خاطره فاطمه جان
سلام عرض میکنم خدمت عزیزان و اساتید محترم وب و کانال ❤️
من تا الان جرئت گذاشتن خاطره در محضر شما دوستان رو نداشتم و الان از محضر مبارکتون پیشاپیش عذر خواهی میکنم و درخدمتتونم.✍️
👈Bio:فاطمه هستم 19 سالمه
دچار سندرم Devic (دویک) هستم که از بیماریهای شبیه MS هست(علائم همه مثل ms حتی داروهایی هم که گرفتم و میگیرم با اونا فرقی نداره منهای اون آمپولای عصلانی که بیمارای ms میزنن و من نزدم...برابری داروها رو
فقط از جهت نوع گفتم وگرنه دوزش حتما فرق میکنه که من نمیدونم دیگه این موردو😅)
دکترای عزیز واقعا ببخشید ولی خودتونم میدونین کسی از این بیماری چیزی نمیدونه و منم سعی کردم در حدی که میدونم اطلاعات دوستان(غیر پزشک) رو ببرم بالا😂 و در آخر ساکن مشهد هستم.
خاطره ای که میخوام بگم در مورد بیماریم نیست و گفتم اگه از این خاطرم خوشتون اومد و تمایل داشتین که بدونین طی چنتا خاطره میذارم.
👈خاطره:کلاس جهارم بودم و مثل همیشه بدون صبحانه راهی مدرسه شدم و صاف رفتم تو کلاس و ولو شدم رو میز(بلدین دیگه به چه صورت و با اینکه نیمکتا یخ بود ولی بازم در بیشتر مواقع خوابه از سر نمیپرید😂)که صدای ناظم محترم مبنی بر اینکه برین بیرون واسه صف عزرائیل خواب نازم شد😂سرمو از رو میز برداشتم دور تا دور کلاس یه نگاه انداختم ولی جایی برا استتار پیدا نکردم،زیر میزم نمیشد خب خاکی میشدم سر صب بچه هایم که سابقه دهن لقی داشتن بنا به این دلایل با پای خود راهی حیاط شدیم و پس از صف بندی و برنامه های مزخرف صبحگاهی معمول وارد کلاس شدیم که تایمی که باید منتظر ورود معلم محترم میموندیم داش یواش یواش بیشتر میشد و با گذشت این دقایق پر استرس و دعا برای اینکه چشم زیبای ما یه امروزو روشن نشه به چهرش آمار قندهایی هم که در دل آب میشد میزد بالا😂
در نهایت با پیروزی دعای ما معلم نیامد ولی نمیدونم چرا بازتاب این توسل تفریبا سی نفری به من بدبخت خورد آخرش!بچه ها مشغول ترکوندن کلاس شدن که در نهایت با حضور مدیر ضد حال خوردیم😂حالا مدیر جان اومده میگه قرآناتون رو بذارید رو میز😐بابا ما تازه از درگاه معبود مرخص شدیم زشته انقدر مزاحم بشیم خب ولی تو گوشش نرفت که نرفت و زمانی که فضا روحانی شد با صدای تلاوت قرآن ناله های منم از دل درد بی اختیار بلند شد البته در همان حال ولو روی میز که اجازه ی خروج از کلاس صادر شد وقتی اومدم بیرون همین که درو بستم به همون دیوار بغل تکیه دادم و سر خوردم رو زمین از شدت درد تقریبا بی حال شده بودم و احساس کردم دمای دستا و صورتم هم دما شد با سرمای سنگای پشتم و موزایکای کف(فک کنم اسم همونایی که کف بود همین بود دیگه😓😅)فقط گوشام فعال بود که شنیدم یه خانمی که انگار مامان یکی از بچه ها بود با هول رف ناظم و صدا کرد و دیگه نفهمیدم چجوری رو یه صندلی کنار میز پینگ پنگ دوباره ولو شده بودم که صدای صحبت بابام و ناظم شنیدم و بعدشم بابام اومد طرفم و بردم تو ماشین بیچاره انقدر ترسیده بود همش میگف چرا اینجوری شدی یه دفه؟! از بس هیچی نمیخوری اینجوری ضعیف شدی داری از حال میری.فااطمه؟!همشم صدام میزد و دستش رو رو صورتم میذاشت ببینه هنوز بهوشم!رفتیم نزدیک ترین درمانگاه و وقتی دکترجان شکم منو معاینه کردن گفتن احتمالا آپاندیس یا عفونت روده اس و یه ازمایشم نوشتن که بهترین آزمایش تو عمرم بود چون بی حال بودم خیلی کم اذیت شدم😥😄 بعدش به دکتر نشون دادیم و گف برین بیمارستان فارابی که متخصص ببینه و همونجا سونوگرافی کنین و اگه لازم شد عمل کنه.
