سلام به همگی ❤️. 
خوبین خوشین سلامتین ؟ انشالله 👌. 
خاطره ساز شدم دوباااااره😒.  
شنبه بود ساعت نزدیک 3 اینا نماز که خوندم به شدت احساس سرگیجه کردم  و رفتم دراز بکشم با گوشی یکم بازی کردم تا یکی دوساعت که سرگیجه ام شدت گرفت و گوشیمم و پرت کردم و یه چند دقیقه چشمامو بستم کلا 🤦‍♀حالت تهوع علاوه شده بود که  دیگه نتونستم تحمل کنم زنگ زدم مامان یه آب قند برام بیاره به چایی نبات خیلی غلیظ برام آورد گفت چیشده یهویی خوب بودی که دختری ! گفتم نمی‌دونم احتمالا فشارم پایین اومده اینو بخورم خوب میشم گفت بخور فعلا خوب نشدی بریم دکتر و برق بالاسرمو خاموش کرد تو چشمم نزنه و  رفت ، یعنی انقدی حس بدی بهم دست داده بود که اصلا چشمامو نمی‌تونستم باز کنم چشم بسته چایی رو تا نصفه خوردم  تا جایی که کل خونه دور سرم بود دستام یخ کردن و بدنم شروع به لرزش کرد پتو کشیدم که در اتاق و زدن مامانم بود نتونستم سرمو بلند کنم مامان  تعجب کرد گفت وای زنگ بزنم  بگم مهدی بیاد   راحیلم خوبی  سرتو بلند کن ببینم ؟ گفتم نمیتونم بالا سرم گیج می‌ره حالت تهوع داشتم احساس می‌کردم می‌خوام بالا بیارم😔😭. تند تند زنگ زد به بابا گفت راحیل حالش خوب نیست میبرمش بیمارستان بیا عزیزم بعدم خیالش و راحت کرد خیلی اتفاق خاصی نیفتاده تند تند پالتومو تنم کرد و شالمو انداخت رو سرم خیلی نامرتب بودم ولی واقعا نمیتونسم  سرمو تکون بدم ، با همون شلوار ورزشی مشکی رفتم 
زیر بغلم و گرفت و آهسته آهسته از رو پله ها رفتیم گوشیش ک داخل جیبش بود زنگ خورد کمک کرد بشینم روی مبل و رفت کیفش و برداره گوشیش و جواب داد من  فقط  صدای این طرف و داشتم که گفت سلام بهنام جان مرسی خوب که نمی‌دونم والا رفتم اتاقش دیدم میلرزه چشاشم باز نمیکنه میگه سرم گیج می‌ره تو از کجا میدونی ؟ آها مهدی پیشته ؟ بهش بگو میریم درمانگاه سرچاراه فعلا، ببرم رضوی ؟ آها باشه باشه پس من میرم شمام بیایین فعلا خداحافظ . کمک کرد رفتیم بیرون انقد هوا سرد بود که شروع کردم ب لرزش صندلی رو خوابوندم برام و منو کمک کرد بشینم رفتم رو ویبره کلا دندونام چنان بهم میخورد دستام و سر انگشتام یخ کرده بود گفتم مامان گفت جان مامان درجه رو ببر بالا سرده گفت بالا عزیزدلم ، پالتوشو انداخت روم و رفت به سمت بیمارستان رضوی گفتم چرا اومدی اینجا ماماننن گفت بهنام گفت برین اینجا الان خودش و بابا میان انقد بدحال بودم نتونستم جوابشو بدم افتضااااااح. سریع کمک کرد رفتیم اورژانس و خداروشکر کلی خلوت بود ، نشستم رو مبل و مامان رفت قبض بگیره سریع رفتیم داخل اتاق پزشک و یه خانم دکتر خیللللی خوشگل😁 البته بعد اینکه حالم اومد سرجاش دقت کردم و آنالیزش کردم 😅 گفت خب چیشدع عزیزم مشکل چیه مامانم براش گفت پرسید ازم که قرص اشتباهی خوردم یا کسی اشتباهی بده بهم یا چند روز قبل دارو  بیخودی خوردم ؟ گفتم نه اصلا پاهامو تند تند تکون میدادم که گفت چرا پاهاتو تکون میدی گفتم سرده الکی مثلاً ( استرس گرفته بودم )  گفت علائمتو و دقیق بگو گفتم و تبمو گرفت و گفت پالتورو در بیارم مامان از تنم درش آورد ک فشارمو بگیره ، فشارسنج و کیپ کرد یهو گفت چرا انقد فشاااارت پایینه رو  شیش و نیمهه تند تند برام نسخه نوشت به یه خانم دیگ گفت قندمو اندازه بگیره اونم اومد سرانگشتام یه سوزن زد 😑🥺  و گرفت و پنبه گذاشت رفت مامان نسخه رو گرفت که جز سرم و آمپول هیچی نبود ، ب خانم دکتر نشون داد ایشونم گفت بدو سریع بخواب رو تخت اون پرستاره دوباره اومد یه لیست دستش بود پر کنه دکتره هم  اومدو یه اصطلاح گفتن و بعد زیر چشمشو دید که پرستاره سنش بیشتر بود گفت نه این اکثر چشم رنگیا اینطورین معلوم بود ب چیزی شک کرده🤦‍♀😂 قندم رو 90 بود که به نسخه اضافه کرد و گرفتن ، سرم و اومد متصل کنه یه اسپری زد رو محلش و پنبه رو کشید خواست بزنه دستمو کشیدم گفت آروم باش عزیزم فشارتم پایینه پیدا نمیشه رگت مامان دستمو گرفت که سوزنو فرو کرد یه اییی بلند بالا گفتم که اوکی کرد همه چیزو سه تا آمپولم زد توش که سرم زرد رنگ شد 😐 
صدای خانم دکتر و دونفر اومد که اومدن داخل اتاق دیدم بابا و عمو ان بابا اومد کنارم و پرسید چم شده و اینا 
بعدش به مامان گفت خانوم بیا لطفاً و رفتن بیرون دیدم دکترهای داره برا عمو توضیح میده حال منو بعدم عمو گفت راحیل چی خوردی امروز دیروز دیشب ؟ گفتم هیچی گفت منو ببین حالا بگو گفتم بخدا هیچی نخوردم گفت همونطوری ک گفتم خوراکت سرجاشه ؟ آره گفتم هوم گفت باتوام هوم یعنی چی ! گفتم بعدا میشه بپرسیا😕 الان بیخیال من شو عمو گفت  خودت هنوز شعورت نمی‌رسه و حرف هیچ بنی بشری رو جدی نمی‌گیری یهویی انقد افت فشار ؟ گفتم تقصیر من چیه خب یهویی سرگیجه گرفتم 😢 گفت از بس سهل انگاری اگر سه روزم هیچی نخوری اصلا مهم نیست برات گفتم عمو چرا الان گیر دادی 😢🤦‍♀ 
بهنام : بخواب فعلا بعدا کارت دارمم انقد  با لحن بدی حرف میزد که جلو اون خانمه اعصابم بدتر خورد شد من وقتی یه چیزی اعصابمو بهم میرزه یا ترس دارم پاهام نا خداگاه تکون میدم رو تخت بودم و پاهام و میلرزوندم که از مچ پام گرفت گفت راحیل !! آروم باش عزیزم گفتم فحش بده بابا بیا بزن منو اصلا ، به همه بیمارات اینجوری روحیه میدی یا سرزنش می‌کنی که چرا مریضن ؟ مامانم کو اصلا بگو بیاد گفت آروم عزیزدلم رفتن بیرون چکارش داری مامانتو اشکتم که دم مشکته بعدم بوسم کرد گفت میدونی خانم .. گفت چی گفتم نخیر نمی‌دونم . گفت برادر زادت مشروبات الکی مصرف کرده ؟ گفتم آها خب مبارکه توام ک باور کردی گفت جوجه تو نوشابه نمیتونی بخوری مشروب الکلی کجات بود😂 بهش گفتم که جنابعالی استرس داری عالم اندازه . سرمو تنظیم کرد که بابا و مامان اومدم یکم دستشون خوراکی بود گفتم من حالم بهم میخوره مامان اینا چیه ؟ بابا گفت قندت پایینه بابا ، چشمامو بستم که یکم خوابم برد با سوزن سرم پریدم که چسب کنارشون کندن برام و پنبه رو عمو فشار داد گفت خوبی الان ؟ پرستار اومد گفت خب بهتری عزیزم ؟ بخواب اون یکی امپولتم بزنم برات با بغض گفتم مگه آمپول دارم 😢😭 گفت آره فقط یه دونه آماده شو ، به خانمه اعتماد نداشتم 😂 به بهنام نگاه کردم یعنی خودت بزن به پرستاره گفت ممنون خانم ... من خودم براش تزریق میکنم گفت باشه دکتر هحور مایلین و رفت مامان پالتومو تنم کرد که دکتر اومد دوباره فشارمو گرفت مجبور شدم دربیارم 


