خاطره مهساجان
سلام مهسا هستم یک کشاورز
خب ممنون از همه کسایی که نظر گذاشتن برای خاطرم خیلی خیلی ممنون راستش اول میخواستم یکی از خاطرات دوران نوجونیم رو بنویسم ولی بعد دوباره خاطره ساز شدم .چهار شنبه هفته پیش که از یه سفر برگشتم بابا هم آمد خونه برای اولین بار بود که بعد از فهمیدن قضیه دادگاه میدیدمش اون قدر استرس داشتم که نگو و از اون جایی که اخلاق بابا رو خوب میشناختم که توی این جور مواقع کلا نباید چیزی بگم . میخواستم هم نمیتونستم چیزی بگم راستش از واکنش بابا هم میترسیدم هم مطمئن بودم یه دو ساعت مرگ بار گذشت که بابا گفت بیا بشین و دوباره ساکت شد انگار تازه میخواستم زبون باز کنم منم شروع کردم گفتن از اول که چی شد کجا بود و چی کار کردم و کجا ها رفتم . تایم میگرفتی نیم ساعت داشتم فک میزدم .که کلا به بابا نگاه نمی کردم . دیگه داشتم گردن درد میگرفتم که بابا گفت برو بخواب فردا میریم کوه منم گفتم همین ؟.! بابا هم گفت نکنه مدال هم میخوای منم رفتم تو اتاقم مثلا بخوابم که تا صبح نخوابیدم که ساعت۴ صدا از آشپز خونه میومد که بابا بود داشت وسایل کوه و صبحانه رو آماده میکرد منم رفتم جلو سلام دادم و فقط یه جواب سرد گرفتم ازش و راه افتادیم به سمت چالوس راه که افتادیم۱ ساعتها رسیدیم اون قدر جو بینمون سنگین بود که دیگه داشت حالم بده میشد که یه جا برای صبحانه وایستادیم که بابا بالاخره شروع کرد حرف زدن اون قدر صحبتامون طولانی شد که فقط۱ ساعت طول کشید ما هم نشسته وقتی بلند شدیم بنده به پهنای صورت داشتم گریه میکردم . بعدش چون طول کشیده بود و بدنامون سرد شده بود بابا گفت بر گردیم دیگه عملا آمده بودیم فقط حرف بزنیم .
تو راه برگشت دیگه خسته شده بودم ولی هوا عالی بود برگشتیم خونه و من دوش گرفتم و لالا... تا ساعت ۳ بعد از ظهر یعنی من میرفتم معدن کار میکردم این قدر بدن درد نمیگرفتم که کلا پای چپم از درد داشت عضلاتش جدا میشد با زحمت آمدم پاشم برم بیرون اصلا نمیتونستم پای چپم کلا تعطیل بود دیگه با گوشیم به بابا زنگ زدم بیاد اتاقم چون اتاقم توی راه رو و صدا به سختی میرسه پذیرایی و آشپزخونه که بابا در عرض نیم ثانیه آمد گفت چی شده بهش گفتم نمیتونم پای چپم رو تکون بدم دست به ساقم میزد از درد میخواستم جیغ بزنم گفت بذار کمکت کنم بریم حمام باید با آب گرم ماساژ بدی منم با هزار مکافات رفتم حمام و یه صندلی آورد نشستم گفت کمک میخوای که گفتم نه خودم میتونم که حدود نیم ساعت فقط با آب گرم و داغ گرفتم و ماساژ دادم احساس میکردم بهتر شده لااقل میتونستم پام رو بذارم زمین با هزار سختی رفتم پذیرایی که بابا با قرص متاکاربامول آمد و یدونه بهم داد بخورم تا عضلاتم برگرده و دو تا کیسه آب گرم هم گذاشت رو پام ولی وقتی میشستم و میخواستم بلند شم دیگه پام یاری نمیکرد جوری که میگفتم دیگه نمیتونم راه برم و بابا میخندید ولی یه ۵ دقیقه که راه میرفتم آروم میشد انگار گرم شدن و دردش کمتر میشد .