خاطره آرمیتا جان
با نام آن که با ذکر نامش و یادش دل ها آرام میگیرد.
آرمیتا هستم دختری از دیار ترک زبان ها و دانشجوری رشته حقوق
پدرم نظامی هست و مادرم مدیر دبیرستانی از دبیرستان های شهرمون
دو برادر دوقلو بزرگ تر از خودم آروین متخصص مغز و اعصابه و آرمین دانشجوی مهندسی نفت با این که دوقلوی همسان هستن ولی علایقشون فرق میکرد و هر کس دنبال رشته مورد نظر خودش رفت.
خب بریم سراغ خاطره که مربوط به دو سال پیشه یعنی پیش دانشگاهی و سال مبارزه با غول کنکور
یک روز سرد زمستانی که از شب تا صبح برف باریده بود و زمین لباس عروس خوشگلشو پوشیده بود و آرمیتای قصه ما خواب مونده بود و از سرویس مدرسه جا مونده بود در حال دو به طرف مدرسه میرفت که یهویی لیز خورد و داشت پخش زمین میشد که یک جفت دست دور کمرش حلقه شد و مانع از کتلت شدن اون شد. برگشتم ببینم که فرشته نجات من کیه که با یه دلبری با موهای بور و چشم های عسلی روبرو شدم حس عجیبی داشتم خجالت و دلهره و ..با هم توام شده بود یه تشکر کوتاهی کردم و پرواز کردم به سمت مدرسه و تمام فکر و خیالم اونروز پی اتفاقی بود که افتاده بود.
داشتم به سمت سرویس میرفتم که دوباره دیدمش و اشاره کرد به طرفش برم و اینگونه یک عشقی آتشین بین من و دانیال به وجود آمد.
از گفت و گوهایی که بینمون رد و بدل میشد فاکتور می گیرم که وقت گران بهاتون و چشمای خوشگلتونو اذیت نکنم.
صبح به امید دیدار هم و لااقل شنیدن صدای هم بیدار می شدیم و شبا به امید دیدار دوباره می خوابیدیم.اگه یه روز بی خبر از هم بودیم با عالم و آدم دعوا داشتیم و...تا این که یکروز در ماه اردیبهشت بود و سال کنکور و استرس و ... درحال مطالعه بودم که دوستم پروا زنگ زد
جانم پروا جونی خوبی؟
آرمیتا میگم یه اتفاقی افتاده به عنوان دوستت که برام مث خواهری خواستم با خبرت کنم
پروااااا چی شده بگووو با این لحنت الان من سکته میکنم.
پروا چیزی رو گفت که نباید میگفت دانیال رو تو یه کافی شاپ نزدیک یک مرکز خرید با یه دختر دیده.
نمیتونستم باور کنم یعنی نمیخواستم بهش گفتم از این شوخیا نکن باهام خوشم نمیاد
گفت کاش شوخی بود اصلا تلگرامتو چک کن.
و عکسی از دانیال با یه دختر درحالی که دست همو گرفته بودن فرستاد.
گفتم میشه اگه ازاونجا بیرون رفتن بری دنبالشون تا من خودمو برسونم
اوکی داد و راه افتادم با ترفند و زور تونستم آرمینو بپیچونم و خوشبختانه کافی شاپ نزدیک بود و زود رسیدم. از در وارد شدم و همون جا جلوی ورودی ایستادم و دیدمشون .
دانیال من بود که داشت با یه دختر مو بوری که چشمای درشتی داشت و با لبخند به اون نگاه میکرد حرف میزد حس عجیبی داشتم نمیدونم وصفش کنم .
حس این که یه مدت تمام زندگیتو و کاراتو صرف یه نفر میکنی که عاشقشی و فکر میکنی که اونم عاشقاته اما...
اون دختره سنگینی نگاهمو احساس کرد و به دانیال چیزی گفت که باعث شد برگرده و ظرف منو نگاه کنه و اون هم منو دید. دیگه تحمل این صحنه و دیدنش رو نداشتم و میخواستم هر چه زود تر از اونجا دور بشم و زدم بیرون که دانیال صدام میکرد و میگفت وایستا برات توضیح میدم ولی من نمی خواستم دیگه چیزی بشنوم به طرف خیابون دویدم که با یه صدای خیلی محکم گفت:آرمیتا مواظب باش یه ماشین با سرعت به سمتم میومد و مغزمم فرمان نمیداد که باید چیکار کنم و سر جام میخکوب شده بودم که ترمز کرد تو چند قدمی من پروا به سمتم دوید و گفت خوبی؟؟
مگه میشد خوب باشم وقتی با احساساتم بازی شده بود ؟!
