کلیشه هایی که توی رمان های آبکی اینترنتی بی اصل و نسب میخونید، با چاشنی فیلم های اغراق آمیز بالیوود! حالا هم کنارش نشسته بودم و دستاشو گرفته بودم. دستای زخمی و پر از خراشی که من عاشقشون شده بودم. "امیر" دامپزشکی بود که من به یمن و برکت اکبر آقا باهاش آشنا شدم و خدا میدونه اون روزی که اکبر آقای بی جون رو انداخت رو دستم و گفت این زنده نمیمونه، بهش دل نبند و دقیقا همون زمانی که اشکام جاری شد و توی دلم بهش هزار فحش دادم، فکر نمیکردم یه روز دستشو بگیرم. اکبر آقا البته که نمرد! جون گرفت و سرپا شد و رابطه ی مارو به هم پیوند زد و منو رسوند به اینجا، دقیقا جایی که خاطرم شروع میشه. توی ماشین امیر...
از بد روزگار و مشغله های فکری و کاری زیاد، ما داشتیم از زمان کمی که خدا بهمون برای کنار هم بودن داده بود استفاده میکردیم. این زمان از ۶:۳۰ تا ۷:۳۰ صبح توی سرمای زمستون بود! اما این حداقلی بود که میتونستیم داشته باشیم.
از عاشقانهه های بینمون رد میشم، چون یا علاقه به شنیدن ندارید و یا سنتون به اندازه ی شنیدنش نیست و نیاز به سانسوره! اما پیشونیش داغ بود، بینیش سرخ بود و صداشم گرفته بود. به زور درمیومد. سرفه های خشک و آزار دهنده ای داشت و درجه ماشین رو روی ۳۲ درجه گذاشته بود و همچنان میلرزید، و من؟ جوانک عاشقی بودم که دستای عشقم رو ول نمیکردم و بیخیال بوسیدن و بوییدن و بغل کردن نمیشدم. خدا از سر تقصیرات من بگذره...
مثل عاشق های وب، من هم شروع به نصیحت کردن امیرم کردم که بره دکتر. من حتی هنوز هم نمیدونم که آیا اجتناب میکرد؟ میترسید؟ اجتناب نمیکرد؟ وقت نداشت؟ دکتر رفت؟ نرفت؟! و اینا اصلا مهم نیست، اقلا برای شما میدونم که مهم نیست. این خاطره خاطره ی من از آمپول خوردن امیر نیست! مطمئنا اگر هم قرار به تزریقی باشه اونقدر ماخوذ به حیا هست که جلوی من نکشه پایین، پس خاطره ای از ایشون ندارم. خاطره از شخص خود منه!!!
فردای اون روز وقتی اولین سوزش رو توی گلوم حس کردم، با خودم گفتم کاش حدود شرعی و عرفی رو رعایت میکردم و دست به این نامحرم عزیز نمیزدم! ولی دیر بود. بی سر و صدا یه کلدژل خوردم و باز رفتم زیر لحافم، تا وقتی که مامان و بابام صدام کنن که بریم. کجا بریم؟ خونه ی مادر بزرگ من، شمال!
شب به نزدیکی گرگان رسیدیم، تازه تبم شروع شده بود و سرم به شدت سنگین بود. گاهی سرفه های خشک میکردم، ولی توی اون شلوغی کسی حواسش به رنگ رخساره ی من نبود. شلوغی چرا؟ الان میگم خدمتتون.
بابای من یه خاله داره. یه خاله که نه، چند تا داره و یکیش مد نظر ماست. ایشون تصمیم گرفت با ما بیاد شمال. با شوهرش و پسر عجیب الخلقش که وصفش خاطرمو ناخوشایند میکنه. توقف های طولانی برای ناهار و نماز و توقف های مکرر به منظور قضای حاجات و گلاب به روتون مستراح، همچنین حرف های نسنجیده و بی جا و مکانشون و تظاهرشون به دینی که من شاهد عینیش بودم که ندارن، مسیر رو زهر مار ما کرد بماند، اما فضا به شدت با سر و صدای این خونواده شلوغ بود.