من تو اون لحظه دعا و آرزوم این بود که نرسیده به بیمارستان بمیرم ولی عمل نکنم.رفتیم بیمارستان و با دستور پزشک درمانگاه رفتم سونو و بعدش با جواب نشسته بودیم پشت اتاق دکتر متخصص تا نوبتمون بشه.تو این زمان بود که چراغ هدایت من از راه رسید 😃حالا چراغ هدایت:یه پسر تقریبا 20 ساله بود که معلوم بود اونم درد داشت و حالش بد بود قبل از ما وارد اتاق دکتر شد و چون ما خیلی نزدیک اتاق بودیم صداهاشون رو میشنیدم گویا پسر بدبخت یه عمل پیش همون دکتر انجام داده بود که بخیه هاش به مشکل خورده بود حالا هرچی به دکتره میگف به پیر به پیغمبر خودت منو عمل کردی ولی دکتر محترم زیر بار نمیرف.حالا من دردم کم بود استرس اینکه این کیه من اومدم پیشش هم اضافه شده بود😂بلاخره چراغ هدایت عصبانی اومد بیرون و بعد دونفر من مفتخر شدم به رویت دکتر.نگم براتون از دکتر که اصلا با نگاه اول فهمیدم واقعا پسره حق داشت!سنش زیاد بود و موهاش انگار بعد از احوال پرسی جریان مقدس الکتریسیته با بدنش به صورت طبیعی فشن شده بود😂به من فرمودن برم رو تخت و خودشون تشریف آوردن و شکم من رو معاینه کردن بخدا بهش گفته بودم بخاطر درد اومدم ولی همچین انگشت اشارش و انگشت بغلیش رو میذاشت در اقصی نقاط دل بدبختم و فشار میداد که اگه سالمم بودم راهی اتاق عمل میشدم .بعد از زجر دادن بنده نشستن پشت میزشون و گفتن آپاندیسه و هرچه زودتر باید عمل بشه و البته سونو چیزی نشون نداده ولی بعضی موارد در سونو مشخص نمیشه.(اینو راست می گفت یه بار که بستری بودم بیمارستان مریض تخت کناریه من که بیماریش در زمینه اعصاب بود تو همون حال و اوضاع آپاندیسشم عود کرد و جزو همون موردای خاص بود و عمل شد)دیگه اومدیم بیرون و رفتیم رو صندلیایی که روبه روی جایی بود که واسه کارای بستری میرفتن نشستیم.بابام بیچاره قشنگ معلوم بود بین زمین و آسمون گیر بود😅از یه طرف چراغ هدایت،از یه طرف اشکا و التماسای من که بریم خونه و از یه طرف درد و بی حالیمو ترس از ترکیدن آپاندیس و مردنم😂یه دفه پاشد-کجااا؟! -بیا بریم نماز خونه.رفتیم تو نماز خونش و با اینکه کسی نبود ولی من رفتم قسمت خواهران و از پشت پرده دیدم بابام قرآن برداشته میخواس استخاره بگیره دیگه پرده رو انداختم و نشستم رو به قبله و به پهنای صورت گریه میکردم و میگفتم :خدایا نجاتم بده کاری کن اینجا نمونم و عمل نکنم و به جون خودم دیگه همه ی نمازامو مرتب میخونم فقط از اینجا نجاتم بده و دردمو کم کن(😂خدا هم فک کنم با اون قولم خندش گرفته بود)بلاخره دعاهای من مستجاب شد و برگشتیم خونه و منم سریع لباس عوض کردم و وضو گرفتم و نماز خوندم(ممکن بود خدا پشیمون بشه خب😂)در اون حال ملکوتی متوجه شدم مامانم داره با تلفن حرف میزنه و همش میپرسه مطمئنی خوبه؟!و در نهایت -حالا مطبش کجاس؟ و قطع کرد.
