خاطره fati accountant
سلام فاطمه هستم دانشجوی حسابداری ساکن تهران . هفته قبل طی سرماخوردگی که داشتم دوتا پنیسیلین توسط اقا سعید گوارای وجودم شد اما سرفه ماندگار شد و حدود یک هفته ای دهان مبارک را.... . خلاصه داماد عزیز هم برای کاری بندرعباس بود و دستمان به جایی بند نبود. صبح تعطیل بیدار شدم و بعداز صبحانه مختصر تصمیم گرفتم سری به کلینیک تازه تاسیس محل بزنم. به محض ورود یاد بیمارستان حاشیه و مهران مدیری رو زنده کردم چون هیچ جنبنده ای به چشم نمیخورد. چشم چرخاندم و یک اقای جوان پشت سیستم بودن . قبض ویزیت گرفتم و چشمم به داروخانه هم مزیّن شد به هر حال بعد از ویزیت قطعا به دردم میخورد. طبق ادرس که دادن مستقیم رفتم و تابلوی پزشک عمومی رو دیدم. در کاملا باز بود و داخل سر و صدا میومد. حدس زدم خب حتما مریضه بشینم کارشون تموم شه. اما صداشون جوری بود که در خلوت سالن کاملا میشنیدم که داشتن از حقوق همسرش و حساب و کتابهایی که از هم جدا کردند و حق پزشک خانواده و خلاصه بیشتر شبیه درد دل مردی پشیمان از ازدواج بود و دلداری مرد بعدی بود تا ویزیت 😄 خلاصه دکتر محرم اسرار هم هست😝 اقایی از دور منو دید و متوجه شد منتظرم در اتاقُ زد و با تذکر گفتن مریض بیرون منتظره 😤حالا من در حمایت از دکتر گفتم مشکلی نیست منتظر میمونم😐 اما اتاق خالی شد و من نشستم رو به روی دکتری که حدودا ۳۵ ساله بود و رگه هایی از موی سفید بین موهاشون دیده میشد. حلقه ای دستشون نبود حالا یا زن نداشت یا حلقه😐😂شرح حال دادم و داروهایی که مصرف کردم گفتم و در سکوت کامل گوش میداد گفت جزء معدود مریضایی هستی که جایی برای سوال نذاشتی 😄بعد از معاینه گلو و سمع ریه و گرفتن فشار که روی ۸ بود دفترچه رو باز کرد و گفت دو تا شربت مینویسم ۱۲ ساعتی و ۸ ساعتی. برای سرفه ای که داری هم دوتا سفازولین بزن بهتر میشی. آمپول که میزنی؟
_ ... بله
سِرُمم مینویسم همین الان بزن که فشارت پایینه.همراه نداری؟
_نه
_ سوپ و مایعات زیاد بخور غذای سرخ شده کمتر ، مهر زدن و تشکر کردم موقع خروج گفتن الان یکی از سفازولینارو بزن فردا هم بعدی .
برگشتم داروخانه و برام جالب بود که کارکنان همه از دم نیروی جوان😄 اقای خوش برخورد حدود ۳۰ ساله با دندانهای ارتودنسی و موهای مرتب نسخه رو تحویل گرفتن و رفتم صندق دیدم پسر خیلی جوانتری با موهای بور و پوست روشن که ته تهش ۲۵ ساله میخورد کارمو راه انداختن. اصلا از بدو ورود شفا گرفتم 😂😂😂 بعد از تحویل نسخه هم خیلی دلم میخواست قسمتهای بیشتری از کلینیکو ببینم و با بقیه عزیزان هم آشنا بشم اما خب طبق غریزه ی طبیعی هر انسان ، فرار را بر قرار ترجیح داده و خیلی مودب و متشخص از کلینیک پا به فرار گذاشتم😅 مامان و فرزانه بعد از دیدن امپولهای نزده و سرُمِ درسته، بنده رو مورد فیض قرار دادن و تلاشها برای برگرداندنم به کلینیک بی نتیجه بود شربتهای تلخو خوردم و رفتم بخوابم. ظهر که بابا رسید تمام جزئیات خبر به سمع و نظرشون رسیده بود و قبل از هر کاری اومد سراغم
:فاطمه؟ بلند شو دخترم ...فاطمه؟ .... نمیشنوی؟
انقدر تکونم داد که برای جلوگیری از تکون خوردن مغزم بیدار شدم و نشستم
_سلام خسته نباشین
_علیک سلام شمام خسته نباشی حالت چطوره؟
_مرسی خوبم
_خوبه. بلند شو دست و صورتتو بشور اماده شو بریم
_کجا😳
_بریم کاری که صبح شروع کردی تموم کنیم. سِرُم و امپولو برای چی گرفتی. قاب کنی بزنی به دیوار؟
همونطور که سرفه میکردم گوشم به حرفاشون بود که صداشون کم و کم و کمتر شد .انقدر که بابا سر من غر میزنه نامردی بود در حقش که مامان نشد 😒 لباس پوشیدم و رفتم بیرون قیافه پیروز مندانه مامان و فرزانه رو دیدم و رفتم کفش بپوشم که بابا هم پلاستیک داروها دستش بود رفتیم دوباره کلینیک . قبض تزریق و سِرُم گرفت و تزریقات خانم بود که گفتن اول سِرُم میزنم برو بخواب 😃