اون قدر دور خونه راه رفتم که بابا گفت بسه دیگه سرگیجه گرفتم بپوش بریم دکتر دو تا آمپول بزنی درست میشی 🤯🤯🤯آخه پدر من وقتی خودمون میدونیم گرفتگیه چرا بریم دکتر ؟ اصلا همین الان قرصش رو خوردم خوب میشه اون آمپول گاویا مخصوص خودتون و کمر دردتون ؟!( آنقدر بابا کمر درد گرفته دیگه همه دارو های شل کننده عضلات و حفظم ) خب نیا منم دارم میرم خونه مامانم شام یه چیزی ردیف کن تا بیام . 🥴🥴🥴منم که وقتی نگران آمپول خوردن باشم دیگه به این فکر نمیکنم من با این پان چجوری سر پا وایستم برای غذا درست کردن دیگه کمرم هم داشت جیغش در میومد از بس راه رفته بودم نشستم رو مبل به کتاب خوندن که تلفن زنگ زد . یعنی بابا بود هیچ بنی بشری زنگ نمیزدا حالا که تلفن اون سر خونست منم دیگه پایی برای بلند شدن ندارم داره زنگ میزنم برام😡😡😡منم بر نداشتم که حدود نیم ساعت بعد خود بابا آمد خونه با غذا دستش منننن🤗🤗 گفت چرا تلفن رو جواب نمیدی ؟من بااشناییتی که با گربه شرک دارم گفتم دیگه نمیتونم بلند شم پاک خشک شده. اونم گفت نمیخواد بلند شی بیا غذا بخوریم . که خود بابا میز عسلی رو آورد جلوم و با هم ناهار و شام و یکی کردیم . بعد از غذا و جمع کردن ظرفا رفت راه رو اتاقا و با تمام لباسام آمد بیرون بعدشم گفت کی میخوای یاد بگیری وسایلت رو آوزون کنی؟ بپوش بریم منم دیگه چیزی جز چشم گفتن ندارم بابا رفت سمت اتاق خودش منم همون وسط پذیرایی با زور لباس پوشیدم و در آخر بابا صدا کردم . آمد و دوباره با کمکش بلند شدم پیش به سوی درمانگاه از شلوغ بودن و انفلانزا گرفتن ۶۰%از بیماران که بگذریم من با کمک بابا رفتم نشستم صندلی بیمار و دکتر که یه آقا جوونی بود با عینک آفتابی نشسته بود . تنها فکری که کردم این بود که یارو میگرن داره و شده پلاناریا مغزش دستور فرار از نور میده که با قطره های چشم کنار دستش این گزینه حذف شد همین جوری مشغول بررسی بیماری دکتر بودم که یادم رفت مریض منم با دست بابا که زد به شونم جای منو و آقا دکتر عوض شد و دوباره من شدم مریض که گمونم برای چندمین بار پرسید مشکل چیه ؟ من گفتم تمام عضلات پام قفل کرده هر کاری هم کردم باز نشد . بابا هم گفت آمدیم کلیدش رو شما بدین . دکتر که دید میتونه خستگیش رو با یه پدر دختر پایه بگذرونه شروع کرد مزه پرون و به گرفتن شرح حال که همه رو گفتم به جز ۱ ساعت نشستن روی سنگ یخ 🥶🥶🥶 که گفت راه برو منم عاقل اندر صفی نگاش کردم که ...من اگه میدونستم راه برم که پیش تو نمیومدم که خودش فهمید خداییش باهوش بود گمونم برای همین پزشکی قبول شده بود که دفترچه رو از بابا گرفت و شروع کرد به دارو نوشتن که میپرسید کدوم پماد رو خونه داریم دیگه ننویسه که هر چیزی رو داشتیم به جز اون آمپول مسخره رو . منم تا رسید به امپوله گفتم میشه یه آمپول شل کننده کم حجم تر بدید تازه مثل متاکوربابول روغنی و درد ناک هم نباشه . دکتره با یه نگاه گفت نه تازه دوتا هم نوشتم که اگه تا فردا بهتر نشدی اون یکی هم بزن که با فریاد تو دلم گفتم حتماااا😶😶😶😶 دیگه منم رفتم بیرون نشستم تا بابا بیاد کلا دوتا آمپول بود با چهار تا سرنگ یعنی من