نمیدونم عصر یا شب رفتیم مطب بازم پدر دختری(مامانم درگیر نورسیدمون بود) دکتر متخصص اطفال بودن و اسمشونم هنوز یادمه😍ولی فک کنم بهتره نگم🙏.اومد دوباره شکممو معاینه کنه که نداشتم-نه آقای دکتر دست نزنین خیلی درد میکنه😢-نمیخوام که بکشمت دخترم!-نههه تو بیمارستان خیلی بد فشار دادن-نترس من آروم معاینه میکنم قول میدم و منم دستمو برداشتمو واقعا به قولشون عمل کردن😍رفتن نشستن پشت میزشون و گفتن نگران نباشین آپاندیس نیس سینه پهلو کردی و مشغول نسخه نوشتن شدن.(دل دردم یه سره نبود هی میگرفت و ول میکرد ولی تو تایمی که میگرفت واقعا بی حال میشدم)تو فکر این بودم که خدا چقدر مهربونه و واقعا صدامو میشنوه و حالا نمازای صبح رو چیکار کنم نمیشه که بزنم زیر قولم که...-دوتا آمپول برات نوشتم حتما بزن-🤤نه آقای دکتر من خیلی میترسم توروخدا عوضش کنین من نمیتونم بزنم😢-عه!زشته آروم باش!ما که سیّدیم نباید از درد یه آمپول بترسیم میدونی اِماما چه دردایی کشیدن؟امام حسین چقدر شمشیر خوردن؟تو مگه بچه ی اونا نیستی؟!درد آمپول بیشتره یا شمشیر؟ مثل همونا باید شجاع باشی که میدونم هستی. منم یه حساب کتاب کردم دیدم واقعا درد آمپول کمتره و دکتر راس میگه انگار منو از یه ارث ارزشمندی که داشتم و بیخبر بودم ازش آگاهم کرد چه موقعیم وقتی شدیداً محتاج بودم به این میراث خانوادگی😂بعد از چن ثانیه مکث که انگار فرصت فک کردن بهم داده بود -امشبم بزن حتما -باشه مرسی خدافظ و پاشدم و رفتیم بیرون.(خدایی مریض به این خوبی و حرف گوش کنی و مظلومی دیده بودین؟!😂هنوزم همینم)رفتیم تو ماشین و بابام گف پس الان بریم بزنیم؟ -بریم -میخوای بریم خونه مامانو برداریم که تنها نباشی؟ -نه خودم میرم (خییلی بد جوگیر شده بودم😂) -نترس فقط همون لحظه ای که سوزن میخواد بره تو درد میگیره بعدش دیگه اصلا درد نداره(بابام از من بیشتر استرس داش بیچاره😂)رفتیم درمانگاه و بابام وایستاد دقیقا پشت تزریقات -فاطمه مطمئنی نمیترسی؟! -آره بده.آمپولامو گرفتم و رفتم داخل دادم به پرستاره -برو رو تخت آماده شو الان میام رفتم سمت تخت چادرمو برداشتم و نشستم یه خانومه کنار تخت بود -میترسی؟ -نه براچی؟! -آخه رنگت خیلی پریده -نه خوبم (هی من میخوام فرزند خلفی باشم و آبروی اجدادم رو حفظ کنم نمیذارن😂) پرستاره اومد -بخواب -از رو شلوارت بزنم؟ منم واقعا باور کردم و میخواستم بگم آره که یادم اومد شلوارم کتونه و سفته حتما خیلی باید فشار بده تا برسه به پوستم و از طرفیم شلوارم حیفه سوراخ بشه😂 آماده شدم و پنبه کشید و زد.آقااا همین که زد انگار رفتم تو شوک و از جو در اومدم و بیخیال ارث خانوادگی و آبروی اجدادم شدم و دستم بی اختیار رف پشتم و دست پرستاره که داشت تزریق میکرد و گرفتم و کج کردم -یا امام رضااا ول کن دختر الان سوزن تو پات میشکنههه هیَم میزد رو دستم که دستشو ول کنم ولی واقعا تو شوک بودم و نمیتونستم ول کنم -یا امام زمااان ول کن الان فلج میشییی به همون خانومه که کنارم بود گف - دستشو بگیریییین و دست منو گرفتن و کامل تزریق کرد و اونیکیم زد ولی خدایی جیکم در نیومد و عوضش صدای اونارو درآوردم😂 وقتی پاشدم و صورتشو دیدم به عمق عصبانیتش پی بردم و همشم غر میزد که میگم میترسی میگه نه!😠رفتم بیرون و بابام با چشای از حدقه بیرون زده -تو بودی؟! -آره و خیلی جدی به راهم ادامه دادم و رفتم😂
پ.ن:جدیدا دارم در زمینه ی قوانین جذب و انرژی مثبت و... مطالعه میکنم و به این نتیجه رسیدم بنا به افکار قبلم تا حدودی فک کنم خودم بیماریم رو جذب کردم! واقعا مراقب افکارتون باشین🙏❤️
پ.ن:من عاااشق پزشکیم از بیماریم تاری چشام فقط فعلا یادگاری مونده برام دعا کنین خوب شه و برسم به عشق و آرزوم😍البته بخدا من و خاطرم واقعییم😉
پ.ن:با اینکه قوانین جذب میگه به هرچی میخواین میتونین برسین ولی یه آرزو برای من هست که هیچ وقت بهش نمبرسم و اون داشتن برادر بزرگه و همیشه حسرت نداشتنشو دارم.کسایی که دارن هواشو داشته باشن واقعا تکیه گاهه👌توی خاطرات خاطره آرزو جان و برادرش دکتر آرمین رو یه جور دیگه دوس داشتم و البته همه ی خاطره هایی که خواهر برادری بود👍امیدوارم همیشه رابطتون گرم و صمیمی باشه😍
خدا نگهدارتون🌹
Fatemeh.M