دراز کشیده بودم پرده تمام تخت ها کنار بود و هیچ مریضی نداشتن . با خودم گفتم روی تابلو ننوشته کلینیک یا مردم مریض نمیشن؟ چقدر ترسناکه😂 بابا هم روی تخت کناری نشسته بود و پرستار سِرُم وصل کرد و رفت چند دقیقه ای که گذشته بود آقای حدود ۴۰ ساله یا بیشتر اومدن و پسر سرشون هم دکتر 😅 اول که متوجه من نشد اما برای تزریق که اومدن بالا سر اون اقا منم دید و سری تکان داد و پرده کنار تختشونو کشید . بعد از اتمام کارش سمت ما اومد و با بابا دست داد و سلام احوال پرسی و چرا حالا اینجایی و صبح بهت گفتم حتما الان بزن.همینطور سهل انگاری کردی سرفه داری و.... هزاران حرف که خیلی به نفعم نبود کنار بابا بشنوم... بعد از دستکاری سِرُم و بالا بردن سرعتش، بابا که حالا گوش شنوایی برای شکایت کردن از دختر ناخلفش پیدا کرده بود مشغول تخریب من بود و دکتر هم باجان و دل همراهی میکرد و منو با برادر زادشون مقایسه میکرد که چیزی فراتر از منه و ترس از تزریق داره .حالا از کجا به این نتیجه رسید من میترسم نمیدونم 😑تا سِرُم تموم شد گفتم تموم شده نمیخوای درش بیارین؟😒 . چسبو دراورد بعد از کشیدن سوزن با پنبه فشار داد گفت آمپولتم زدی؟
_نه😤
-خیله خب. برگرد اماده شو
خودشون رفتن سمت ایستگاهی که اونجا بود و با خانم پرستار صحبت کرد و برگشت
_خب امیدوارم زود حالت خوب شه خانم.. 😉
از بابا هم خداحافظی کرد و رفت پی کارش. هوووف چقدر ادم بیکاری بودا مرتیکه سبک 😒
هنوز اماده نشده بودم که پرستار اومد و گفت برگرد عزیزم 😅
یک سمت پرده که از ورودی دید داشت کشید و من هم دمر شدم انقدر درد داشت که از کرده خود پشیمون شدم و چند تا داد کوچیک👌 زدم.بابا هم که قربون برم ساکت. تا کشید بیرون و رفت 😣برگشتیم خونه و با پای چلاق روی تخت بودم که مامان دعوتم کرد به سوپی که انقدر خوشمزه بود کاسه دومم درخواست کردم گفتم از اول همینو میدادی لازم نبود سوراخ سوراخم کنن😒
بابا هم نشست کنارم و دوباره حرفای دکترو با نصیحتهای خودش میکس کرد ریخت توی سوپم که به معنای واقعی کلمه کوفتم شد😐
برگشتم اتاقم دوش گرفتم و خوابیدم برای نوبت بعدی شربت بیدار شدم و با هر بار خوردنشون قیافه دکتر و شدت تنفرم بیشتر میشد😤 ظهر فردا با اینکه تغییر زیادی نکرده بودم دوباره رفتم کلینیک(حس رو کم کنی داشتم اما روی کی دقیقا نمیدونم) هم اینکه نزدیک بود جای دورتر نرفتم به امید اینکه شیفت عوض شده باشه و هییییچ کدوم از کارکنانو نبینم 😞 بردم قبض و امپولو بدم که دیدم شیفت تزریقشون آقاست😕 دو نفر سرُم به دست دراز کشیده بودن که با خودم گفتم چه عجب😶 راه برگشتی نداشتم چون قبل از هر تصمیمی امپولو تحویل داده بودم و داشت اماده میکرد 😣 دکمه پالتومو باز کردم روی تحت اول دراز کشیدم و گوشه شلوارمو کشیدم پایین و نگهداشتم
_بردار دستتو
یکم بیشتر کشید پایین و بهتر از دیروز زد. نه که درد نداشته باشه اما با دو تا آخ تموم شد و لباسمو کشید بالا
_اذیت شدین؟
_آمپوله دیگه😏 مرسی بد نبود
موقع خروج دیدمش و اجبارا تشکر کردم و خداحافظی
با چند روز صبوری و مصرف شربتها سرفه هم بار و بندیلشو بست و رفت😃
نمیدونم چه نتیجه ای از خاطره میشه گرفت و این نوشته حاوی حرفهای بدر نخور به کار کدومتون میاد😄هر چند وقت یکبار میام انگشتهای دستمو تقویت میکنم میرم. خیلی لطف دارین کامنت میدین من خودم برای خاطره خودمم کامنت نمیدم نمیدونم چطور خوشتون میاد😂 شاد و پر انرژی باشید. زنده باشید و زندگی کنید ✌️ خدانگهدار