با سر بهش گفتم نه
از راننده معذرت خواهی کوتاهی کرد و منو به سمت ماشین نامزدش برد که دانیال دوباره صدام کرد
باید باهات حرف بزنم آرمیتا لطفا گوش کن.
بهش گفتم: نمیدونم شانس من بود یا تو که ماشین بهم نزد اگر یه کلمه دیگه بخوای حرف بزنی و صدام کنی کاری میکنم که نباید.
با پروا سوار ماشین شدیم پرسید کجا میری گفتم خونه
عزیزم خونه که الآن کسی نیست حالتم خوب نیست نمیتونم تنهات بذارم
با عجز نالیدم تو رو خدا بریم خونه.به نامزدش آدرس خونه رو داد و وقتی رسیدیم می خواست که با من بیاد ولی نذاشتمش و گفتم شما چه گناهی دارید هفته ای یکبار همو می بینید برو نترس قرار نیست اتفاقی بیافته. طبق معمول کسی خونه نبود به سمت اتاقم رفتم و به اشکام اجازه جاری شدن دادم و از ته دل برای این تیره بختی خودم گریه کردم نمیدونم چقدر گریه کردم که با همون لباس بیرون خوابم برد.
با صدای رعد و برق بیدار شدم و دیدم که بارون میاد به سمت حیاط رفتم و نشستم
اشک می ریختم و به بارون نگاه میکردم
اشک می ریختم و خاطراتمون جلوی چشمم میومد
اشک می ریختم و عاشقانه های بینمون یادم می افتاد
تو فکر بودم که یه نفر از پشت صدام زد و رسما سکته کردم
آروین بود گفت اینجا زیر بارون چرا نشستی؟!نمیگی سرما میخوری ؟؟؟
برگشتم طرفش و به بغلش پناه آوردم و از ته دل گریه کردم و اون باهام حرف میزد و سعی داشت آرومم کنه با کمکش رفتیم داخل و بهم گفت اینطوری سردت میشه بهتره دوش بگیری و منم دوش مختصر و کوتاهی گرفتم و به طرف تختم رفتم که بخوابم دلم یه خواب عمیق میخواست. آروین با یه لیوان دمنوش دستش اومد اتاقم و گفت:خانوم خانوما الآن چه وقت خوابه؟؟
گفتم میخوام بخوابم خوابم میاد
گفت باشه ولی اول این دمنوش رو باید بخوری و به دستم داد و خودش به طرف کمدم رفت و سشوارمو برداشت و سرمو روی پاهاش گذاشت و موهامو سشوار میکشید و باهام حرف میزد تا خوااااابم برد
با احساس تهوع از خواب پریدم و نفهمیدم چجور و با چه سرعتی خودمو به سرویس رسوندم و گلاب به روتون بالا آوردم و بدنم لرزش بدی داشت و به وضوح میلرزیدم و سرگیجه هم داشتم اومدم بیرون و همونجا کنار در نشستم که آرمین که جلو تی وی نشسته بود متوجه من شد و اومد طرفم و بغلم کرد و به سمت اتاقم برد و آروینو صدا کرد.
آروین اومد و معاینه کرد و چیزی نگفت دفترچمو برداشت و دارو نوشت و به آرمین داد که بره بگیره و خودش هم بیرون رفت و چند مین بعد با شیر گرم که ازش متنفرم و کیک اومد و گفت بخور عزیزم ولی من صورتمو جمع کردم و نمیخواستم بخورم
گفت : آروم آروم بخور چیزی نمیشه
دلم مامان و بابامو میخواست چند روزی بود که با هم به مسافرت رفته بودن و زنگ زدم بهشون و حرف زدم و به حرفای آرامش بخششون گوش دادم.
که صدای در اومد و این یعنی آرمین با کیسه وحشت اومد. همچنان در حال حرف زدن با مامی و ددی بودم که آرمین و آروین اومدن داخل و شروع به حرف زدن درباره ی مقدمات بی معنی درباره آمپول کردن همون حرفایی که وقتی به آدم میگن آدم اون لحظه خر میشه و چیزی نمیتونه بگه و من به این شرط بهشون این اجازه رو دادم که هر وقت دردم اومد در بیارن که ای کاش قبول نمیکردم و آروین رفت بیرون داروها یا بهتره اینطور بگم آمپول های من بیچاره رو بیاره و آرمین کمکم کرد برگردم و آماده ی قربانی شدن بشم آروین اومد داخل و اون لحظه بود که از این که قبول کردم پشیمون شدم و نشستم و گفتم نمیخوااام برید بیرون میخوام تنها باشم.
