سلام سلام ریحانه هستم با سومین خاطره😁
از دوستانی که برای خاطره قبلیم نظر گزاشته بودن ممنونم اما نمیتونم جوابشون رو بدم چون که وقتی تو بخش نظرات میرم دیگه بهم شماره ای نمیده که بتونم جوابتون رو بدم🙁
حالا بماند این خاطره تقریبا مال دو سال پیشه 😁(دوستان همین اول بگم من قاعدتا حافظم یاری نمیکنه دو سال پیش رو دقیق بگم اما اما منم مثل هیلدا جون از کلاس دوم سعی میکنم خاطرات روزانم رو بنویسم بامزه میشه و برای همین هم این خاطره دقیقه😁)اون موقع کلاس شیشم بودم و یه حالتی با دوستام تو مدرسه کیف میکردیم هیشکی بهمون زور نمیگفت و.... اولای سال بود که قرار شد ما رو ببرن اردو پارک بانوان برای ناهارم بمونیم خلاصه منو دوستامم که شر گفتیم اقا تفنگ ابپاش ببریم و اب بازی کنیم خلاصه من صبح اون روز پاشدم وسیله هامو جمع کردم تفنگم یواشکی گزاشتم لای وسایل ها(درست فهمیدید رایان اون موقع هم به من گیر میداد😐)خلاصه رفتیم اونجا معاون ها هم فقط به گفتن زیاد دور نشید اکتفا کردن و مارو ول کردن به امان خدا ماعم که از خدا خواسته سریع رفتیم تفنگارو برداشتیم کلا رفتیم اونور پارک🙄😂شروع کردیم اب بازی انقدر بازی کردیم که یهو دیدیم یا خدا ساعت دوازده ماعم خیس خالی🤦‍♀😑مانتو خیس بلیز خیس شلوار خیس اصلا یه وضعی بود نگم براتون😐گفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم منم اون وسط یهو گفتم واییی بچه ها خانم ..... ببینه میکشتمون که😱دیگه سریع مانتو ها رو دراوردیم گزاشتیم زیر افتاب با همون بلیز های خیس نشسته بودیم هوام خب اخرای پاییز بود تقریبا داشت سرد میشد خلاصه که وضع بدی بود🥶دیگه ساعت یک شده بود اون نم اولیه لباسا رفته بود ماعم زودی پوشیدمشون رفتیم یه چیزی خوردیم و ساعت دو راه افتادیم سمت خونه خلاصه من تا رسیدم خونه شده بودم جسد😑رفتم لباسام رو عوض کردم فقط افتادم رو تخت و خوابم برد بیدار که شدم دیدم یا خود خدا ساعت هفته😮اومدم بیرون از اتاقم مامانم گفت چه قدر خوابیدی و اینا چجوری انقدر خوابیدی....منم سرم سنگین بود بیحال فقط کسل داشتم جواب میدادم تنها شانسی که اوردم رایان اون موقع کارش سنگینتر از الان بود و کمتر خونه میومد منم با خیال راحت میتونستم خود درمانی کنم😌خلاصههههه گزشت گزشت تا ساعت شد ده شب ولی چون فرداش پنجشنبه بود من با خیال راحت بیدار بودم منتظر رایان حالمم رفته رفته داشت بدتر میشد دیگه حدود ده و نیم بود که رایان بالاخره اومد🤦‍♀منم تا اومد طبق عادتم پریدم تو بغلش اونم همینطور داشت باهام حرف میزد یهو احساس کردم وایساد کلم رو بردم بالا دیدم دستم رو گرفته داره با اخم نگام میکنه😥 گفت ریحانه تو چرا داغی گفتم نه بابا تو از بیرون اومدی سردی من عادیم دیگه بیخیال شد اومد نشستیم شام خوردیم امااا من به شدت گلوم درد گرفته بود و اصلا نمیتونستم چیزی قورت بدم😓رایانم زیر چشمی داشت منو میپایید گفت چرا نمیخوری ریحانه گفتم نمیخوام داداش امروز تو اردو خیلی چیز میز خوردم یهو مامانم گفت نه ریحانه تو امروز یه چیزیت هست ظهرم که اومدی گرفتی خوابیدی رایان یهو با تعجب گفت ریحانه امروز خوابیدهه؟