که پاهام داشت میگفت خوبم ولی خب نه من باور کردم نه خودش فکر کن من با پاهای خودم رفتم تزریقات با کمک بابا که خانمه هم آمد با آمپول آماده امد داخل با زور زانوم رو هم کردم برم رو تخت بشینم و بعد بخوابم یه ۵ دقیقه ای طول کشید و خانمه اون قدر سرش شلوغ بود سریع اولی رو زد جوری زد که نفهمیدم چیز اصلا فرصت سفت کردن نداشتم تا آمدم سفت کنم یه ویشگون گرفت و سریع در آورد منم از دردی که یه دفعه پیچید توی پاک سریع شلوار رو کشیدم بالا گفتم برو بیرون اون قدر درد داشتم و عصبی بودم که با دادم بابا آمد داخل گفت چی شده ؟ منم به بابا گفتم وحشی سرش شلوغه عین چی تزریق میکنه .... به زور داشتم خودم رو جم و جور میکردم که بلندشم زنه هم میان سال از اونایی که انگار ارث باباشون رو خورده باشم سلیطه بازی در میآورد که اره دخترتون لوسه و فعلا و...یعنی جا داشت تمام فشاری عصبیت این مدت رو سرش خالی کنم چون قشنگ ظرفیتم پر پر بود از اون وقتایی که فقط پاچه میگیرمم و خدا رو هم بنده نیستم چه برسه بنده هاش دیگه بابا برای خوابوندم بحث یه بسه و چشم غره بهم رفت که ساکت شدم ولی خانمه که نمیبست اون دهان مبارک رو بابام هم بسیار جدی بشه دیگه کسی جلو دارش نیست که به خانه فقط گفت بس میکنید یا نه که خانمه موش شد رفت بیرون که انگار داغ دل بقیه هم تازه شد که پرستاره خیلی بد آمپول میزنه و بر خورد خوبی ندارن و همه اعتراض میکردن و دکتر هم آمد بیرون همه تو سالن بودن منم نشستم رو صندلی اون موقع دیگه من و بابا حرف نمیزدیم بقیه صحبت میکردم که خیلی بی ملاحظست و اصلا درک و حوصله تو کار نداره که دکتره آمد طر ف من و بابا و معذرت خواهی کرد از طرف همکارش بابا هم گفت اشکال نداره ولی بیشتر حواستون به پرسنل باشه و.. منم که آروم شدن بودم خودم رفتم تو ماشین . بابا هم آمد و ازش معذرت خواهی کردم . که عصبانی شدم . اونم گفت وقتایی که فقط بحث حقت باشه باید گرفت ولی با حد و حدودش خلاصه این که فقط یه داد من برای خانمه بس بود و کار خوبی کردم . برای اون پسره هم حداکثر دو تا کشیده کافی بود . بعدشم دوباره ماساژ آب گرم و پماد و ویکس و.. تا فردا ظهر خوب خوب شد .
بچه ها به شدت نیاز مند دعا های سبزتان هستم ... آخر بهمن دادگاه دارم . بابا هم هیچی در باره تنبیه و تشویق نگفت بهم گمونم میدونه استرسی که دارم میکشم برای هفت پشتم بسته . یه وکیل گرفتیم فکر میکردم عین این فیلم های آمریکایی باشه که تو میری اونجا ازت سوال میپرسم و تو به اندازه میوفتی نمیتونی حرف بزنی اون قدر وکیلی بهم خندید که نگو اخر گفت اصلا حضورت تو دادگاه لازم نیست . نخواستی نیا . ولی از اون جایی که دلم میخواد قشنگ ببین چقدر با فیلما فرق داره گفتم میام همچین هم با ذوق گفتم همون لحظه بابا یه نگاه متاسفم برات بهم داد که تو آدم بشو نیستی . ولی در طی روز خوبم . شبا استرس میگیرم و خواب شبای زندان رو میبینم و خودم میپرم از خواب و خودم میخندم .... گمونم به جای وکیل روانشناس میخواستممم🙈🙈🙈.
خیلی دوستون دارم
موفق و پیروز باشید