انگار که اصلا نشنید من چی گفتم و شروع به آماده کردن سرنگ شد و دوباره اسمش رو صدا زدم که گفت جانم برگرد گفتم من نمیخوااام
داداش آروین خیلی مهربونه ولی امان از روزی که مریض باشی و به حرفش گوش ندی.
گفت با زبون خوش بهت میگم برگرد وگرنه به ازای هر تاخیرت یدونه تقویتی میخوری و از این تهدید داداش ما باید ترسید راستش دلم شکسته بود واقعا هم از کاری که دانیال باهام کرد و هم داداش که سرم داد کشید و دوباره آرمینی که تا حالا ساکت به بحث ما گوش میداد کمکم کرد و برمگردوند و سرمو بوس کرد و گفت نفس عمیق بکش نمیذارم دردت بیاد. سمت راستم پنبه کشید و سوزن رو به صورت دارت مانند فرو کرد نا خود آگاه لرزیدم که داداش گفت چیزی نیس آروم باش و دردی حس نکردم و درآورد و کنار همون دوباره پنبه کشید و دوباره همین پروسه تکرار شد و دردی حس نکردم.
آروین گفت آفرین خواهر خوشگلم قوی شدیاااا دیدی ارزش گریه کردن نداشت و با من داشتن حرف میزدن که صدای شکسته شدن شیشه آمپول رو نشنوم ولی من شنیدم و برگشتم دیدم آروین در حال آماده کردن یه آمپول بنفش رنگی هست یعنی تمام توانم رو تو پاهام جمع کردم و الفراررررررررر ولی کدوم انسانی تونسته از این دوتا جان سالم به درببره که من دومیش باشم و از روی اپن گرفته تا دور کاناپه و ناهارخوری و .... من دست تنها و دو خرس گنده دنبالم و موفق به گیرانداختن بنده شدن و آروین دستمو ول نمیکرد به آرمین گفت بره از اتاق سرنگ رو بیاره
روی کاناپه نشست و من رو روی پاهاش خوابوند و گفت به نفعته که شل کنی تا الآن دو تا تقویتی داری سفت کنی بازم میخوری...
آرمین اومد و دوباره اون مایع بنفش رنگ رو دیدم و از آروین خواهش میکردم نزنه ولی کو گوش شنوااا سمت چپم پنبه کشید و سوزن رو آروم وارد کرد و شروع به تزریق کرد با هر قطره ای که تزریق میکرد انگار سرب داغ وارد بدنم میشد سووووووختم به معنای واقعی داشتم میسوختم جججججییییییییییییییییییییغغغغغغغغ میزدم ولی کافی نبود زار میزدم و التماسش میکردم که در بیاره ولی دکمه جفتشون رو الآن تمومه گیر کرده بود که سفففتتت کردم
آرمیتا شل کن سوزن تو پات میشکنه هااا
شل کن درش بیارم اینطوری نکن خطرناکه
قصد شل کردن نداشتم که پام رو انداخت اون یکی پام و همزمان گفت تقویتی سوم و دوباره تزریق رو ادامه داد که دیگه نفهمیدم چیشد
با حس سوزش دستم بیدار شدم که آروین گفت بیدار شدی عزیزم خوبی؟؟؟
جوابشو ندادم هم باهاش قهر بودم و هم خوابم میومد خیلی خوابم میومد و دوباره خوابیدم با احساس دستی روی سرم بیدار شدم و دیدم مامانم اومده و بغلش کردم و کلی باهاش درد و دل کردم و بابا هم به جمعمون پیوست و کلی از پسراشون که اذیتم کردن شکایت کردم اون دو تا خرس گنده هم پشت در فالگوش وایساده بودن
هر چند شکایتام تاثیری نداشت و تا دو روز آمپول نوش جان می کردم و تا آخرین قطره تقویتیارو تزریق کرد.میدونم خیلی ظالمه
اگه برا ولن تاین خرس میخواین بگین داداشامو تقدیمتون کنم هر چی باشه از خرسای چینی که ویروس کرونا دارن بهترن
این خاطره مال تقریبا دو سال پیشه و طولانی هست اگر همشو مینوشتم چشماتون اذیت میشد و ادامه داره اگر خواستین قسمت نظرات بهم بگین که ادامشو بفرستم.
در پناه حق