پالتورو . فشارم 10 و نیم بود گفت خب خداروشکر فشارتم که اوکی شد بیشتر مراقب خودت باش خوشگل خانم ! گفتم هستم بهنام گفت آره خیلی 😝 بد نگاش کردم گفت هنوز آمپول داریا حواست باشه دکتره ک رفت ،  کنار دستم بود که نیشگون گرفتم گفت جوجه تو جون داری آخه ؟ 😒 بابا خندش گرفت بود گفت بریم ، مادرجون کلی نگران شد ما اونجا بودیم گفتم چرا گفتین همش تقصیر این بهنامه همه چیزو شلوغش می‌کنه 😕 بریم خونه من میرم پیش مادرجون عم‌و گفت بریم پس  گفتم باتوکه نمیام میرم خونه خودمون  با بابام میام گفت دیوونه که شاخ و دم نداره😒 خلاصه منو مامان رفتیم خونه مادرجون زنگ زدم گفتم میام که گفت بیا برات دمنوش فلان گذاشتم یکم هنوز سرگیجه داشتم یه سری وسایل برداشتم و با بابا رفتم اونجا که بابا برگشت مادرجون اومد استقبالم گفت دختر گل و نازنینم خوبی مادر ؟ بهنام سرش تو لبتابش بود گفت دختر خلت فشارش رفته بود رو 6 جوابشو ندادم مادرجون برام چایی برگه به و دارچین آماده کرده بود توشم پر نبات 😁 یه لیوان بزرگ ازون خوردم که بهنام رفت امپولمو آورد گفت همینجا بخواب بزنم گفتم خوبم الان فشارمم که بالاس دیگه لازم نیست که داشت آماده میکرد گفت حاظری دیگه ؟ گفتم نزنم ؟😭 گفت یه ذرس بابا اصلا درد نداره که بخواب اذیت نکن گفتم تو که عادته همیشه ضایع کنی منو بعدم خوابیدم گفتم آروم بزن جون من 😭 گفت مادر میدونستی راحیل امشب نوشیدنی‌ الکلی خورده ؟ مادرجونم گفت خدا مرگممم چی ؟ پنبه که کشید سفت کردن دوباره پنبه کشید گفت شل سریع ، گفتم دروغ میگه بخدا همون لحظه فرو کرد و آروم تزریق کرد اولش درد نداشت آخرش دیگه صدام در اومد درش بیار دیگه کشید بیرون پنبه گذاشت 😕🤦‍♀ . 
تازه گریم گرفت 😂😂 گفت تموم شدا باید چند ثانیه قبل گریه میکردی بالشتک کوچولو کنارم بود زدمش گفتم اصلا با من حرف نزن غریبه پرست ، مادرجون جلو همکارش انقد باهام بد حرف زد که نگو هنوز بغضم داشتم مادرجون گفت چراااا آره بهنام ؟ اذیتش کردی باز؟ گفت راحیل آخه چی گفتم بهت مگه من قربونت برم گفتم با من حرف نزن اصلا که خیلی دلم گرفت ازت سرم داد زدی اه اصلا چرا تو نمیری خونه مادر زنت مادرجون گفت بهنام ساکت باش از صبح کن سرت تو اون ماسماسک بود الآنم برو راحت بذار بچمو 😕😂 بهنام جدی  گفت راحیل دکتر مستثاری پس فردا مشهده میریم پیشش به برنامه غذایی درست و حسابی بده بهت یا میای از رو همون برنامه خوراکت و تنظیم می‌کنی یا حق نداری یک خط درس بخونی جواب ندادم سرم و کردم تو گوشیم با یکی از دوستام چت میکردم گفت فیلم بذارم ؟ جواب ندادم مادرجون خندش گرفته بود. می‌گفت شما همیشه باید باهم همینطوری باشین ؟ گفتم من که کاریش ندارم اون اذیتم می‌کنه فقطم ب من گیر میده میز و از جاش برداشت و دوتا بالشت و پتو آورد گفت بیا انقد حرف نزن سرتم از تو اون گوشی در بیار بیا یکم استراحت کن دیدم بیراه نمیگه بی حرف رفتم از لباساش و برداشتم پوشیدم 😂😅 خیلی باحال شده بود قیافم تو آیینه که خودمو دیدم زیر چشمام سیاه ، زرررررد بودم و لبام خشک 🥴🤦‍♀😐 بعدم رفتم کنارش گفت باز تو لباسای منو برداشتی ؟ پرووو . حرف نزدم که گفت به لحمدلله از زبون افتادی ؟ گفتم خیر سرت باهات قهرم الان ولی بهنام خداییش مبخام این دونه دونه موهاتو بکنم که جلو اون دختره اونجوری باهام حرف زدی گفت باشه حالا بیا بعدا یه فکری برا موهام میکشیم گفتم به من میگه پرو😕 . یه فیلم گذاشت یکم ک گذشت گفت خوبی الان ؟ گفتم هوم گفت بله رو برا کی گذاشتن ! گفتم برا سر عقد 😐 گفت جدی گفتم راحیل مشکل نداری ؟ زیر دلم درد داشت ولی نگفتم گفت نزدیک ماهانته  فک کنم درسته ؟ (زدم کوچه علی چپ گفتم این فیلمه رو منوچهر هادی ساخته ؟) رفت آشپزخونه گفتم بیا دیگه فیلم تموم شد ، یه لیوان بیشتر شبیه پارچ بود آورد گفت بخور ، گفتم چیه گفت چیز بدی نیست ، شیر خرما و گردو بود تا آخر خوردم و فیلمم تموم شد از تنبلی مون همونجا خوابیدیم😅 .

 

❤️❤️❤️❤️

/ سپاس ازینکه خوندین 

// شادم که حسود نیستم ؛ محسودم

///دعا رو فراموش نکنیم حتی در شادی ها . 

//// افسانه‌ای مصری وجود داره که میگه، بعد از مرگ از انها فقط دو سوال پرسیده میشه سپس به بهشت میرن، یا شادی را یافتی؟ ایا شادی افریدی؟ احتمالا فقط یه افسانه‌ است ولی بنظرم زیباست.

در پناه حق ❤️