خاطره فائزه جان
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام فائزه هستم
درسری خاطرات جهادی امروز خاطره سوم میخوام براتون تعریف کنم اردوی جهاادی شهرستان چادگان مناطق دولت آباد و دره آلوچه و باغ ناظر و....
بعد از امتحانات و پشت سر گذاشتن هفته ی پرکار تیم پیگیری درمان و پیگیری درمان بیماران نیازمند
با وجود حال نامساعد عصر شنبه اگر اشتباه نکنم ۱۹ تیر بود راهی اردوی جهادی شدم اردوی ناب با لحظات زیبا
تیم ها شامل سه تیم پزشکی و ۳ تیم روانپزشکی و یک تیم مامایی و دو تیم دامپزشکی و دو تیم دندانپزشکی بود شب را در فراموشجان در خانه ای که برای اسکان تدارک دیده بودند قرار بود سپری کنیم ولی من باید برای تفکیک دارو و چیدن آنها در جعبه ها بیدار میماندم به همراه ۴ نفر دیگر از بچه ها به کار مشغول شدیم و تا صبح این کار را انجام دادیم .
بعد از جلسه توجیهی و تیم بندی من در گروهی بودم که پزشک در راه بود و تا رسیدن به منطقه زمان زیادی داشت پس روز اول به منطقه نرفتم ولی کار مهمی داشتم باید ریز هزینه های درمان را که تا کنون انجام دادیم درمی آوردم و برای تایپ آماده میکردم به همراه فاطمه این کار را انجام دادیم که تا شب که بچه ها از منطقه برگشتن به طول انجامید
یه دفعه خانوم بدحالی را اوردن پزشکی فوق تخصص خون و سرطان شناسی همراه تیم بود که باتوجه به شرایط عالی در کشور دیگری آنجا را ترک کرده بود و چه عادی و با صمیمیت در کنار ما مشغول خدمت رسانی بود به بالین بیمار امد و پس از معاینه دستور قرص NTG را داد و گفت سریعا به بیمارستان باید منتقل شود .
آخر شب جلسه نظرات انتقادات بود و چه بی آلایش در کنار ما نشسته بود و به نظرات گوش میداد...
آخر شب تا ساعت ۳ بامداد مجدد من مشغول جمع آوری دارو ها بودم که دیگر خستگی امانم را برید و کمی ترجیح دادم استراحت کنم تا ساعت ۶ صبح خوابیدم کمتر از ۳ ساعت و مجدد به ادامه کارم رسیدم و خوشبختانه انجام شد به همراه تیمم که متشکل از خانم دکتر ف از تهران و فاطمه دانشجوی پزشکی ترم ۴ و آقای ش دانشجوی پزشکی ترم ۱۰ و خانم عکاسی که جهت ثبت مستندات با ما همراه بود ساعت ۸ به منطقه رفتیم خانه به خانه و چهره به چهره میگشتیم و ویزیت میکردیم حدود ۵۰ ویزیت انجام دادیم بیماری های مختلفی از جمله سیاه زخم و چند مورد پسوریازیس و انگل دیده میشد .
که باید با مراکز بهداشتی آن منطقه صحبت میکردم در مورد سیاه زخم گوشه ی دستم علامت زدم که فراموش نکنم .
گروه پرستاری و که به ما ملحق شده بود داشتن کار تزریقات آمپول های ویتامین را انجام میدادن ۳ مورد تزریق انجام دادن البته پس از تایید خانم دکتر که در هر کدام ما فقط صدای ناله میشنیدیم ...
آقای ش مسئول شرح حال گیری بود و فاطمه مسئول ثبت اطلاعات بیماران
و من مسئول دارو و چه بسا که افراد زیادی تقاضای دارو میکردن بدون اینکه مشکلی داشته باشن و من فقط با دستور پزشک دارو میدادم
به جای دیگری رفتیم و من از خستگی و بیخوابی دچار افت فشار بودم😂 قیافه ای هم چون میت داشتم و مینا که از گروه مامایی بود و به ما ملحق شده بودن با دیدن من کلی خندید و گفت لا اله الا الله میت شدی دیگه ولی من با تمام توانم به کارم ادامه میدادم و شاید هم بیشتر از توانم چون انرژی فوق العاده ای به من منتقل میشد از انجام این کار ها ... در جایی رفته بودیم که پیرمرد دو زن داشت که زن دوم بیمار بود و فشار بالا و ناراحتی قلبی داشت داروهایش را چک کردیم یک ورق قرص به او دادیم با نظر پزشک ولی خانواده ی شادی بودند و فقط میخندیدن و برایم جالب بود دو هوو در کنار هم خوش و خرمند😁 خانم جوانی در آن منزل بود که گویا عروس خانواده بود و تزریقات بلد بود و خودش آمپول پنی سیلین داشت هی به ما میگفت من آمپولای همه رو میزنم حالا هیچ کس نیست آمپول منو بزنه شما بزنین که خانم دکتر به دلیل اینکه این آمپول پنی سیلین بود و امکان حساسیت و شوک بود اجازه ی تزریق نداد وگفت هیچ موقع این آمپولا رو تو خونه تزریق نکنین که ممکنه یه لحظه بدن واکنش بده که اگر تو درمانگاه باشین که به خیر میگذره ولی اگر تو خونه باشین خدا میدونه چه بلایی سرتون بیاد کمی آگاهشون کردیم و عروس را روانه ی مرکز بهداشت جهت تزریق آمپول پنی سیلین
روزی پر از خدمت رسانی را انجام دادیم در راه برگشت به محل اسکان بودیم که خانم دکتر به خاطر اینکه گروه خوبی بودیم ما را مهمان بستنی کرد بستنی شکلاتی خوشمزه که بعد از بی خوابی و کم اشتهاایی این چند روز خیلی به من چسبید به محل اسکان رسیدیم و من مشغول جمع آوری و جمع بندی لیست های تمامی گروه ها شدم جهت اولویت بندی و مشورت باپزشکان در امر پیگیری درمان
و بعد از آن راهی مسجد شدیم که در جشن دهه کرامت شرکت کنیم و بعد از آن مجدد به محل اسکان رفتیم چشمانم خواب را طلب میکرد ولی باید وسایل را جمع میکردیم به همراه ۴ نفر دیگر تا ۴ صبح وسایل را جمع کردیم و سومین شب بی خوابی من هم گذشت و ساعت ۸ صبح بعد از صبحانه بچه ها را به کنار رود روانه کردیم و خودمان هم بعد از تمیز کردن محل اسکان به آنها ملحق شدیم و پس از عکس دسته جمعی روانه شهرکرد شدیم این مختصری از فعالیت جهادی ما در طی ۳ روز بود تیم پیگیری درمان موفق به درمان
امیرعباس ۵ ساله شد پس از ۳ سال سختی .علی کوچولو که فیلم برف بازی و خنده و خوشحالیش را برای ما فرستادن و موارد زیاد دیگری که پیگیری شدن . همه ی ما میتوانیم قدمی هر چند کوچک برداریم در خنداندن لبهای نوشکفته های سرزمین زیبایمان ایران و خدا رو شاکرم که در این مسیر قرار گرفتم و وسیله ای برای خندان لبهای رنج دیدگان . ارادتمند شما فائزه 💜🌹