😳(من اصلا امکان نداره بعد از ظهر بخوابم یعنی جزو محالاته)گفتم اره داداش خسته بودم خوابم برد😕رایانم همینطور داشت با شک نگا میکرد منم برا اینکه حواسش پرت شه گفتم برم دوغ بیارم خلاصه جیم زدم رفتم ولی با همون گلو دردم یه دو سه تا لیوان دوغ خوردم بعدشم که سریع جیم زدم رفتم خودم و زدم به خواب که یهو واقعا خوابم برد نصفه شب از گلو درد و گوش درد پا شدم گفتم خدایا چیکار کنم چیکار نکنم دیدم رایان بهترین راهه🤦‍♀اما خو از یه طرف بهش میگفتم قاعدتا زنده به گور میشدم😑خلاصه همینطور داشتم میگفتم چه غلطی کنم یهو در واز شد چنان جیغی زدم که فک کنم تا کوچه بغلی هم بیدار شد🤦‍♀(اما مامانم بیدار نشد😐)(بابامم که کلا نبود اصلا)رایان اومد تو گفت چته نصفه شب جیغ میکشی بچه منم همینطور ترسیده گفتم خو برادر من اهنی اوهونی چراغی بوغی راهنمایی چیزی میزدی بعد میومدی تو سکته ناقص زدم خو😥گفت خب حالا چرا بیداری اینو گفت یهو یادم افتاد من اصلا چرا بیدارم😂🤦‍♀گفتم خب چیزه یعنی چیز دیگه اه بگو چیز خو همچین میدونی یکم گوشم درد میکنه چپ چپ نگام کرد گفت بعد چرا موقع شام نگفتی منم که خودم رو زدم به کوچه معروف علی چپ🙄که رایان گفت بشین معاینت کنم که خلاصه از من انکار از رایان اصرار میگفتم رایان سمتم بیای یه جیغ بدتر از اون جیغه میکشم اون هعی میومد جلو من میرفتم عقب اخر کوتاه اومد گفت خیله خب بیا برات حوله داغ بزارم لااقل😫منم متعجب از اینکه رایان کوتاه اومده ولی دیگه خودمم کلافه شده بودم یه حوله دادم بهش با اتو گرم میکرد میزاشت رو گوشم انقدر اینکارو کرد تا بالاخره خوابم برد صبح که پاشدم عین دیشب بودم فقط سردرد و بدن دردم اضافه شده بود🤦‍♀که رایان اومد گف ریحانه پاشو مامان رفته پیش خاله اینا نمیشه

تنها تو خونه بمونی منم ساده پاشدم حاضر شدم رفتیم بیمارستان بعد گفتم من کجا بمونم گفت بیا میگم خلاصه ما رو برداشت رفت تو یه اتاق گفت اینجا باش منم الان میام منم نشسته بودم که در اتاق واز شد یکی از دوستای رایان که حدود دو سه سال ازش بزرگتره و مثل رایان پزشک وارد اتاق شد بعد سلام و احوال پرسی و اینا یهو گفت صدات چرا اینطوریه و اینا منم گفتم یکم سرماخوردم چیزی نیس که گفت پس بزار من معاینت کنم(اقا رایان با ایشون هماهنگ کرده بود که بیاد منو معاینه کنه منم که به شدت رودروایسی داشتم دیگه.....)به اجبار قبول کردم معاینه کرد تهش گفت وضعت خیلی خرابه که این یه کوچولو نیس😐بعدم همینطوری گزاشت رفت منم فرصت را غنیمت شمرده اومدم جیم بزنم هنوز پامو از در بیمارستان بیرون نزاشته بودم گوشیم زنگ خورد جواب دادم که رایان بود همچین صداش یه حرصی داشت گفتم الان منو ببینه زنده زنده چالم میکنه گفت کجا رفتی تو😠منم اروم گفتم الان میام و قطع کردم سریع دوباره رفتم پیششون که رایان فقط عصبانی نگام میکرد که احسان(دوست رایان)گفت ریحانه ماها که نمیخوایم اذیتت کنیم که اینجوری میری😐الانم برو رو تخت دراز بکش بزنم اینارو تموم شه راحت شی اینو گفت من انگار یه سطل اب یخ ریختن رو سرم🤦‍♀خجالت میکشیدم شدیدددد اصلا تا حالا غیر رایان کسی برا من امپول نزده (غیر یبار که میگم براتون بعدا اگه شد😅)منم فوری گفتممم نه نمیشه که احسان گفت چرا نمیشه اونوقت؟