داشتم میگفتم، تو بحبوحه ی چرندیات و جیغ و داد های خاله زنک وار اینا، من که حس میکردم نامرئی ام روی تخت سوییتی که بابام از طرف دانشگاه گرفته بود ملافه انداختمو گرفتم خوابیدم.
همتون با سرماخوردگی آشنایید، پس وصف این که تا صبح چقدر بیدار شدم و خارش گلو چقدر عصبیم کرده بود فقط داستانمونو طولانی تر میکنه،پس فاکتور میگیریم.
القصه، به روال معمول جهان، صبح شد! خلاصه و مختصر و مفید، ما رسیدیم ماسال. خونه ی پدری پدر من! همیشه مهمونی رفتن توی سرماخوردگی رو دوست داشتم. بهترین بهانه بود برای این که از بغل و ماچ و تُف جلوگیری کنم، ولی حساب مادربزرگ و پدربزرگم جدا بود و عمق فاجعه رو وقتی دیدم که تک تک سلول های بدنم میگفتن بغلشون کن و فشارشون بده، اما نمیشد. با اجتنابم از بغل کردن ا
نگار مرئی شدم! انگار یکی بالاخره متوجه من و وجود من شد! حالا مامان بزرگم چهرش نگران بود و بابا بزرگم با سرزنش نگاهم میکرد و دنبال این میگشت که منو مقصر مریض شدن خودم بدونه. بابام پشت دستشو رو پیشونیم گذاشته بود و مامانم در حال غر زدن بود که چرا زود تر نگفتی! حالا سرم سنگین تر شده بود، بینیم گرفته بود، گلوم درد میکرد، بدنم درد میکرد و وقتی چشمامو توی حدقه میچرخوندم درد میگرفت. همچنین یه طرف سرم درد ضربان دار داشت. انگار میگرن داشت به سرماخوردگیم قدرت نمایی میکرد و میگفت عمرا اگه بتونی به اندازه ی من از پا دربیاریش!!!
از خونه مامان بزرگم بگم، یا بهتره از خونه مامان بزرگم تو تعطیلات بگم.
مامان بزرگ من، به حدی زایمان کرده و زاییده، که روایته که وقتی درد زایمان آخرین بچش میگیره، به در خونه نمیرسه و تالاپ، بچه میافته پایین. این بچه ها در جای جای کشور پراکنده ان. در استان ها و شهر های مختلف. حتی در کشور های مختلف! موقع تعطیلات از سراسر ایران و گهگاهی هم جهان، دور هم جمع میشن و میان اینجا.
شاید به نظرتون خیلی قشنگ و صمیمی بیاد، همینطوره، اما جالب بودنش فقط برای یک ساعته. به محض این که به مثانت فشار بیاد و ببینی تمام سرویس های بهداشتی اشغال شدن، یا وقتی بخوای آب بخوری و ببینی لیوان نیست، یا وقتی بخوای دوش بگیری و ۱۰ نفر قبلت زنبیل گذاشته باشن،و یا حتی وقتی که بخوای بخوابی و چپ و راستت انواع اقسام آدمبه انواع و اقسام حالات خوابیده باشن نظرت عوض میشه.
و این از مواقعی بود که توی خونه جای سوزن انداختن نبود!!!!
از فواید مریضی این بود که رفتم تو اتاق کوچولوی بالا که یه تخت چوبی فزرتی داره. من به عنوان مریض این حق رو داشتم که تنها، به دور از فک و فامیلی که خیاری روی زمین ولو شدن بخوابم. دو طرف سود بود! هم من راحت بودم و هم اونا مریض نمیشدن. اتاق هم اونقدر کوچیک بود که فقط ۱ نفر میتونست روی زمینش بخوابه.
بعد از نیم ساعت که لباسامو عوض کردم و میخواستم دراز بکشم مامانم با قرص و یه لیوان آب اومد تو.
