خاطره ترنم جان
سلام من ترنمم یعنی هم ترنم هستم هم نیستم من یکی از نویسنده های قدیمی اینجام که با این اسم اومدم و بیو نمی دم چند بار خاطره فرستادم که گویا به دست ساره جان نرسید منم انصراف دادم از نوشتن ولی امشب اتفاقی افتاد که دلم خواست بنویسم . هر کسی تو زندگی اشتباهاتی داره من یکی از اون آدم های پر اشتباهم که خدا دوستم داشته حتی امام حسین هم نگاه خاصی داشته به من ولی من اصلا بنده خوبی نیستم براشون من توبه کردم چون یه جا خوندم که وقتی توبه کنی خدا کمکت میکنه منم با امید به خودش توبه کردم و سعی کردم سرم به کار خودم باشه و به زندگی و درسم برسم . خیلی حرف زدم می رم سراغ خاطره من حدود یک سال و چند ماه ازدواج کردم شکر خدا شوهرم آدم آروم و مهربونیه و من خیلی دوسش دارم قبلاً خیلی عصبی بودم چند ماه قبل ازدواجم که فاجعه بودم کلا مثل دیوونه ها شاید باورتون نشه تا کسی تو خونه چیزی می گفت بهم این قدر به خودم می زدم یک بار که صورتمو چنگ زدم مامانم دست هام و گرفته بود اصلا یادش می افتم گریم می گیره من خیلی پدر و مادرم و اذیت کردم خیلی خیلی خیلی خدا منو ببخشه همش می ترسم بچم این بلا رو سرم بیاره ولی همه این ها رو یک دوست بد به سرم آورد .
تو رو خدا توی انتخاب دوست انتخاب کنید و اجازه ندید هر کسی بهتون نزدیک بشه باورتون می سه من الان هیچ دوستی ندارم و تنها دوستم همسرمه نمی دونن شاید بد بین شده باشم ولی تنهایی رو ترجیح می دم به دردسر الکی توی همون دوران بود که من خیلی ضعیف شده بودم هر چی می خوردم و بر می گردوندم و لاغر شده بودم مامانم چند بار منو برد دکتر که همه دارو می دادن برای تپش قلب منم هیچی نمی خوردم یه دکتر ها هم بکمپلکس داد که به مامانم گفتم گرفتی خودمو می کشم اونم دیوونه بازی های منو دیده بود ترسید دکتر داروخانه می گفت درد نداره بزن رنگ نیست به روت ولی قبول نکردم یکی از اقوام نزدیک که نمی گم نسبتشو چون قرار بود بیو ندم به زور منو معاینه کرد و کلی دارو داد با قرص اشتها آمپول هم که همه مدل ویتامینی بود منم اول راضی نبودم بعد قسم قرآن خورد که بستریت می کنم اول بیمارستان بعدشم تیمارستان خیلی ناراحت شدم آماده شدم برای تزریق که تا آخرش گریه کردم شاید این قدر حال روحیم بد بود که درد آمپول و نفهمیدم . همیشه گفتم آدما کنار می یان کنار می یان بعد که دیدن کسی توجهی نداره از همون کنار می رن من توی همین وب هم دوست های زیادی داشتم ولی خوب آخرین باری که بهشون پیام دادم توی تلگرام حال روحیم افتضاح بود و بر خورد بدی داشتم باهاشون امید وارم منو بخشیده باشن ولی خوب اون ها هم حرف های خوبی به من نزدند و باعث شدن حال روحی من به قدری خراب بشه که تا دو روز توی بیمارستان بودم با این که با هاشون صمیمی بودم ولی هیچ وقت این ها رو بهشون نگفتم نمی دونن هنوز هم هستن یا نه . نمی دونمآخر رستگار شدن یا نه ؟ هنوز هم ده تا تفنگدار هستن یا نه . خیلی حرف زدم حرف های که توی مدتی که توی این وب بودم و با آدمهاش صمیمی شده بودم هم مخفی می کردم و نمی گفتم و چقدر نقاب مجازی قشنگ همه رو شاد می بینی برای همه آرزو می کنم که شادی هاتون واقعی باشه با آدم های واقعی بخندید و دعای متقابل طلب دارم . همیشه یکی انشا و یکی املام افتضاح بود امید وارم اینجا در این دو مورد سوتی نداده باشم . آرزو مند آرزو هاتونم