😐گفتم نمیشه دیگه😥رایانم که دردم رو فهمید گفت نه مرسی نمیخواد خودم میرم خونه براش میزنم دستت درد نکنه که خلاصه بعدشم خدافظی کردیم و اومدیم خونه رسیدیم رایان هنو پام رو تو اتاق نزاشته بودم گفت اومدم اماده باش بعدم رفت تو اتاقش منم خیلی از دستش ناراحت بودم بخاطر کارش خلاصه بی هیچ حرفی دراز کشیدم و منتظر موندم که بعد از دو سه دقیقه اومد و پنبه کشید و سوزن رو وارد کرد که خب اونقدری درد نداشت و طبق حدسیاتم تب بر بوده(قشنگ تو دفتر خاطرات نوشتم این تیکه رو😂چون رایان رو هرکاریش کردم بهم نگفت داروها چی بود منم با حرص نوشتم طبق حدسیاتممممممم)که زودم تموم شد رفت که رایان گفت ریحانه این یکم درد داره سفت نکن که بیشتر اذیت میشی نفس عمیقم بکش زود تموم میشه نصفه نیمه داشتم نفس میگرفتم که سوزن رو وارد کرد و از شواهد پیدا بود که پنیسیلینه🥺که وسطاش گریم گرفت با بغض گفتم رایان بسه درش بیار🥺اونم انگار صدام رو شنید دلش سوخت که دوباره برگشت به حالت نرمال گفت جانم عزیزم الان تموم میشه یکم صبر کن که با بدبختی تموم شد😭منم که قشنگ صورتم خیسه خیس بود رایان برگردوند درستم کرد گفت تموم شد ابجی کوچولوم گریه نکن جانانم ببخشید بخاطر خودت بود و...... 
من فرداشم دوباره امپول زدم اما چون از رو چیزی نوشتن سخته واقعا و من سه روزه دارم اینو مینویسم اونو نمیگم براتون😐(چرا واقعا انقدر سخته؟)
بعدش با رایان قهر کردم بخاطر اینکه بدون خبر بردم دکتر که اخرم به شرط اینکه ببرتم غذا کثیف(از این غذا کثیفا دیدین که به طرز عجیبی خوشمزن😐از اونا)بخوریم اشتی کردم😂و اون دوست عزیزی که گفته بود از رایان خاطره بزارم چشم سعی میکنم خاطره بعدیم رو با کمک رایان بنویسم که خودشم دقیق براتون تعریف کنه چه بلاهایی سرش اومده 
بعد ایندفعه خلاصه کتاب سرینیتی رو براتون میگم :
یسری بچه هستن که توی یه روستا زندگی میکنن و کل افراد اون روستا روی هم حدود صد و خورده ای میشن بعد چند وقت یک سری از این بچه ها متوجه اتفاقات عحیب دور و اطرافشون میشن و طی یکسری عملیات و....متوجه میشن که کل این شهر بر اساس دروغ و اینا برپا شده(در حالی که مردمش میگفتن ما برای همین از شهرای دیگه دوریم که از کارای کثیف اونا مثل دروغ و دزدی و .... چیزی بهمون نرسه)و این اونا رو کنجکاو تر میکنه و حدس بزنین این دروغ چیه؟چهارده تا از این بچه ها بچه ی واقعی نیستن اونا یسری ژن کشت شده از بزرگ ترین خلافکار های جهانن و برای تحقیق درباره اینکه اگر این بچه ها توی یه محیط خوب بزرگ شن بازم هم خلافکار میشن یا نه درست شدن و کلا زندگیشون بر اساس دروغه و.......
این کتاب عالیه و به شخصه یه لحظه عم زمین نزاشتمش و داستان از اونجایی شروع میکنه که یه گروه کوچیک از این بچه ها سعی میکنن از شهر فرار کنن و زندگی واقعی رو تجربه کنن و همچنین خود واقعیشون رو هم ببینن و کلا عالیه دیگه😍
و دوستان خیلی دوست دارم نظراتتون رو درمورد خاطره و حالت نوشتنم بدونم چون خودم دارم سعی میکنم یه کتاب بنویسم و میخوام ایرادام رو بدونم پس خوشحال میشم نظر بدین😊
دوستون دارم ریحانه🌹
و در ضمن اگه اخرای خاطره مدل نوشتنش فرق داره بدونین بخاطر اینه که ساعت یک نصفه شب دارم براتون مینویسمش و عملا خوابم😂🤦‍♀