یکیشون آنتی بیوتیک بدبو و منفور کو آموکسی کلاو بود.
خدا برای دشمنمم نیاره، تا کپسولشو خوردم بین زبون و حلقم گیر کرد. طعم وحشتناک و بوی فوق العاده چندش آورش توی دهنم پیچید و تمام محتویات معدم اومد بالا. خودمو با سرعت رسوندم دسشویی، و میدونم که خدا یار و یاور من بود که دسشویی خالی بود، و تمام چیزایی که به زور خورده بودم بالا آوردم.
(اگر حساس هستید،چند خط پایین رو نخونید، ادب حکم میکنه که بگم عذر میخوام گلاب به روتون، پیش از گفتن ای بخش از داستان.)
شما با این حالت نفرت انگیز آشنایی دارید، چشمای آدم پر اشک میشه و قیافه ی آدم تغییر میکنه...
مسواک زدم و رفتم طبقه پایین. مامانی واسم سوپ درست کرده بود و گذاشت جلوم و شروع کرد به تعریف کردن:
آره مامان جون بخور یکم حالت جا بیاد بعد دارو هاتو بخور. من همیشه وقتی بابات مریض میشد واسش همین سوپ رو درست میکردم. هیچی نداره که تو معده سنگینی کنه.
سوپو نگاه کردم، شدیدا آبکی بود و فقط برنج و یکم جعفری توی آب غوطه ور بود. بدون هیچ ادویه خاصی.
ادامه داد حرفشو:
باباتم هی بالا میاورد هر وقت مریض میشد، من واسش اینو درست میکردم.
پرسیدم یعنی اینو که میخورد دیگه بالا نمیاورد؟
نیشش باز شد و گفت: چرا اینم بالا میاورد. همه چیو بالا میاورد عزیز دلم، اما من وقتی اینو میخورد امیدوار تر بودم که بالا نیاره.
عمم همون موقع از اونور هال صدا زد: آره بابات خیلی بالا میاورد.(بابام به زمین خیره شده بود)
خاله ی بابام ادامه داد: اصلا از نوزادیش همین بود، خاله جان من یادمه که سر شونه ی لباسای من و مامان بزرگت و عمت همیشه پر از شیری بود که بابات استفراغ کرده بود!(بابام به خالش چش غره میرفت به امید این که ساکت شه.)
عمه کوچیکم گفت: واااای تازه خواستگاری دختر فلانی هم که رفته بودیم براش بعد از مراسم جلو در خونشون بالا آورد (مامانم یه چش غره به عمم و یه چش غره به بابام رفت و هر ۲ به زمین خیره شدن)
سرتونو با بحثای چندش آور به درد نیارم، دونه دونه خاطراتشونو از بابای بدبخت من گفتن، منم کم نذاشتم که. با هر قاشقی که میخوردم یکی خاطره میگفت و منم میزدم زیر خنده، اما نگاه زیر چشمی بابام به من که قاشق به دست به اتفاقاتی که تعریف میکردن میخندیدم گویای فقط و فقط یه جمله بود: رو آب بخندی...
۳ روزی که اونجا بودیم به هر فلاکتی بود گذشت، بدن درد و سردرد منو از پا دراورده بود و تحت تاثیر دارو ها تقریبا ۸۰٪ روز رو یا خواب بودم و یا دراز کشیده بودم و چشمام بسته بود. دوباره راه افتادیم که بریم سمت گرگان و شب رو اونجا بخوابیم تا برگردیم مشهد. شکر خدا این دفعه من ملزم به تحمل خاله ی پدرم و خونوادش نبودم.
بعد از این که رسیدیم به سوییتی که بابام گرفته بود خودمو رو تخت ولو کردم. نفهمیدم چی شد. خوابم برد؟ نبرد؟ یکم که هوشیار شدم دیدم بابام داره به مامانم میگه مطمئنی منظم خورده دارو رو؟ تبش باید قطع میشد تا الان. تا دید چشمام بازه بلندم کرد و گلومو معاینه کرد. با دستش زیر گردنمو لمس کرد و پشت دستشو گذاشت رو پیشونیم.
