خاطره farfary
خاطره دوم مربوط به دو قلو های خالم هست الان 5 سالشونه این خاطره مربوط به دو سال پیش هست سرماخوردگی داشتن مامانم و خالم بردنشون دکتر دکتر هم به هر کدوم 6 تا 6.3.3 داد هر روز میرفتن میزدن اول خالم گولشون میزد میگفت میخوایم بریم پارک بعد به در بیمارستان میرسیدن دو تاشون میزدن زیر گریه جیق و داد و فریاد یه بار خونمون بودن دوتاش چون تب بالا داشتن عرق کرده بودن بعد داشتن نگاه برنامه کودک میکردن دختره گفت مامان ببین اینا عرق من عرق کردم دیگه تب ندارم تو رو خدا به دکتر بگو دیگه آمپول نزنه تو رو خدا پسره هم گفت اره اینا عرقه من تب ندارم تو رو خدا خالم گفت من نمیتونم دخالت کنم باید دکتر معاینتون کنه بگه آمپول میخواد یا نه دختره گفت نه مامان ما نمیایم خودت برو بگو اینا عرق کردن دیگه تب ندارن خوب شدن دیگه آمپول نزن خالم گفت باشه حالا تا فردا گفتن یعنی امروز دیگه حالا آمپول نمیزنیم خالم گفت حالا تا بعدا یه بار هم رفته بودیم پارک هی میگفتن مامان تو رو خدا ما خوب شدیم دیگه دکتر آمپول نزنه یه جوری التماس میکردن آدم دلش کباب میشد خلاصه امپولاشون تمام شد ولی من نمیدونم واقعا لازم بود واسه دو تا بچه 3 ساله نفری 6 تا پنیسیلین
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۴ ساعت 13:51 توسط
|