دوباره برگشتم زیر پتوم، خیلی سردم بود. سعیمو کردم که بگیرم بخوابم. توی این چند روز با این که همش خواب بودم اما خواب درست و حسابی نداشتم و توی خواب و بیداری بودم. از خارش گلو درست خوابم نمیبرد. نکته ی مثبت این بود که بیماریم توی زمانی که باید سر کار و دانشگاه میرفتم نبود و منو از کار ننداخته بود.
فهمیدم بابام رفت بیرون. حدود ۲۰ دقیقه بعدشم برگشت، با یه کیسه دارو.
تو کیف من بیشترین چیزی که پیدا میشد دارو بود. از بو و طعم آنتیبیوتیک حالم داشت به هم میخورد دیگه. گاهی به همین خاطر بالا میاوردم و مجبور میشدم دوباره یکی دیگه بخورم.
کیسه جدید محتویاتی داشت که احتمالا شما به خاطرش تمام این خاطره رو با شوق دنبال کردید و منتظر وقوعش بودید، یکم دلتون خنک شه شاید.
آره عزیزان، آمپول بود توش. نه از این کوچول موچولو ها که سر شیششو میشکنن و میکشنش تو سرنگ کوچولو و میزنن.
پنی سیلین های خوشگل سفید پودری که با آب مقطر باید قاطی میشد 😊 آره از همونا که درد داره.
یه مدتی بود از شرشون خلاص بودم.
بابام اومد کنار تخت، با لحن تحکم آمیزش پرسید یادته کی زدی آخرین بار؟ گفتم آخرین بار واسه دندونم همین چند وقت پیش زدم. دوزاریش افتاد چه زمانیو میگم. از مزایای هی آمپول زدن یکیش اینه که نیازی به انجام تست نیست! یه جا کمتر سوزن میخوره که همین هم غنیمته.
رفت سراغ آمپول و یه سرنگ باز کرد، آمپولو جلوی چشمم کشید داخلش. هیجوقت به این صحنه نگاه نمیکردم! همیشه سرمو تو بالش فشار میدادم و تمام درکم از مراحل تزریق همون حس سردی پنبه و درد بعدش بود! الان دیدم مایع سفید کدر داره خیلی آروم وارد سرنگ میشه.
بابام با نگاه چپ نگام کرد و گفت نمیخوای بخوابی؟ نشسته بلد نیستم بزنم!
یه نگاه به مامانم انداختم، دیدم روی تخت کناری دراز کشیده و داره با گوشیش ور میره. تا منو دید که دارم نگاهش میکنم به پهلو شد و پشتش رو کرد بهم. بالش رو زدم کنار و دمر خوابیدم، شلوارمو از سمتی که بابام نشسته بود یکم دادم پایین، سرمو هم گذاشتم رو دستام و منتظر شدم.
پنبه رو کشید و گفت نفس عمیق بکش. منم نفسمو دادم تو که سوزش سوزنو حس کردم. ۲-۳ ثانیه هیج حسی نداشتم، بعدش یهو دردش شروع کرد به زیاد شدن همراه با سوزش...دندونامو فشار دادم به هم و منتظر شدم تموم شه. بالاخره دوباره پنبه رو گذاشت و گفت تموم شد. داروهامم اثر کرده بود تقریبا، تبم پایین اومده بود و سرم سنگین تر شده بود. گرفتم خوابیدم. چند بار تا صبح بیدار شدم، چون گلوم خیلی اذیتم میکرد. همینطور خیلی هم تشنه میشدم و خیلی دسشویی میرفتم. دلم لک زده بود واسه یه خواب عمیق از شب تا صبح!!!
صبحش راه افتادیم بریم به سمت خونه. از خوبیای مریضی اینه که کسی ازت انتظار کمک توی جمع کردن ملحفه ها و وسایل و کیفا و... که نداره هیچ، وسایل تو رو هم جمع میکنن!!!
حس کردم گلوم بهتر شده. وقتی فکمو تکون میدادم هم دیگه بناگوشم درد نمیگرفت. حس بهبود داشتم بالاخره.
سرتونو درد نیارم، بعد از این که اکبر آقا رو از خونه ی خالم آوردیم، بالاخره وارد خونه ی خودمون شدیم.
۴-۵ روز خونه خالی بود و هواساز هم خاموش...خونه از بیرون سرد تر بود! انگار وارد سیبری شدی!
حالم به وضوح بهتر بود، اما برای این که کمکی توی آوردن وسایل نکنم خودمو زدم به بیحالی 😊 رفتم تو اتاق خودم و با همون کاپشن و لباسا خزیدم زیر پتوم. هوای خونه اونقدر سرد بود که نوک دماغم یخ زده بود. اکبر آقا هم بعد از یک دعوای جانانه با من سرِ جا توی تخت، یکی با ناخوناش زد تو صورتم و موفق شد خودشو زیر پتوی من جا بده!
یکم با گوشیم ور رفتم که بابام دوباره اومد تو اتاقم! بدون در زدن، بدون خبر دادن! بدون هیچ چیز خاصی!
مکالمات زوری و از پیش تعیین شده ی یکی از اعضای خونواده با عضو مریض رو طی کردیم. همینا که تو خاطره ی شما از ما بهترون به این صورته که: بهتر شدی قربونت برم؟ دیگه فلان جات درد نمیکنه قند عسلم؟ بعدم با ماچ و بوسه و ای جان گفتن به پایان میرسه!
اما توی خاطره ی منِ معمولی به یه بهتری؟ و آره گفتن من خلاصه میشه.
شروع کرد به آماده کردن آمپول! دوباره پنی سیلین بود!!! با لحن اعتراض امیز گفتم: اینو که دیشب زدم!!!! و با لحن تمسخر آمیزش جواب داد: عه خوب شد گفتی، نمیدونستم. باشه دیگه نمیزنم! و بعد چشماشو تنگ کرد و چش غره رفت بهم!!!
خواستم به شکم بخوابم، دیدم اکبر آقا خودشو رو ۲/۳ عرض تخت پهن کرده و جایی نمونده که من دمر بخوابم!! یکم جا به جاش کردم، چند بار دستمو گاز گرفت که جا به جاش نکنم و بالاخره موفق شدم فضای کافی برای دمر خوابیدن رو ایجاد کنم!!!!!
بابام پتو رو از روم زد کنار، سریع شلوارمو از سمتی که نشسته بود دادم پایین (قبل این که خودش با اخلاق حسنش تا زانو بده پایین و بعد غر بزنه!) پد الکلی رو کشید و سوزن رو فرو کرد. سعی کردم نفس کشیدنامو منظم کنم که بتونم تحمل کنم، اما یهو دردش شدید شد، همراه با سوزش. آهم درومد بالاخره. دندونامو روی مچ دستم فشار میدادم که تموم شه فقط. دوباره دعوام کرد که شل کنم پامو تا تموم شه، منم چشمام از سوزشش پر اشک شده بود. یکم آروم تر شدم و سعی کردم عضلاتمو شل کنم که دوباره دردش شدید شد و یهو سوزنو کشید بیرون و دوباره سردی الکل رو حس کردم.
دوباره لحن بابام به حالت عادی برگشت. گفت فعلا همینا کافی ان. هیچوقت نمیدونستم بعد از آمپول زدن باید چیکار کنم راستش! چشمام پر اشک بود، جای تزریقم هم درد میکرد. من نمیدونم شما چجوری بعد از تزریق تشکر میکنید 😂 فقط به پهلو چرخیدم و اکبر آقا رو تو بغلم فشار دادم.
در حالی که دوباره چرخیدم و به پشت خوابیدم روی تخت و جای آمپول همچنان میسوخت خیره شدم به سقف و به بدبختی های کاریی فکر کردم که از فردا دوباره درونش غرق میشدم و دیگه وقتی برای مریض بودن بینش پیدا نمیکردم.